Priests and Businessmen>
کشیشان و تاجران
Priests and Businessmen
کشیشان و تاجران
Priests and Businessmen:
کشیشان و تاجران:
King Krishna Deva Raya had the habit of posing interesting questions to Tenali Ram during the evening walks they would take in the royal gardens.
پادشاه کریشنا دوا رایا عادت داشت در طول پیادهرویهای عصرانهای که در باغهای سلطنتی انجام میدادند از تنالی رام سؤالات جالبی بپرسد.
“Who is more cunning when it comes to money, Tenali, the priests or the businessmen?'', he asked Tenali one evening.
او یک روز عصر از تنالی پرسید: «چه کسی در مورد پول حیلهگرتر است، تنالی، کشیشها یا تاجران؟»
Tenali knew that the king was setting up a debate.
تنالی میدانست که شاه مناظره راه میاندازد.
“I think it is the priests.
"من فکر می کنم این کشیش ها هستند.
They make a good living conducting rituals and reciting old texts,'' continued the King without waiting for Tenali’s response, “ It is aneasy life compared to all the hardships that businessmen have to bear.
آنها با برگزاری مراسم و خواندن متون قدیمی، امرار معاش می کنند.
So I think the priests are cleverer in their way of life.
بنابراین من فکر می کنم که کشیش ها در شیوه زندگی خود باهوش تر هستند.
'' Tenali understood that the King was taking a swipe at Tenali whose forefathers were priests.
تنالی فهمید که پادشاه به تنالی که پدرانش کشیشان بودند ضربه میزند.
“I think priests are simpletons, Your Highness'', said Tenali, “they are lost in their world of prayer and rituals that they do not have the street smarts of the businessmen.
تنالی گفت: "من فکر می کنم کشیش ها ساده لوح هستند، اعلیحضرت."
Dealing with a wide variety of problems in the world of commerce and trade on a day to day basis, makes the businessmen cleverer when it comes to money.
برخورد روزانه با طیف گسترده ای از مشکلات در دنیای تجارت و تجارت، تاجران را در مورد پول باهوش تر می کند.
“You will have to prove that to me.
"شما باید این را به من ثابت کنید.
Only then I will agree with your point of view,'' said Krishna Deva Raya.
کریشنا دوا رایا گفت فقط در این صورت با دیدگاه شما موافق خواهم بود.
“I will demonstrate the difference to you very easily tomorrow,'' said Tenali confidently.
تنالی با اطمینان گفت: فردا خیلی راحت تفاوت را به شما نشان خواهم داد.
Next day, Tenali asked the King to hide and listen to his conversation with a priest whom he had summoned to the palace.
روز بعد، تنالی از پادشاه خواست پنهان شود و به مکالمه او با کشیشی که او را به قصر فرا خوانده بود گوش دهد.
The priest, Rama Sharma, was in charge of the morning rituals at the local Goddess temple.
کشیش، راما شارما، مسئول مراسم صبحگاهی در معبد الهه محلی بود.
He was very surprised that he was called to the palace.
از اینکه او را به قصر فراخواندند بسیار تعجب کرد.
Tenali Ram seated him in the palace guest room and began speaking very seriously, “Rama Sharma, I need to ask a very important favor from you.
تنالی رام او را در اتاق مهمان قصر نشاند و با جدیت شروع به صحبت کرد: «راما شارما، باید یک لطف بسیار مهم از تو بخواهم.
The King has ordered me to bring for him the knot of hair from the head of the best priest I know.
پادشاه به من دستور داده است که یک گره مو از سر بهترین کشیشی که می شناسم برایش بیاورم.
That turns out to be you.
معلوم می شود که شما هستید.
So I would very much like for you to give me the knot of hair on your head.
پس خیلی دوست دارم گره موی سرت را به من بدهی.
I am willing to pay a price for it.
حاضرم برایش بهایی بپردازم.
A barber is ready and waiting in the next room to do the deed as soon as you agree.
یک آرایشگر آماده است و در اتاق بغلی منتظر است تا به محض موافقت شما کار را انجام دهد.
'' Hearing this, Rama Sharma, was shocked.
راما شارما با شنیدن این حرف شوکه شد.
The knot of hair on the head was a symbol of his priesthood.
گره مو بر سر نمادی از کشیش او بود.
Without it, he couldn’t show his face in public.
بدون آن، او نمی توانست چهره خود را در ملاء عام نشان دهد.
He would lose his job.
کارش را از دست می داد.
But this was the minister Tenali himself asking for it and that too for the King.
اما این خود وزیر تنالی بود که آن را میخواست و آن هم برای شاه.
Rama Sharma began to sweat with worry.
راما شارما از نگرانی شروع به عرق ریختن کرد.
In a trembling voice he spoke, “How can I ever refuse you? But you see, this knot of hair is very important for me.
