Nasruddin Folktales

داستان های عامیانه نصرالدین

Nasruddin Folktales

داستان های عامیانه نصرالدین

Nasruddin Folktales

داستان های عامیانه نصرالدین

Story 1: One Way to Bring Joy..!!

داستان 1: یک راه برای آوردن شادی..!!

Once Nasrudin meet a rich man from another town. That man started talking to Nasrudin.

یک بار نصرالدین با مردی ثروتمند از شهر دیگری ملاقات می کند. آن مرد شروع به صحبت با نصرالدین کرد.

Man said, “I am rich but i feel sad and miserable all the time. With all this money i went far away for traveling in the search of joy but i still haven’t find it.”

مرد گفت: "من ثروتمند هستم اما همیشه غمگین و بدبخت هستم. با این همه پول برای سفر در جست‌وجوی شادی به راه‌های دور رفتم، اما هنوز آن را پیدا نکرده‌ام.»

While the man was speaking all this, Nasrudin grabbed bag from that man’s hand and ran off with it. Man started to run behind him but Nasrudin was fast soon he was out of sight of that rich man.

در حالی که مرد همه اینها را می گفت، نصرالدین کیف را از دست آن مرد گرفت و با آن فرار کرد. مرد شروع به دویدن پشت سر او کرد، اما نصرالدین سریع بود و به زودی از دید آن مرد ثروتمند دور شد.

After running a while Nasrudin hid himself behind a tree and kept that bag on the road for rich man to see.

نصرالدین پس از مدتی دویدن خود را پشت درختی پنهان کرد و آن کیسه را در جاده نگه داشت تا مرد ثروتمند ببیند.

When rich man reached that road he saw that bag on the road. As soon as he got that bag his facial expression changed from distress to joy. Man danced in celebration after finding his bag.

وقتی مرد ثروتمند به آن جاده رسید، آن کیف را در جاده دید. به محض دریافت آن کیف حالت چهره اش از ناراحتی به شادی تغییر کرد. مردی پس از پیدا کردن کیفش در جشن رقصید.

Then Nasrudin thought to himself, “Well.. That’s one way to bring joy to a sad man..”

سپس نصرالدین با خود فکر کرد: "خوب.. این یکی از راه‌های شاد کردن یک مرد غمگین است."

Story 2: Stranger Knock on Door..!!

داستان 2: غریبه به در می زند..!!

One day Nasrudin was working on his roof fixing some leak. He was interrupted by a stranger knocking on his door.

یک روز نصرالدین در پشت بام خود مشغول رفع نشتی بود. صدای او توسط غریبه ای که در خانه اش را زد قطع شد.

Hearing the knock Nasrudin shouted from the roof top, “What do you want?”

نصرالدین با شنیدن صدای تق تق، از بالای پشت بام فریاد زد: "چه می خواهی؟"

Stranger replied, “You have to come down so that i can tell you..”

غریبه جواب داد: باید بیای پایین تا بهت بگم.

Already frustrated by the work and heat Nasrudin came down angrily.

نصرالدین که قبلاً از کار و گرما ناامید شده بود، با عصبانیت پایین آمد.

After getting down Nasrudin went to stranger and questioned, “Now, tell me what’s so important??”

نصرالدین پس از پایین آمدن به سراغ مرد غریبه ای رفت و از او پرسید: حالا به من بگو چه چیزی اینقدر مهم است؟

Stranger pointing to an old man and said, “Well, can you spare some food for this old man.”

غریبه به پیرمردی اشاره کرد و گفت: «خب، می‌توانی برای این پیرمرد غذا بگذاری؟»

Listening to this Nasrudin turned back and started climbing up stairs and asked that strange man to follow him to up to roof.

با گوش دادن به این نصرالدین برگشت و شروع به بالا رفتن از پله ها کرد و از آن مرد غریب خواست که به دنبال او تا بالای پشت بام برود.

When they both reached roof Nasrudin turned to stranger and said, “Well, No I can’t. Now get off my roof..”

وقتی هر دو به پشت بام رسیدند، نصرالدین رو به غریبه کرد و گفت: «خب، نه نمی‌توانم. حالا از پشت بامم برو پایین.»