Power vs Spiritualism>
قدرت در مقابل معنویت گرایی
Power vs Spiritualism
قدرت در مقابل معنویت گرایی
Power vs Spiritualism:
قدرت در مقابل معنویت گرایی:
When Alexander came to India, He discovered that out of all the countries he conquered, most truthful and wise persons were found here in India so he told about his desire to meet heads of India i. e. the philosophers and the saints.
هنگامی که اسکندر به هند آمد، او متوجه شد که از بین همه کشورهایی که فتح کرده است، بیشتر افراد راستگو و خردمند در هند یافت می شوند، بنابراین از تمایل خود برای ملاقات با سران هند گفت. ه. فیلسوفان و مقدسین
He was taken to Indus river where meet a Saint. Alexander was known as the Emperor of the world, while the saint did not have even the loin-cloth round his waist but Saint’s eyes were sparkling with the spiritual luster.
او را به رودخانه سند بردند و در آنجا با یک قدیس ملاقات کرد. اسکندر به عنوان امپراتور جهان شناخته می شد، در حالی که قدیس حتی یک پارچه کمری دور کمرش نداشت، اما چشمان سنت از درخشش معنوی برق می زد.
Alexander was overwhelmed by the spiritual personality of saint and said, “O great soul, be kind to me.. People in India keep Jewels like you in obscurity. I request you to grace us by accompanying us to my country. I shall offer you with anything and everything you might require but pray. Come with us.”
اسکندر غرق در شخصیت معنوی قدیس شد و گفت: ای جان بزرگ، با من مهربان باش. مردم هند جواهراتی مانند تو را در گمنامی نگه می دارند. از شما می خواهم با همراهی ما در کشورم به ما لطف داشته باشید. من به شما هر چیزی و هر چیزی را که ممکن است نیاز داشته باشید به جز دعا تقدیم خواهم کرد. با ما بیا.»
Saint smiled and said, “I am everywhere. I am omnipresent.”
سنت لبخندی زد و گفت: "من همه جا هستم. من همه جا حاضرم.»
Alexander was not able to understand what saint meant and repeated his request to saint and offered temptations to him.
اسکندر نتوانست منظور قدیس را بفهمد و درخواست خود را از قدیس تکرار کرد و به او وسوسه کرد.
Saint again refused to come with him by saying, “I don’t stand in need for anything..”
سنت دوباره از آمدن با او امتناع کرد و گفت: "من به هیچ چیز نیاز ندارم."
Alexander got annoyed and felt insulted as nobody had ever refused to him. So in anger he drew his sword to kill him.
اسکندر آزرده شد و احساس کرد به او توهین شده است زیرا هیچ کس تا به حال از او امتناع نکرده است. پس با عصبانیت شمشیر کشید تا او را بکشد.
Seeing this saint burst into laughter and said, “Children sit on stand, play with it, construct small houses and then demolish them themselves. The sand does not lose anything in the process. It remains the same as before. Similar was the case with the saint.
با دیدن این قدیس از خنده منفجر شد و گفت: «بچه ها روی پایه می نشینند، با آن بازی می کنند، خانه های کوچکی می سازند و سپس خودشان آنها را خراب می کنند. ماسه در این فرآیند چیزی از دست نمی دهد. مثل قبل می ماند. در مورد قدیس هم همینطور بود.
For me body is like a house of sand which is built according to the innate tendencies of man. I am sand, i was never a house. If anyone wants to demolish it, is only demolishing his own house. Sand remains the same.”
بدن برای من مانند خانه ای از شن است که بر اساس تمایلات فطری انسان ساخته شده است. من شن هستم، هرگز خانه نبودم. اگر کسی بخواهد آن را خراب کند، فقط خانه خودش را خراب می کند. ماسه به همان شکل باقی می ماند.»
On this retort from the saint, the sword fell down automatically from the hands of Alexander the great and he apologized for his arrogance.
در این پاسخ قدیس، شمشیر خود به خود از دست اسکندر کبیر افتاد و او از گستاخی خود عذرخواهی کرد.
Moral:
اخلاقی:
Person who is Spiritually Enlightened have Nothing to Lose and Nothing to Fear.
فردی که از نظر روحی روشن فکر است، نه چیزی برای از دست دادن دارد و نه چیزی برای ترس.