با صدایی لرزان گفت: «چطور میتوانم تو را رد کنم؟ اما ببینید این گره مو برای من خیلی مهم است.
My livelihood depends on it.
معیشت من به آن بستگی دارد.
If I lose it, I have to stay away from the temple till it grows back.
اگر آن را از دست بدهم، باید از معبد دور بمانم تا زمانی که دوباره رشد کند.
I cannot possibly appear in public till then.
من تا آن زمان نمی توانم در انظار عمومی ظاهر شوم.
“I understand your difficulty,'' said Tenali, “that is why I said you can put a price on it.
تنالی گفت: "من سختی شما را درک می کنم، به همین دلیل است که گفتم می توانید برای آن قیمت بگذارید.
'' “Respected Minister, I do not know how to price this knot of hair.
وزیر محترم، من نمی دانم این گره مو را چگونه قیمت گذاری کنم.
But I think if you can give me enough money to make a trip to my native village far away, it should work out.
اما فکر میکنم اگر بتوانید به من پول کافی بدهید تا به روستای زادگاهم دورتر سفر کنم، باید درست شود.
I can go there and stay in hiding at my sister’s house till the hair grows back.
من می توانم به آنجا بروم و در خانه خواهرم پنهان بمانم تا موها دوباره رشد کنند.
So please pay me one gold coin for the journey.
پس لطفا یک سکه طلا برای سفر به من بپردازید.
'' “Very well,'' smiled Tenali, “You can go now, Rama Sharma.
تنالی لبخند زد: «خیلی خب، راما شارما میتونی بری.
Carry on with your work for the time being.
فعلا به کار خود ادامه دهید.
Once I have the gold coin ready, I will send for you again.
وقتی سکه طلا رو آماده کردم دوباره دنبالت میفرستم.
Do not tell about our conversation to anybody else.
در مورد گفتگوی ما به هیچ کس دیگری نگویید.
'' A slightly relieved Rama Sharma bowed and left.
راما شارما کمی تسکین یافته تعظیم کرد و رفت.
When he was gone, Krishna Deva Raya came to the room.
وقتی او رفت، کریشنا دوا رایا به اتاق آمد.
“ As you heard, Dear King, this priest was willing to give up his livelihood for just a single gold coin.
همانطور که شنیدید، پادشاه عزیز، این کشیش حاضر بود فقط برای یک سکه طلا از زندگی خود صرف نظر کند.
He could not even think of putting a price on this ridiculous transaction and he was afraid to refuse.
او حتی نمی توانست برای این معامله مضحک قیمت گذاری کند و می ترسید که امتناع کند.
Now let us see how the businessman responds to this offer.
حال بیایید ببینیم که تاجر چگونه به این پیشنهاد پاسخ می دهد.
I have asked the greatest business man in the city, Dhandas, to come by.
از بزرگترین تاجر شهر، داداس، خواستهام که بیاید.
Please wait and watch from the other room.
لطفا صبر کنید و از اتاق دیگر تماشا کنید.
'' After a few minutes, Dhandas came to the palace.
بعد از چند دقیقه، داداس به قصر آمد.
Like Rama Sharma, Dhandas was also surprised at being called by Tenali Ram.
مانند راما شارما، داداس نیز از فراخوانی تنالی رام متعجب شد.
When Dhandas was seated, Tenali repeated, “Dhandas, I need to ask a very important favor from you.
وقتی داداس نشسته بود، تنالی تکرار کرد: "داداس، باید یک لطف بسیار مهم از شما بخواهم.
The King has ordered me to bring for him the knot of hair from the head of the best businessman I know.
پادشاه به من دستور داده است که برایش گره مو از سر بهترین تاجری که می شناسم بیاورم.
That turns out to be you.
معلوم می شود که شما هستید.
So I would very much like for you to give me the knot of hair on your head.
پس خیلی دوست دارم گره موی سرت را به من بدهی.
I am willing to pay a price for it.
حاضرم برایش بهایی بپردازم.
A barber is ready and waiting in the next room to do the deed as soon as you agree.
یک آرایشگر آماده است و در اتاق بغلی منتظر است تا به محض موافقت شما کار را انجام دهد.
'' Dhandas was slighly taken aback by this.
داداس از این موضوع کمی متحیر شد.
But being a business man with dealings all over the kingdom and abroad, he was used to hearing strange offers and bargains.
اما به عنوان یک مرد تجاری که در سرتاسر پادشاهی و خارج از کشور معاملات داشت، به شنیدن پیشنهادات و معاملههای عجیب عادت داشت.
He took a deep breath and thought for a few seconds.
نفس عمیقی کشید و چند ثانیه فکر کرد.
Then he said to Tenali, “Dear Minister, I have spend a whole life time taking care of this knot of hair.
