Old Man and his Son>
پیرمرد و پسرش
Old Man and his Son
پیرمرد و پسرش
Old Man and his Son:
پیرمرد و پسرش:
Once an old man living who used to live in small village who was invited by his son to visit Mumbai who was a successful businessman living with wife and son there.
زمانی پیرمردی بود که در روستای کوچکی زندگی می کرد و پسرش او را برای بازدید از بمبئی دعوت کرد که تاجر موفقی بود که با همسر و پسرش در آنجا زندگی می کرد.
Old man was bit scared to go to city as he had spent most of his life at his birthplace in village. He only knew his local language and wouldn’t understand Hindi or English much. Also Old man was habitual to wearing traditional clothes like dhoti kurta.
پیرمرد از رفتن به شهر کمی ترسیده بود زیرا بیشتر عمر خود را در زادگاهش در روستا گذرانده بود. او فقط زبان محلی خود را می دانست و هندی یا انگلیسی را زیاد نمی فهمید. همچنین پیرمرد به پوشیدن لباس های سنتی مانند دوتی کورتا عادت داشت.
Yet he was happy that he would get to spend few days with his son and family. He thought to himself, “It’s OK. I will spend best time with my son.”
با این حال او خوشحال بود که چند روز را با پسر و خانواده خود سپری می کند. با خودش فکر کرد: «اشکال ندارد. بهترین زمان را با پسرم خواهم گذراند.»
On decided day old man came to Mumbai. His son received him and was very much excited about his father visit. Son and his wife wanted to show him around city. His son would take him out to nearest place and there they would have their favorite drinks. Son would take his father to visit various places and all had lots of fun.
در روز مقرر پیرمردی به بمبئی آمد. پسرش او را پذیرفت و از دیدار پدرش بسیار هیجان زده بود. پسر و همسرش می خواستند شهر را به او نشان دهند. پسرش او را به نزدیکترین مکان می برد و در آنجا نوشیدنی مورد علاقه خود را می خوردند. پسر پدرش را به دیدن مکانهای مختلف میبرد و همه از آن لذت میبردند.
Old man had very good time with family and was very happy. In last week of old man’s visit, son said to his father, “Let’s go to best hotel here.”
پیرمرد با خانواده اوقات بسیار خوبی داشت و بسیار خوشحال بود. در هفته آخر ملاقات پیرمرد، پسر به پدرش گفت: "بیا به بهترین هتل اینجا برویم."
Son and father went to hotel. They ordered their drinks and some snacks as accompaniments with their drinks. Old man wasn’t feeling like eating with drinks at that time so when they got up to leave, old man simply took a handful of chana and stuffed it in fold of his dhoti to eat them on his way.
پسر و پدر به هتل رفتند. آنها نوشیدنی و چند تنقلات را به عنوان همراه نوشیدنی خود سفارش دادند. پیرمرد در آن زمان حوصله غذا خوردن با نوشیدنی را نداشت، بنابراین وقتی آنها برای رفتن از جایشان بلند شدند، پیرمرد به سادگی یک مشت چانا برداشت و آن را در تای دوتی خود پر کرد تا در راه بخورد.
While their way back in the lobby, old man stumbled and down went all the chana on the plush carpet. As father was going to fall, son supported him and saved him from falling.
در حالی که آنها در راه بازگشت به لابی بودند، پیرمرد تصادف کرد و تمام چانا را روی فرش مخملی پایین رفت. در حالی که پدر قصد سقوط داشت، پسر از او حمایت کرد و او را از سقوط نجات داد.
Gently he helped his father to get back on his feet and instead of feeling irritated he was amused and laughed with his father about what happened and on their way back they decided to come back at that hotel as father liked it there.
به آرامی به پدرش کمک کرد تا دوباره روی پاهایش بایستد و به جای اینکه عصبانی شود با پدرش از اتفاقی که افتاده سرگرم شد و خندید و در راه بازگشت تصمیم گرفتند همانطور که پدر آنجا را دوست داشت به آن هتل برگردند.
A few days later he went to his friends party and shared this incident and they all laughed it off.
چند روز بعد او به مهمانی دوستانش رفت و این ماجرا را به اشتراک گذاشت و همه آن را خندیدند.
One of friends asked, “Weren’t you embarrassed?”
یکی از دوستان پرسید: خجالت نمی کشید؟
Son replied, “Why should i be embarrassed?? He is my father. He is a person who loves to talk in his native language and prefer to wear dhoti to posh hotel and takes chana to eat later… so what?”
پسر پاسخ داد: چرا باید خجالت بکشم؟ او پدر من است. او فردی است که دوست دارد به زبان مادری خود صحبت کند و ترجیح می دهد دوتی بپوشد تا هتلی مجلل و چانا را برای خوردن بعداً می برد ... پس چی؟
He continued, “Should i feel embarrassed because of his nature and habits?? He should be allowed to do what ever he feels comfortable with as long as he is not harming others.
او ادامه داد: آیا باید به خاطر طبیعت و عادات او احساس خجالت کنم؟ تا زمانی که به دیگران آسیبی نرساند، باید به او اجازه داد تا هر کاری که با آن احساس راحتی می کند، انجام دهد.
At that time i didn’t cared about what people there would think about me or what hotel staff thought about that but only concern then was my father’s happiness.”
در آن زمان برایم اهمیتی نداشت که مردم آنجا در مورد من چه فکری میکنند یا کارکنان هتل در مورد آن چه فکر میکنند، اما تنها نگرانی در آن زمان خوشحالی پدرم بود.»
Moral: We should understand and have respect for other’s person life style. We shouldn’t we embarrassed of our elder’s ways to do work.
اخلاق: ما باید سبک زندگی دیگران را درک کنیم و به آن احترام بگذاریم. ما نباید از روش های بزرگترمان برای انجام کار خجالت بکشیم.