Mere Boasts Don't Make Big
لاف های صرف بزرگ نمی شوند
Mere Boasts Don't Make Big
لاف های صرف بزرگ نمی شوند
Mere Boasts Don't Make Big
لاف های صرف بزرگ نمی شوند
Once there was a trader who was often out on business trips. When he grew old, his son started handling the business but he was very boastful by nature.
یک بار تاجری بود که اغلب برای سفرهای کاری بیرون بود. وقتی پیر شد، پسرش شروع به کار کرد، اما ذاتاً بسیار مغرور بود.
When he went on his first business tour, he was thrilled to see many new things. Returning home he felt impatient to tell about his experiences to his mates. When they all gathered around him, he told them many surprising things among which, he boasted of an exploit of his own.
هنگامی که او به اولین تور تجاری خود رفت، از دیدن چیزهای جدید بسیار هیجان زده شد. در بازگشت به خانه احساس بی حوصلگی کرد تا تجربیات خود را برای همسرانش بازگو کند. هنگامی که همه اطراف او جمع شدند، او چیزهای شگفت انگیز زیادی را به آنها گفت که از جمله آنها به بهره برداری از خود مباهات می کرد.
He said, "Friends! When I was in Canada, I participated in boxing competition and none could beat me. I was praised by all and became the talk of the town. If you don't believe me, better go to Canada and enquire."
او گفت: "دوستان! زمانی که در کانادا بودم، در مسابقات بوکس شرکت کردم و هیچکس نتوانست مرا شکست دهد. همه از من تعریف و تمجید کردند و بحث سر زبان ها شدم. اگر باور نمی کنید بهتر است به کانادا بروید و پرس و جو کنید. "
Suddenly, one of his friends said, "Why go to Canada, you show your feat here itself." The trader had no words to reply and got trapped in his own words.
ناگهان یکی از دوستانش گفت: "چرا به کانادا برو، خودت اینجا خودت را نشان می دهی." تاجر حرفی برای پاسخ دادن نداشت و در دام حرف های خودش گرفتار شد.