سپس خطاب به تنالی گفت: «وزیر عزیز، من یک عمر برای مراقبت از این گره مو صرف کردم.
It is my proud possession.
دارایی افتخار من است.
Every day, I wash it and apply expensive oils on it.
هر روز آن را می شوم و روغن های گران قیمتی روی آن می زنم.
I take great pride in my shiny knot of hair.
من به گره موهای براقم افتخار می کنم.
It will be heartbreaking for me to part with it.
جدا شدن از آن برایم دلخراش خواهد بود.
Moreover, I have to appear with it as symbol of my family’s honor during rituals and ceremonies.
علاوه بر این، من باید با آن به عنوان نماد شرافت خانواده ام در مراسم و مراسم ظاهر شوم.
“I understand this is difficult for you,'' said Tenali feigning concern, “that is why I am willing to pay for it.
تنالی با وانمود کردن نگرانی گفت: «میدانم که این برای شما سخت است، به همین دلیل حاضرم برای آن هزینه کنم.
'' “Considering that I am fifity years old and have had this knot of hair for around 35 years, I think roughly I have spent at least one hundred gold coins worth of oils on it.
با توجه به اینکه من پنجاه سال سن دارم و حدود 35 سال است که این گره مو را دارم، فکر می کنم تقریباً حداقل یکصد سکه طلا برای آن روغن خرج کرده ام.
“Very well then, I will pay you one hundred gold coins,'' said Tenali.
تنالی گفت: "بسیار خوب، پس من صد سکه طلا به شما می دهم."
“But that is not all.
"اما این همه چیز نیست.
This knot of hair represents my family’s honor.
این گره مو نشان دهنده افتخار خانواده من است.
If I lose it, I have to conduct several ceremonies to regain the lost honor.
اگر آن را از دست بدهم، باید چندین مراسم برگزار کنم تا افتخار از دست رفته را به دست بیاورم.
So that price is also associated with it.
بنابراین آن قیمت نیز با آن مرتبط است.
“How much would that be?'' “At least one thousand gold coins.
«چقدر می شود؟» «حداقل هزار سکه طلا.
“So shall we fix this deal for one thousand one hundred gold coins?'', asked Tenali, “I have a barber waiting in the other room''.
تنالی پرسید: «پس آیا این معامله را برای هزار و صد سکه طلا درست کنیم؟»، «من یک آرایشگر در اتاق دیگر منتظر هستم».
“I think that is fair enough.
"من فکر می کنم که به اندازه کافی منصفانه است.
As soon as you make the payment, I will declare that this hair belongs to King Krishna Deva Raya.
به محض پرداخت، من اعلام می کنم که این مو متعلق به پادشاه کریشنا دوا رایا است.
Tenali ordered a guard to bring a bag of one thousand one hundred gold coins at once.
تنالی به نگهبانی دستور داد که یکباره کیسه ای هزار و صد سکه طلا بیاورد.
He handed the bag over to Dhandas.
کیف را به داداس داد.
Then Tenali called the barber.
سپس تنالی آرایشگر را صدا کرد.
As the barber got ready to cut off the knot of hair, Dhandas jumped up from the chair and said, “I cannot allow this knot of hair to be cut off.
در حالی که آرایشگر آماده می شد تا گره مو را کوتاه کند، داداس از روی صندلی پرید و گفت: "من نمی توانم اجازه دهم این گره مو را ببندم.
Now it belongs to the King Krishna Deva Raya and not me.
اکنون متعلق به پادشاه کریشنا دوا رایا است و نه من.
You have already paid me one thousand one hundred gold coins for it and I have accepted the price.
شما قبلاً هزار و صد سکه طلا به من داده اید و من قیمت آن را پذیرفته ام.
So I will protect this knot of hair until the King himself comes to me and says that he needs it.
پس من از این گره مو محافظت می کنم تا زمانی که خود پادشاه پیش من بیاید و بگوید که به آن نیاز دارم.
'' Saying this, Dhandas walked out from the palace.
با گفتن این، داداس از قصر بیرون رفت.
Tenali Raman had a wide smile on his face when Krishna Deva Raya came out of hiding in the next room.
وقتی کریشنا دوا رایا از اتاق کناری بیرون آمد، تنالی رامان لبخندی گسترده بر لب داشت.
“Do you see that my opinion is correct?'' asked Tenali.
تنالی پرسید: "آیا می بینید که نظر من درست است؟"
“I agree, Tenali, the businessman who managed to pocket the gold coin and keep his knot of hair also intact is cleverer than the priest about money matters,'' said King Krishna Deva Raya.
پادشاه کریشنا دوا رایا گفت: "موافقم، تنالی، تاجری که توانست سکه طلا را به جیب بزند و گره موهایش را نیز دست نخورده نگه دارد، در مورد مسائل پولی باهوش تر از کشیش است."