Mothers Sacrifice>
مادران قربانی
Mothers Sacrifice
مادران قربانی
Mothers Sacrifice
مادران قربانی
My mom only had one eye. I hated her… she was such an embarrassment. My mom ran a small shop at a flea market. She collected little weeds and such to sell… anything for the money we needed she was such an embarrassment. There was this one day during elementary school.
مامانم فقط یه چشم داشت من از او متنفر بودم... او خیلی شرمنده بود. مادرم یک مغازه کوچک در یک بازار کثیف داشت. او علفهای هرز کوچکی جمعآوری کرد تا بفروشد... هر چیزی را در قبال پولی که ما نیاز داشتیم، مایه شرمساری او بود. این یک روز در دوران دبستان بود.
I remember that it was field day, and my mom came. I was so embarrassed. How could she do this to me? I threw her a hateful look and ran out. The next day at school… “Your mom only has one eye?!” and they taunted me.
یادم می آید که روز مزرعه بود و مامانم آمد. خیلی خجالت کشیدم او چگونه می تواند این کار را با من انجام دهد؟ نگاه نفرت انگیزی بهش انداختم و فرار کردم. روز بعد در مدرسه ... "مامان شما فقط یک چشم دارد؟" و آنها به من طعنه زدند.
I wished that my mom would just disappear from this world so I said to my mom, “Mom, why don’t you have the other eye?! You’re only going to make me a laughingstock. Why don’t you just die?” My mom did not respond. I guess I felt a little bad, but at the same time, it felt good to think that I had said what I’d wanted to say all this time. Maybe it was because my mom hadn’t punished me, but I didn’t think that I had hurt her feelings very badly.
آرزو می کردم که مامانم از این دنیا محو شود، به مادرم گفتم: «مامان، چرا چشم دیگرت را نداری؟! تو فقط منو مسخره میکنی چرا نمیمیری؟» مامانم جواب نداد. حدس میزنم کمی احساس بدی داشتم، اما در عین حال، احساس خوبی داشتم که فکر کنم در تمام این مدت چیزی را که میخواستم بگویم، گفتهام. شاید به این دلیل بود که مادرم مرا تنبیه نکرده بود، اما فکر نمیکردم که به شدت احساسات او را جریحهدار کرده باشم.
That night… I woke up, and went to the kitchen to get a glass of water. My mom was crying there, so quietly, as if she was afraid that she might wake me. I took a look at her, and then turned away. Because of the thing I had said to her earlier, there was something pinching at me in the corner of my heart. Even so, I hated my mother who was crying out of her one eye. So I told myself that I would grow up and become successful, because I hated my one-eyed mom and our desperate poverty.
آن شب... از خواب بیدار شدم و به آشپزخانه رفتم تا یک لیوان آب بیاورم. مامانم اونجا آروم گریه میکرد انگار میترسید مبادا منو بیدار کنه. نگاهی به او انداختم و بعد برگشتم. به خاطر حرفی که قبلاً به او گفته بودم، گوشه قلبم چیزی به من فشار می آورد. با این حال از مادرم که از یک چشمش گریه می کرد متنفر بودم. بنابراین به خودم گفتم که بزرگ میشوم و موفق میشوم، زیرا از مادر تکچشم و فقر ناامیدمان متنفرم.
Then I studied really hard. I left my mother and came to Seoul and studied, and got accepted in the Seoul University with all the confidence I had. Then, I got married. I bought a house of my own. Then I had kids, too. Now I’m living happily as a successful man. I like it here because it’s a place that doesn’t remind me of my mom.
بعد خیلی سخت درس خواندم. مادرم را ترک کردم و به سئول آمدم و درس خواندم و با تمام اعتماد به نفسی که داشتم در دانشگاه سئول قبول شدم. بعد، من ازدواج کردم. من یک خانه برای خودم خریدم. بعد من هم بچه دار شدم اکنون به عنوان یک مرد موفق با خوشحالی زندگی می کنم. اینجا را دوست دارم چون جایی است که مرا به یاد مادرم نمیاندازد.
This happiness was getting bigger and bigger, when someone unexpected came to see me “What?! Who’s this?!” It was my mother… Still with her one eye. It felt as if the whole sky was falling apart on me. My little girl ran away, scared of my mom’s eye. And I asked her, “Who are you? I don’t know you!!” as if I tried to make that real. I screamed at her “How dare you come to my house and scare my daughter! Get out of here now!!” And to this, my mother quietly answered, “oh, I’m so sorry. I may have gotten the wrong address,” and she disappeared. Thank goodness… she doesn’t recognize me. I was quite relieved. I told myself that I wasn’t going to care, or think about this for the rest of my life.
