Monk's Advice>
توصیه راهب
Monk's Advice
توصیه راهب
Monk’s Advice:
توصیه راهب:
Once in village a man used to live alone at home. He loved animals and wanted to keep a pet for himself.
یک بار در روستا مردی در خانه تنها زندگی می کرد. او عاشق حیوانات بود و می خواست برای خودش یک حیوان خانگی نگه دارد.
One day while walking by village cross road, he saw a little poisonous snake who was searching for food. Man liked it so much that he decided to keep it as his pet.
یک روز در حالی که در چهارراه روستا قدم می زد، مار کوچک سمی را دید که در جستجوی غذا بود. مرد آنقدر آن را دوست داشت که تصمیم گرفت آن را به عنوان حیوان خانگی خود نگه دارد.
When he took it home, he would let it crawl in his house freely. For other’s safety he made a bamboo cage for it when he started to take care of it. Whenever he had to leave home, he would keep that snake in cage.
وقتی آن را به خانه می برد، می گذاشت آزادانه در خانه اش بخزد. برای امنیت دیگران، زمانی که شروع به مراقبت از آن کرد، قفس بامبو برای آن درست کرد. هر وقت مجبور به ترک خانه می شد، آن مار را در قفس نگه می داشت.
He named it Coco and was so fond of his pet that all his friends and relatives would call him as Coco’s father.
او آن را کوکو نامید و آنقدر به حیوان خانگی خود علاقه داشت که همه دوستان و نزدیکانش او را پدر کوکو صدا می کردند.
Man used to follow a monk. Before long, monk heard about it. He called man to him.
انسان از یک راهب پیروی می کرد. خیلی زود، راهب در مورد آن شنید. انسان را نزد خود خواند.
Monk asked him, “Is it true?? are you keeping a snake as your pet??”
مونک از او پرسید: "درست است؟ آیا از مار به عنوان حیوان خانگی خود نگهداری می کنید؟"
Man replied, “Yes Master.. I love him like my own child..”
مرد پاسخ داد: بله استاد. من او را مانند فرزند خودم دوست دارم.
Monk was wise, he said to him, “It’s not safe to live with a poisonous snake. I would advice you to let him go for your own safety..”
مونک عاقل بود و به او گفت: «زندگی با یک مار سمی ایمن نیست. من به شما توصیه می کنم که او را برای امنیت خود رها کنید.»
Man was too fond of snake, so he replied, “Little Coco is like my own son.. I know it wouldn’t bite me and can’t give him up..!!”
مرد بیش از حد به مار علاقه داشت، بنابراین او پاسخ داد: "کوکو کوچولو مانند پسر خودم است. می دانم که مرا نیش نمی زند و نمی تواند او را رها کند."
Before man left, his master again warned him about danger of living with a poisonous snake.
قبل از رفتن انسان، استادش دوباره به او در مورد خطر زندگی با یک مار سمی هشدار داد.
Later one time, Monk and his followers went on to mountains for some work. Man went along with them and while out on mountain’s Man left snake in cage.
بعداً یک بار، مونک و پیروانش برای کارهایی به کوهستان رفتند. مرد با آنها همراه شد و در حالی که در کوهستان بود، مار را در قفس رها کرد.
Monk and his followers returned after few days. After returning home, man realized that snake had not eaten whole time while he was out on mountains.
مونک و پیروانش پس از چند روز بازگشتند. پس از بازگشت به خانه، مرد متوجه شد که مار در تمام مدت زمانی که او در کوهستان بود چیزی نخورده است.
Man went toward cage and opened it to let him out for food. Because snake was hungry for long, as soon as man hand went toward him, snake bite him.
مرد به سمت قفس رفت و قفس را باز کرد تا برای غذا بیرون بیاید. چون مار برای مدت طولانی گرسنه بود، به محض اینکه دست انسان به سمت او رفت، مار او را نیش زد.
Within minutes man died.
در عرض چند دقیقه مرد مرد.
Moral:
اخلاقی:
One should not be Foolish to Ignore Nature. Sometimes we need to Understand that Nature of Living Being’s can not be change and Act sensibly.
برای نادیده گرفتن طبیعت نباید احمق بود. گاهی لازم است درک کنیم که ماهیت موجود زنده قابل تغییر نیست و معقولانه عمل کنیم.