Old Man Love for his Wife

پیرمرد عشق به همسرش

Old Man Love for his Wife

پیرمرد عشق به همسرش

Old Man Love for his Wife

پیرمرد عشق به همسرش

Once in morning came an elderly gentleman in hospital. He came to get his stitches removed from his thumb.

یک بار صبح یک آقا مسن در بیمارستان آمد. آمد تا بخیه های شستش را بردارد.

A nurse came to attend him. Nurse checked his vitals and told him to wait as it would be over an hour before doctor would be able to see him. While attending old man nurse noticed that he seemed to be in hurry.

پرستاری برای حضورش آمد. پرستار شرایط حیاتی او را بررسی کرد و به او گفت که صبر کند زیرا بیش از یک ساعت طول می‌کشد تا دکتر بتواند او را ببیند. در حین حضور پیرمرد پرستار متوجه شد که او عجله دارد.

So nurse told him to wait but old man asked him to hurry if possible. Seeing this nurse thought that she would evaluate his wounds and if possible would take care of it instead of making him wait.

بنابراین پرستار به او گفت صبر کند اما پیرمرد از او خواست که در صورت امکان عجله کند. با دیدن این پرستار فکر کرد که او زخم های او را ارزیابی می کند و در صورت امکان به جای اینکه او را منتظر بگذارد از آن مراقبت می کند.

On examining nurse found that wounds were healed, so nurse went to get supplies and came back to old man and started redressing his wound.

در معاینه پرستار متوجه شد که زخم‌ها خوب شده است، بنابراین پرستار برای تهیه لوازم رفت و نزد پیرمرد برگشت و شروع به ترمیم زخم او کرد.

As they started talking nurse asked him, “Do you have any doctor’s appointment as you seem to be in hurry..?”

همانطور که شروع به صحبت کردند، پرستار از او پرسید: "آیا وقت دکتر داری چون به نظر می رسد عجله داری...؟"

Old man replied, “No, i need to go to nursing home to eat breakfast with my wife.”

پیرمرد پاسخ داد: نه، من باید به خانه سالمندان بروم تا با همسرم صبحانه بخورم.

Nurse then asked about his wife and came to know that she had been living in nursing home for while and was suffering from Alzheimer’s disease.

سپس پرستار در مورد همسرش سوال کرد و متوجه شد که او مدتی است که در خانه سالمندان زندگی می کند و از بیماری آلزایمر رنج می برد.

As nurse finished dressing she said, “Would she worry if you get there a bit late??”

وقتی پرستار پانسمان را تمام کرد، گفت: "اگر کمی دیر به آنجا برسید نگران می شود؟"

Old man replied, “No.. She no longer remember who i am and had not recognized him in last five years..”

پیرمرد پاسخ داد: نه. او دیگر به یاد نمی آورد که من کی هستم و در پنج سال گذشته او را نشناخته بود.

Nurse was surprised and said, “She doesn’t recognize you yet you go to have breakfast with her every morning?? Why??”

پرستار تعجب کرد و گفت: "او شما را نمی شناسد، شما هر روز صبح با او صبحانه می خورید؟" چرا؟؟"

Old man smiled and replied, “She doesn’t know me but i still know who she is..”

پیرمرد لبخندی زد و پاسخ داد: او مرا نمی شناسد اما من هنوز می دانم که او کیست.

Moral:

اخلاقی:

For Person in Love time, place or health nothing matter. What matter’s is love and care for his/her Partner despite facing any kind of difficulties.

برای شخص عاشق زمان، مکان یا سلامتی هیچ چیز مهم نیست. آنچه مهم است عشق و مراقبت از شریک زندگی خود با وجود هر نوع مشکلی است.