این خوشحالی بیشتر و بیشتر می شد که یک نفر غیرمنتظره به دیدنم آمد «چی؟! این کیه؟!» مادرم بود... هنوز با یک چشمش. انگار تمام آسمان روی سرم فرو ریخت. دختر کوچکم از ترس چشم مادرم فرار کرد. و از او پرسیدم: «تو کی هستی؟ من شما را نمی شناسم!!» انگار سعی کردم آن را واقعی کنم. سرش فریاد زدم: «چطور جرات کردی بیای خونه من و دخترم رو بترسانی! همین الان از اینجا برو!!» و مادرم به آرامی پاسخ داد: "اوه، خیلی متاسفم. ممکن است آدرس اشتباهی گرفته باشم» و او ناپدید شد. خدا را شکر... او مرا نمی شناسد. خیالم راحت شد به خودم گفتم که قرار نیست تا آخر عمر به این موضوع اهمیت بدهم یا به این موضوع فکر کنم.
Then a wave of relief came upon me… one day, a letter regarding a school reunion came to my house. I lied to my wife saying that I was going on a business trip. After the reunion, I went down to the old shack, that I used to call a house…just out of curiosity there, I found my mother fallen on the cold ground. But I did not shed a single tear. She had a piece of paper in her hand…. it was a letter to me.
سپس موجی از آسودگی بر من وارد شد... یک روز نامه ای مبنی بر اتحاد مجدد مدرسه به خانه ام آمد. من به همسرم دروغ گفتم که به یک سفر کاری می روم. بعد از وصلت، به کلبه ی قدیمی رفتم که به آن خانه می گفتم... فقط از روی کنجکاوی آنجا، مادرم را دیدم که روی زمین سرد افتاده است. اما حتی یک قطره اشک هم نریختم. یک تکه کاغذ در دستش بود… نامه ای بود برای من
She wrote:
او نوشت:
My son, I think my life has been long enough now. And… I won’t visit Seoul anymore… but would it be too much to ask if I wanted you to come visit me once in a while? I miss you so much. And I was so glad when I heard you were coming for the reunion. But I decided not to go to the school…. For you… I’m sorry that I only have one eye, and I was an embarrassment for you. You see, when you were very little, you got into an accident, and lost your eye. As a mother, I couldn’t stand watching you having to grow up with only one eye… so I gave you mine… I was so proud of my son that was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye. I was never upset at you for anything you did. The couple times that you were angry with me. I thought to myself, ‘it’s because he loves me.’ I miss the times when you were still young around me. I miss you so much. I love you. You mean the world to me.
پسرم، فکر میکنم اکنون عمرم به اندازه کافی طولانی شده است. و... من دیگر از سئول دیدن نخواهم کرد... اما آیا خیلی زیاد است که بپرسم آیا می خواهم هر چند وقت یک بار به دیدن من بیای؟ خیلی دلم برات تنگ شده و وقتی شنیدم که برای دیدار مجدد می آیی خیلی خوشحال شدم. اما تصمیم گرفتم به مدرسه نروم… برای تو... متاسفم که فقط یک چشم دارم و مایه شرمندگی تو بودم. ببین وقتی خیلی کوچیک بودی تصادف کردی و چشمت رو از دست دادی. به عنوان یک مادر، نمیتوانستم تحمل کنم که تو را فقط با یک چشم بزرگ میکنی... پس چشمم را به تو دادم... آنقدر به پسرم افتخار میکردم که به جای من، با آن چشم، دنیای جدیدی را برای من میدید. . من هرگز به خاطر کاری که انجام دادی از دستت ناراحت نشدم. چند باری که با من قهر کردی با خودم فکر کردم، "به این دلیل است که او من را دوست دارد." دلم برای زمان هایی تنگ شده است که شما هنوز در اطراف من جوان بودید. خیلی دلم برات تنگ شده دوستت دارم تو برای من دنیا معنی داری
My World Shattered. I hated the person who only lived for me . I cried for My Mother, I didn’t know of any way that will make up for my worst deeds…
دنیای من خراب شد. از کسی که فقط برای من زندگی می کرد متنفر بودم. برای مادرم گریه کردم، هیچ راهی برای جبران بدترین اعمالم نمیدانستم…
Moral: Never Ever hate anyone for their disabilities. Never disrespect your parents, don’t ignore and under estimate their sacrifices. They give us life, they raise us better than they had been, they give and keep trying to give better than they ever had. They never wish unwell for their kids even in their wildest dreams. They always try showing right path and being motivator. Parents give up all for kids, forgive all mistakes made by kids. There is no way to repay what they done for kids, all we can do is try giving what they need and it is just time, love and respect.
اخلاق: هرگز از کسی به خاطر ناتوانی هایش متنفر نباش. هرگز به والدین خود بی احترامی نکنید، فداکاری های آنها را نادیده نگیرید. آنها به ما زندگی میدهند، ما را بهتر از آنچه بودهاند بزرگ میکنند، میدهند و تلاش میکنند تا بهتر از همیشه بدهند. آنها هرگز حتی در وحشیانه ترین رویاهای خود آرزوی بدی برای فرزندانشان ندارند. آنها همیشه سعی می کنند راه درست را نشان دهند و محرک باشند. والدین همه چیز را برای بچه ها رها می کنند، همه اشتباهات بچه ها را می بخشند. هیچ راهی برای جبران کاری که آنها برای بچه ها انجام داده اند وجود ندارد، تنها کاری که می توانیم انجام دهیم این است که سعی کنیم آنچه را که نیاز دارند ارائه دهیم و فقط زمان، عشق و احترام است.