Medusa>
مدوزا
Medusa
مدوزا
Medusa:
مدوزا:
Many years ago, in a world almost forgotten, there lived a young girl named Medusa.
سال ها پیش، در دنیایی که تقریباً فراموش شده بود، دختری جوان به نام مدوسا زندگی می کرد.
Medusa played in the hills and ran through the streets of the ancient city of Athens with her two sisters, Stheno and Euryale. She was generous, kind and loved by all who knew her. Medusa grew up to be very beautiful and she promised her life to Athena, the goddess of wisdom and war. Athena loved Medusa for her dedication and intelligence.
مدوزا در تپهها بازی میکرد و با دو خواهرش استنو و اوریال در خیابانهای شهر باستانی آتن میدوید. او سخاوتمند، مهربان و مورد علاقه همه کسانی بود که او را می شناختند. مدوسا بسیار زیبا شد و زندگی خود را به آتنا، الهه خرد و جنگ، وعده داد. آتنا مدوزا را به خاطر فداکاری و هوشش دوست داشت.
One day, while working in Athena’s temple, Medusa was visited by Poseidon, the god of the sea. Poseidon asked Medusa to marry him but she refused.
یک روز، زمانی که در معبد آتنا کار می کرد، پوزیدون، خدای دریا، مدوسا را ملاقات کرد. پوزئیدون از مدوزا خواست با او ازدواج کند اما او نپذیرفت.
Poseidon grew angry and tried to take Medusa away by force. Athena then came down from Olympus and banished Poseidon from her temple for attempting to harm Medusa and for tarnishing her temple.
پوزئیدون عصبانی شد و سعی کرد مدوسا را به زور از خود دور کند. سپس آتنا از المپ پایین آمد و پوزیدون را به دلیل تلاش برای آسیب رساندن به مدوسا و خدشه دار کردن معبد او از معبد خود بیرون کرد.
Athena saw how upset Medusa was after Poseidon had gone.
آتنا دید که مدوسا پس از رفتن پوزیدون چقدر ناراحت شد.
She said to her, ‘I will make sure no man will harm you again if you wish, and I will do the same for your sisters if they would like it.’
او به او گفت: "مطمئن خواهم شد که اگر بخواهی دیگر هیچ مردی به تو آسیبی نمی رساند و اگر خواهرت بخواهند همین کار را می کنم."
Medusa and her sisters accepted Athena’s offer gratefully, as none of them wanted to be married. Athena worked her magic and changed them into Gorgons. Gorgons have snakes instead of hair and can turn any man to stone with one look.
مدوزا و خواهرانش با سپاسگزاری پیشنهاد آتنا را پذیرفتند، زیرا هیچ یک از آنها نمی خواستند ازدواج کنند. آتنا جادوی خود را انجام داد و آنها را به گورگون تبدیل کرد. گورگون ها به جای مو مار دارند و می توانند هر مردی را با یک نگاه به سنگ تبدیل کنند.
However, before long, the people of Athens grew scared of the sisters. Even though they were still generous and kind to everyone they met and wore covers over their eyes so that they did not turn anyone to stone. The people of Athens drove them away.
با این حال، دیری نگذشت که مردم آتن از خواهران ترسیدند. با وجود اینکه آنها همچنان نسبت به هرکسی که میدیدند سخاوتمند و مهربان بودند و روی چشمان خود روپوش میپوشیدند تا کسی را سنگسار نکنند. مردم آتن آنها را راندند.
For many years the sisters wandered through the land searching for a new home. One day, they found a boat and sailed across the sea. They landed on a deserted island where they found plenty of fresh water, vegetation and food. The sisters cried with joy as they were free to remove their masks and could once again live peacefully.
خواهران سالها در سرزمين سرگردان بودند و به دنبال خانهاي جديد بودند. یک روز آنها یک قایق پیدا کردند و از دریا عبور کردند. آنها در یک جزیره متروک فرود آمدند و در آنجا آب شیرین، گیاه و غذای زیادی پیدا کردند. خواهران از خوشحالی گریه میکردند، زیرا آزاد بودند نقابهای خود را بردارند و دوباره میتوانستند با آرامش زندگی کنند.
Almost ten years later, people had almost forgotten that the Gorgons even existed. It was then that a boat filled with soldiers landed on the island and they began searching it to see if it was a suitable place in which to build a city. The sisters were afraid of turning the men to stone. To avoid being discovered, they ran across the island and hid in a cave.
تقریباً ده سال بعد، مردم تقریباً فراموش کرده بودند که گورگون ها حتی وجود داشتند. پس از آن بود که قایق پر از سربازان در جزیره فرود آمد و آنها شروع به جستجو در آن کردند تا ببینند آیا این مکان مناسبی برای ساختن شهر است یا خیر. خواهران می ترسیدند که مردها را به سنگ تبدیل کنند. آنها برای جلوگیری از کشف شدن، در سراسر جزیره دویدند و در یک غار پنهان شدند.
