Never Challenge the Nature

هرگز طبیعت را به چالش نکشید

Never Challenge the Nature

هرگز طبیعت را به چالش نکشید

Never Challenge the Nature

هرگز طبیعت را به چالش نکشید

Once an eagle came flying and sat on the branch of a tree that stood by a pool. At that time, a tortoise was basking on the bank of the pool. He was very dissatisfied with his life on the ground. He wanted to fly in the air like birds. So, he wished the eagle and said, "Sir! I have to make a request."

یک بار عقابی در حال پرواز آمد و روی شاخه درختی که کنار استخر ایستاده بود نشست. در آن زمان لاک پشتی در کنار استخر آب می خورد. او از زندگی خود در زمین بسیار ناراضی بود. او می خواست مانند پرندگان در هوا پرواز کند. پس آرزوی عقاب کرد و گفت: "آقا! من باید درخواستی بکنم."

The eagle asked, "What it is?"

عقاب پرسید: این چیست؟

The tortoise said, "Please teach me, how to fly. I am fed up of my life on ground."

لاک پشت گفت: لطفا به من بیاموز که چگونه پرواز کنم.

The eagle advised the tortoise not to go against the rule of nature, as she hasn't given you wings to fly. But the tortoise didn't listen to him and requested so hard that the eagle had to agree to teach him flying.

عقاب به لاک پشت توصیه کرد که برخلاف قانون طبیعت حرکت نکند، زیرا او به شما بال برای پرواز نداده است. اما لاک پشت به او گوش نکرد و آنقدر درخواست کرد که عقاب مجبور شد با آموزش پرواز به او موافقت کند.

So, the beagle picked up the tortoise in his claws and flew high in the sky. The tortoise felt puffed up. Suddenly, the eagle let him go. Down came the tortoise to fall head-long on a rock and dashed to pieces.

بنابراین، بیگل لاک پشت را در پنجه های خود برداشت و در آسمان پرواز کرد. لاک پشت احساس کرد پف کرده است. ناگهان عقاب او را رها کرد. لاک پشت پایین آمد تا با سر بر روی سنگی بیفتد و تکه تکه شد.