Our First Great Painter>
اولین نقاش بزرگ ما
Our First Great Painter
اولین نقاش بزرگ ما
Our First Great Painter:
اولین نقاش بزرگ ما:
A long time ago there lived, in Pennsylvania, a little boy whose name was Benjamin West.
مدتها پیش پسر کوچکی در پنسیلوانیا زندگی می کرد که نامش بنجامین وست بود.
This boy loved pictures. Indeed, there were few things that he loved more. But he had never seen any pictures except a few small ones in a book. His father and mother were Quakers, and they did not think it was right to spend money for such things. They thought that pictures might take one's mind away from things that were better or more useful.
این پسر عاشق عکس بود در واقع، چیزهای کمی بود که او بیشتر دوست داشت. اما هیچ عکسی به جز چند عکس کوچک در یک کتاب ندیده بود. پدر و مادرش کویکر بودند و فکر نمی کردند برای چنین چیزهایی پول خرج کنند. آنها فکر می کردند که تصاویر ممکن است ذهن فرد را از چیزهایی که بهتر یا مفیدتر هستند دور کند.
One day Benjamin's mother had to go to a neighbor's on some errand. So she told Benjamin to stay in the house and take care of his baby sister till she came back.
یک روز مادر بنیامین مجبور شد برای انجام کاری نزد همسایه اش برود. بنابراین او به بنیامین گفت که در خانه بماند و از خواهر نوزادش مراقبت کند تا او برگردد.
He was glad to do this; for he loved the baby.
او از انجام این کار خوشحال بود. چون بچه را دوست داشت
"Yes, mother," he said, "I will watch her every minute. I won't let anything hurt her."
او گفت: "بله مادر، من هر دقیقه او را تماشا خواهم کرد، نمی گذارم چیزی به او آسیب برساند."
The baby was asleep in her cradle, and he must not make a noise and waken her. For some time he sat very still. He heard the clock ticking. He heard the birds singing. He began to feel a little lonesome.
بچه در گهواره اش خوابیده بود و نباید سر و صدا کند و او را بیدار کند. مدتی خیلی ساکت نشست. صدای تیک تاک ساعت را شنید. آواز پرندگان را شنید. او شروع به احساس تنهایی کرد.
A fly lighted on the baby's cheek, and he brushed it away. Then he thought what a pretty picture might be made of his sister's sweet face and little hands.
مگسی روی گونه نوزاد روشن شد و او آن را کنار زد. سپس فکر کرد چه تصویر زیبایی از چهره ناز و دستان کوچک خواهرش می توان ساخت.
He had no paper, but he knew where there was a smooth board. He had no pencil, but there was a piece of black charcoal on the hearth. How pretty the baby was! He began to draw. The baby smiled but did not wake up.
او هیچ کاغذی نداشت، اما میدانست که کجا یک تخته صاف وجود دارد. مداد نداشت، اما یک تکه زغال سیاه روی اجاق بود. بچه چقدر خوشگل بود شروع به کشیدن کرد. بچه لبخند زد اما بیدار نشد.
As often as he touched the charcoal to the smooth board, the picture grew. Here was her round head, covered with pretty curls. Here was her mouth. Here were her eyes, and here her dainty ears. Here was her fat little neck. Here were her wonderful hands.
هر بار که زغال چوب را روی تخته صاف لمس می کرد، تصویر بزرگ می شد. اینجا سر گرد او بود که با فرهای زیبا پوشیده شده بود. اینجا دهنش بود اینجا چشمانش بود و اینجا گوش های زیبایش. اینجا گردن کوچولوی چاقش بود. اینجا دستان فوق العاده او بود.
So busy was he with the drawing that he did not think of anything else. He heard neither the clock nor the birds. He did not even hear his mother's footsteps as she came into the room. He did not hear her soft breathing as she stood over him and watched him finish the wonderful drawing. "O Benjamin! what has thee been doing?" she cried.
