Pigeon's Advice>
نصیحت کبوتر
Pigeon's Advice
نصیحت کبوتر
Pigeon’s Advice:
توصیه کبوتر:
Once upon a time, in a city people used to set-up bird house in side their garden as act of kindness for bird.
روزی روزگاری در شهری مردم به عنوان مهربانی برای پرنده در کنار باغ خود خانه پرنده می ساختند.
In that city, lived a rich man how had put up a bird’s house near his kitchen, where a wise pigeon started living.
در آن شهر، مرد ثروتمندی زندگی می کرد که چگونه خانه پرنده ای را در نزدیکی آشپزخانه خود قرار داده بود، جایی که کبوتر خردمند در آنجا زندگی می کرد.
While living there pigeon noticed that, cook of that house was very cruel person and he didn’t liked animals or birds very much.
زمانی که کبوتر در آنجا زندگی می کرد متوجه شد که آشپز آن خانه فردی بسیار ظالم است و از حیوانات و پرندگان خیلی خوشش نمی آید.
So, pigeon always kept his distance from that cook. Pigeon would leave early morning and come back late at night to rest. Pigeon was happy and content with having a place to sleep at night.
بنابراین کبوتر همیشه از آن آشپز فاصله می گرفت. کبوتر صبح زود می رفت و شب دیر وقت برمی گشت تا استراحت کند. کبوتر از داشتن جایی برای خواب در شب خوشحال و راضی بود.
Few days later, a crow came to that bird house because of smell of food cooked in kitchen. Crow wanted to have that fresh made meat for himself.
چند روز بعد کلاغی به خاطر بوی غذای پخته شده در آشپزخانه به آن پرنده خانه آمد. کلاغ می خواست آن گوشت تازه درست شده را برای خودش داشته باشد.
When pigeon noticed that he warned crow that it’s not safe to go in that kitchen as cook was a cruel person and would not spare him if caught stealing.
وقتی کبوتر متوجه شد که به کلاغ هشدار داد که رفتن به آن آشپزخانه امن نیست زیرا آشپز فردی بی رحم بود و اگر در حال دزدی دستگیر شود به او رحم نمی کند.
Pigeon advised him to look for food somewhere else but crow wanted to have that food.
کبوتر به او توصیه کرد که در جای دیگری به دنبال غذا بگردد اما کلاغ می خواست آن غذا را بخورد.
Crow started to live with pigeon in that bird house and started to look for opportunity to go in that kitchen in absence of cook..
کلاغ شروع به زندگی با کبوتر در آن خانه پرنده کرد و شروع به جستجوی فرصتی برای رفتن به آن آشپزخانه در غیاب آشپز کرد.
Then one day when pigeon was out, crow got an opportunity. He saw that cook had prepared fresh fish in big stew pot and while it was cooking, lid was kept bit off, to allow steam to escape.
سپس یک روز که کبوتر بیرون بود، کلاغ فرصتی پیدا کرد. دید که آشپز ماهی تازه را در قابلمه بزرگی آماده کرده و در حین پختن، درب آن را کمی بسته نگه داشتند تا بخار خارج شود.
Watching from the bird house, he saw the cook go outside to rest. Meanwhile, crow flew into the kitchen and sat on the edge of the stew pot. First he looked for the biggest piece of fish he could find.
وقتی از خانه پرنده نگاه می کرد، آشپز را دید که برای استراحت به بیرون رفت. در همین حین کلاغ به آشپزخانه پرواز کرد و لبه قابلمه خورش نشست. ابتدا به دنبال بزرگترین تکه ماهی که می توانست پیدا کند، گشت.
Then he stuck his head inside and reached for it. But in so doing, he knocked the lid off. The clattering sound brought the cook into the kitchen at once.
سپس سرش را فرو برد و دستش را به سمت آن برد. اما با این کار، درپوش را کوبید. صدای تق تق، آشپز را به یکباره وارد آشپزخانه کرد.
Cook saw the crow standing on the edge of the pot, he closed the door and window of the kitchen.
کوک کلاغ را دید که لبه قابلمه ایستاده بود، در و پنجره آشپزخانه را بست.
Crow tired to fly away but cook grabbed him and plucked out all his feathers. Then cook threw that crow outside kitchen and closed windows.
کلاغ خسته از پرواز اما آشپز او را گرفت و تمام پرهایش را کند. سپس آشپز آن کلاغ را به بیرون آشپزخانه پرتاب کرد و پنجره ها را بست.
The crow sweated and suffered from the terrible burning pain. He cried in agony all day long.
کلاغ عرق کرد و از درد شدید سوزش رنج برد. او تمام روز از شدت درد گریه می کرد.
In the evening, the pigeon returned and was shocked to see the terrible state of his friend the crow. He said, “Obviously, you didn’t listen to me at all. Your greed has done this to you. I’m so sad there’s nothing I can do to save you.”
غروب کبوتر برگشت و با دیدن حالت وحشتناک دوستش کلاغ شوکه شد. او گفت: «معلوم است که شما اصلاً به من گوش ندادید. حرص شما این کار را با شما کرده است. من خیلی ناراحتم که هیچ کاری نمی توانم انجام دهم تا تو را نجات دهم.»
Soon crow died from pain and seeing this wise pigeon chose to fly away from that place to safer bird house.
به زودی کلاغ از درد مرد و با دیدن این کبوتر دانا تصمیم گرفت از آن مکان دور شود و به خانه پرنده امن تر برسد.
Moral:
اخلاقی:
Greed makes one deaf to sound advice.
حرص و طمع انسان را نسبت به نصیحت صحیح ناشنوا می کند.