The sisters hid for three days. However, they soon ran out of food and water. Euryale set out to find some more, but unfortunately, she stumbled upon the soldiers and turned one to stone. The soldiers fled the island in fear. They took with them stories about the Gorgons. They claimed they had been attacked and that the Gorgons would hunt down any man they could find and turn him to stone.
خواهران سه روز مخفی شدند. با این حال، به زودی غذا و آب آنها تمام شد. یوریال به دنبال یافتن تعدادی دیگر شد، اما متأسفانه به سربازان برخورد کرد و یکی را به سنگ تبدیل کرد. سربازان از ترس جزیره را ترک کردند. آنها داستان هایی درباره گورگون ها با خود بردند. آنها ادعا کردند که مورد حمله قرار گرفته اند و گورگون ها هر مردی را که پیدا کنند را شکار می کنند و او را به سنگ تبدیل می کنند.
Soon, men began sailing across the sea to the island. They went to try to kill the Gorgons and prove themselves as heroes. Each time they stayed, the sisters would run out of food. One would go outside and men would be turned to stone. Soon statues covered the island. The sisters wept. They lived in fear for their lives and for the lives of the men who hunted them.
به زودی، مردان شروع به کشتیرانی از طریق دریا به سمت جزیره کردند. آنها برای کشتن گورگون ها و اثبات خود به عنوان قهرمان رفتند. هر بار که می ماندند، غذای خواهرها تمام می شد. یکی می رفت بیرون و مردها را سنگ می کردند. به زودی مجسمه ها جزیره را پوشاندند. خواهران گریه کردند. آنها در ترس جان خود و مردانی که آنها را شکار می کردند زندگی می کردند.
One day, a young man named Perseus sailed across the sea to defeat the Gorgons and become a hero. He had heard that looking at the Gorgons could turn a man to stone instantly. He took with him a reflective shield in which he would look so that he would not be turned to stone.
روزی مرد جوانی به نام پرسئوس از دریا عبور کرد تا گورگون ها را شکست دهد و قهرمان شود. او شنیده بود که نگاه کردن به گورگون ها می تواند فوراً یک مرد را به سنگ تبدیل کند. او یک سپر بازتابنده با خود برد که در آن نگاه کند تا سنگ نشود.
Perseus landed on the island and used his shield to track down the Gorgons. He found the sisters sitting outside their cave. Using the reflection in his shield to see what he was doing, he snuck up behind them and beheaded Stheno. Medusa and Euryale cried out and turned to look at Perseus. As they turned to face him, he also beheaded Euryale.
پرسئوس در جزیره فرود آمد و از سپر خود برای ردیابی گورگون ها استفاده کرد. او خواهران را دید که بیرون غارشان نشسته بودند. او با استفاده از انعکاس در سپر خود برای دیدن آنچه که او انجام می دهد، به پشت سر آنها رفت و سر استنو را برید. مدوسا و اوریال فریاد زدند و برگشتند و به پرسئوس نگاه کردند. همانطور که آنها به سمت او برگشتند، او نیز Euryale را سر برید.
At seeing her two sisters dead, Medusa fell to her knees and wept.
مدوزا وقتی دو خواهرش را مرده دید، به زانو افتاد و گریست.
‘Athena, forgive me for being the monster they think I am!’ she cried. Then she looked up at Perseus to turn him to stone.
او گریه کرد: «آتنا، مرا ببخش که هیولایی هستم که فکر میکنند هستم!» سپس به پرسئوس نگاه کرد تا او را به سنگ تبدیل کند.
However, Perseus was ready and blocked her stare with his shield. He killed Medusa too.
با این حال، پرسئوس آماده بود و با سپر خود جلوی خیره شدن او را گرفت. او مدوزا را هم کشت.
Perseus put the three Gorgons’ heads in a sack and took them back to Athens. There, he placed them in Poseidon’s temple and knelt at the altar.
پرسئوس سر سه گورگون را در گونی گذاشت و به آتن برد. در آنجا آنها را در معبد پوزئیدون گذاشت و در محراب زانو زد.
‘Poseidon, I have rid the seas of the Gorgon monsters in your name,’ he said.
او گفت: "پوزیدون، من دریاها را به نام تو از شر هیولاهای گورگون خلاص کردم."
After praying at Poseidon’s altar for three days, Perseus left the temple and was paraded through the streets of Athens as a hero.
پس از سه روز دعا در محراب پوزیدون، پرسئوس معبد را ترک کرد و به عنوان یک قهرمان در خیابان های آتن رژه رفت.