آنقدر مشغول نقاشی بود که به هیچ چیز دیگری فکر نمی کرد. او نه ساعت را شنید و نه صدای پرندگان را. او حتی صدای قدم های مادرش را که وارد اتاق می شد نشنید. در حالی که بالای سرش ایستاده بود و او را تماشا می کرد که نقاشی فوق العاده را تمام می کند، نفس آرام او را نشنید. "ای بنیامین، تو چه می کردی؟" او گریه کرد
The lad sprang up alarmed.
پسر با وحشت از جا بلند شد.
"It's only a picture of the baby, mother," he said.
او گفت: "این فقط یک عکس از کودک است، مادر."
"A picture of the baby! Oh, wonderful! It looks just like her!"
"یک عکس از بچه! اوه، فوق العاده است! شبیه اوست!"
The good woman was so overjoyed that she caught him in her arms and kissed him. Then suddenly she began to wonder whether this was right.
زن خوب آنقدر خوشحال شد که او را در آغوش گرفت و بوسید. سپس ناگهان شروع به تعجب کرد که آیا این درست است یا خیر.
"Benjamin, how did thee learn to draw such a picture?" she asked.
"بنیامین، چطور یاد گرفتی که چنین نقاشی بکشی؟" او پرسید.
"I didn't learn," he answered. "I just did it. I couldn't help but do it."
او پاسخ داد: «یاد نگرفتم. من فقط این کار را انجام دادم.
When Benjamin's father came home, his mother showed him the picture.
وقتی پدر بنیامین به خانه آمد، مادرش عکس را به او نشان داد.
"It looks just like her, doesn't it?" she said. "But I am afraid. I
"درست شبیه اوست، اینطور نیست؟" او گفت. "اما من می ترسم
don't know what to think. Does thee suppose that it is very wrong for
نمی دانم به چه فکر کنم آیا شما تصور می کنید که این بسیار اشتباه است
Benjamin to do such a thing?"
بنیامین همچین کاری بکنه؟"
The father did not answer. He turned the picture this way and that, and looked at it from every side. He compared it with the baby's pretty face. Then he handed it back to his wife and said:—
پدر جواب نداد. عکس را این طرف و آن طرف چرخاند و از هر طرف به آن نگاه کرد. او آن را با چهره زیبای کودک مقایسه کرد. سپس آن را به همسرش داد و گفت:
"Put it away. It may be that the hand of the Lord is in this."
"آن را کنار بگذار، ممکن است دست خداوند در این باشد."
Several weeks afterward, there came a visitor to the home of the Wests. It was a good old Friend, whom everybody loved—a-white-haired, pleasant-faced minister, whose words were always wise.
چند هفته بعد، یک بازدیدکننده به خانه وست ها آمد. این یک دوست خوب قدیمی بود که همه او را دوست داشتند - وزیری با موهای سفید و خوش چهره، که سخنانش همیشه عاقلانه بود.
Benjamin's parents showed him the picture. They told him how the lad was always trying to draw something. And they asked what they should do about it.
والدین بنیامین عکس را به او نشان دادند. آنها به او گفتند که چگونه پسر همیشه سعی می کرد چیزی بکشد. و پرسیدند که در این مورد چه باید بکنند؟
The good minister looked at the picture for a long time. Then he called little Benjamin to him. He put his hands on the lad's head and said:—
وزیر خوب مدت زیادی به تصویر نگاه کرد. سپس بنیامین کوچولو را نزد خود صدا کرد. دستش را روی سر پسر گذاشت و گفت:
"This child has a wonderful gift. We cannot understand it nor the reason of it. Let us trust that great good may come from it, and that Benjamin West may grow up to be an honor to our country and the world."
"این کودک موهبت فوق العاده ای دارد. ما نه می توانیم آن را درک کنیم و نه دلیل آن. بیایید اعتماد کنیم که خیر بزرگی ممکن است از آن حاصل شود و بنجامین وست ممکن است بزرگ شود تا افتخاری برای کشور ما و جهان باشد."
And the words of the old minister came true. The pictures of Benjamin
و سخنان وزیر پیر به حقیقت پیوست. عکس های بنیامین
West made him famous. He was the first great American painter.
غرب او را به شهرت رساند. او اولین نقاش بزرگ آمریکایی بود.