Not Possible to Please All

امکان پذیر نیست به همه لطفا

Not Possible to Please All

امکان پذیر نیست به همه لطفا

Not Possible to Please All:

امکان پذیر نیست به همه لطفا:

Once Nasrudin and his son set out to market with their donkey walking beside them. On their way they passed by a bunch of people.

یک بار نصرالدین و پسرش در حالی که الاغشان در کنارشان راه می رفت به بازار رفتند. در راه از کنار انبوهی از مردم گذشتند.

Nasrudin heard some of them commenting, “Man has donkey which his son could ride easily and yet he is making his son walk all the way to market..”

نصرالدین شنید که برخی از آنها اظهار نظر می کردند: "انسان الاغی دارد که پسرش می تواند به راحتی سوار آن شود و با این حال پسرش را وادار می کند تمام راه را تا بازار راه برود."

Hearing this Nasrudin picked up his son and seated him on the back of donkey. After this they continued their walk for a while until they passed by a group of people sitting outside as shop drinking tea.

نصرالدین با شنیدن این سخن، پسرش را برداشت و بر پشت الاغ نشاند. پس از آن مدتی به پیاده روی خود ادامه دادند تا اینکه از کنار گروهی گذشتند که بیرون از خانه نشسته بودند و مشغول نوشیدن چای بودند.

One to them commented, “What times have come..!! Young man is riding on donkey while his old father have to walk. Doesn’t he have any respect for his elders??”

یکی به آنها اظهار نظر کرد: "چه روزگاری رسیده است..!! مرد جوانی سوار بر الاغ است در حالی که پدر پیرش باید راه برود. برای بزرگترهاش احترامی قائل نیست؟"

Listening to this Nasrudin took off his son from donkey’s back and he himself got on his donkey’s back.

نصرالدین با شنیدن این حرف پسرش را از پشت الاغ درآورد و خودش بر پشت الاغش سوار شد.

After this they continued their journey like this for a while until Nasrudin heard someone commenting, “Look at this man who is so mean as to make his little kid walk and he himself is riding on donkey. How shameless..”

پس از آن مدتی به همین ترتیب به سفر خود ادامه دادند تا اینکه نصرالدین شنید که یکی می گوید: «به این مرد نگاه کن که بچه کوچکش را به راه می اندازد و خودش بر الاغی سوار است. چقدر بی شرمانه.»

Right then Nasrudin picked up his child and seated him in front of him on donkey’s back and continued their journey.

درست در آن هنگام نصرالدین فرزندش را برداشت و او را در مقابل خود بر پشت الاغ نشاند و به سفر خود ادامه داد.

They passed by another group of people where Nasrudin heard some people saying, “How cruel are these father and son to overload a donkey like that. They have no mercy on poor animal”

از کنار گروه دیگری گذشتند که نصرالدین شنید که عده‌ای می‌گفتند: «این پدر و پسر چقدر بی‌رحم هستند که چنین الاغی را بار می‌برند. آنها به حیوان بیچاره رحم نمی کنند»

Frustrated by all the comments Nasrudin and his son got off the donkey and decided to carry donkey on his back. After great effort Nasrudin managed to get donkey on his back and continued journey like that.

ناصرالدین و پسرش که از تمام نظرات ناامید شده بودند از الاغ پیاده شدند و تصمیم گرفتند خر را روی پشت خود حمل کنند. نصرالدین پس از تلاش فراوان، الاغ را بر پشت خود سوار کرد و همینطور به سفر ادامه داد.

On their way to market everyone was laughing at them seeing Nasrudin carrying donkey in his back.

در راه رفتن به بازار همه به آنها می خندیدند و نصرالدین را می دیدند که الاغی را در پشت خود حمل می کند.

Seeing everyone laughing Nasrudin put donkey down and continued their walk to market place as they started in the beginning, all three walking down toward market.

نصرالدین با دیدن همه در حال خندیدن، الاغ را زمین گذاشت و همانطور که از ابتدا شروع کردند به سمت بازار به راه افتادند و هر سه به سمت بازار رفتند.

Moral: People will find Faults in anything you do. It is clearly not possible to Please all people. It is better to do what you know is right and please God.”

اخلاقیات: مردم در هر کاری که انجام دهید عیب پیدا می کنند. واضح است که نمی توان همه مردم را راضی کرد. بهتر است کاری را انجام دهی که می دانی درست است و خدا را خشنود می کنی.»