Prince and the Sheep>
شاهزاده و گوسفند
Prince and the Sheep
شاهزاده و گوسفند
Prince and the Sheep:
شاهزاده و گوسفند:
Once there was a beautiful kingdom ruled by a prince. He took over the Kingdom after the death of his father.
زمانی پادشاهی زیبایی وجود داشت که توسط یک شاهزاده اداره می شد. او پس از مرگ پدرش سلطنت را به دست گرفت.
After a few months of ruling, things started to test him. With no rain, drought bought losses to farmers and killed many animals, birds, and precious plants in the forest.
پس از چند ماه حکومت، همه چیز شروع به آزمایش او کرد. بدون بارش باران، خشکسالی باعث خسارت به کشاورزان شد و بسیاری از حیوانات، پرندگان و گیاهان گرانبها را در جنگل کشت.
And it was followed by an unknown disease that caused the loss of many lives.
و به دنبال آن بیماری ناشناخته ای رخ داد که باعث از دست رفتن جان افراد زیادی شد.
After a few months, things started to improve. But before they could recover completely, an enemy king took over the Kingdom killing many people and imprisoning them.
بعد از چند ماه اوضاع شروع به بهبود کرد. اما قبل از اینکه آنها به طور کامل بهبود یابند، یک پادشاه دشمن پادشاهی را به دست گرفت و بسیاری از مردم را کشت و آنها را زندانی کرد.
The young king managed to escape. Then he planned to meet his childhood friend, the king of a neighboring kingdom.
پادشاه جوان موفق به فرار شد. سپس قصد داشت با دوست دوران کودکی خود، پادشاه یک پادشاهی همسایه، ملاقات کند.
On his way, he was thinking about the past. He was born and bred to be a king of the powerful and wealthiest empire, but now he lost everything.
در راهش به گذشته فکر می کرد. او به دنیا آمد و پرورش یافت تا پادشاه قدرتمند و ثروتمندترین امپراتوری باشد، اما اکنون همه چیز را از دست داد.
He believed that because of his bad luck, everything happened to him. Because nothing has happened to his father or any other king he knew.
او معتقد بود که به دلیل بدشانسی، همه چیز برایش اتفاق افتاده است. زیرا برای پدرش یا هر پادشاه دیگری که او می شناخت، هیچ اتفاقی نیفتاده است.
When the young king reached the palace of his friend, the guards did not allow him because of his dirty looks and clothes. He tried many times and all failed.
وقتی شاه جوان به قصر دوستش رسید، نگهبانان به دلیل ظاهر و لباس های کثیف به او اجازه ندادند. او بارها تلاش کرد و همه شکست خوردند.
Then he took a job so that he could buy some clothes. After some days, he went in new clothes, and the guards allowed him to meet his friend.
بعد هم دست به کار شد تا بتواند لباس بخرد. پس از چند روز با لباس نو رفت و نگهبانان به او اجازه دادند تا با دوستش ملاقات کند.
To his friend, he explained all the things that happened to him. After hearing his story, his friend king ordered his people to give him a herd of 100 sheep.
برای دوستش تمام اتفاقاتی که برایش افتاده بود را تعریف کرد. پس از شنیدن داستان او، پادشاه دوستش به مردم خود دستور داد که یک گله 100 گوسفندی به او بدهند.
The young king was surprised as he was expecting much more than this. He does not want to be a shepherd. But he has nothing else, so he took the offer from his friend.
پادشاه جوان متعجب شد زیرا انتظار بسیار بیشتر از این را داشت. او نمی خواهد چوپان شود. اما او هیچ چیز دیگری ندارد، بنابراین او این پیشنهاد را از دوستش گرفت.
After a few days, while he was grazing his herd, a group of wolves attacked his herd and killed all of them. While the wolves were attacking the sheep, the king ran away from that place.
پس از چند روز در حالی که گله خود را چرا می کرد، گروهی از گرگ ها به گله او حمله کردند و همه را کشتند. در حالی که گرگ ها به گوسفندان حمله می کردند، پادشاه از آن مکان فرار کرد.
Then he again went to his friend king and asked for help. This time he gave 50 Sheep.
سپس دوباره نزد دوستش پادشاه رفت و از او کمک خواست. این بار 50 گوسفند داد.
But once again, he failed to protect his herd from the wolves.
اما بار دیگر نتوانست از گله خود در برابر گرگ ها محافظت کند.
For the 3rd time, he got just 25 sheep.
او برای سومین بار فقط 25 گوسفند به دست آورد.
This time young king decided if I do not protect my herd from these wolves, he will not get any more help from his friend.
این بار پادشاه جوان تصمیم گرفت که اگر گله ام را از این گرگ ها محافظت نکنم، دیگر از دوستش کمک نخواهد گرفت.
So, he examined his place and understood the wolves attacking areas. He then added additional fences and guards all around.
بنابراین، او مکان خود را بررسی کرد و متوجه مناطق حمله گرگ ها شد. سپس حصارها و حفاظ های اضافی را در اطراف اضافه کرد.
He continued to monitor the places. Discussed with other herders and kept on learning the tricks of maintaining the herd.
او به نظارت بر اماکن ادامه داد. با گله داران دیگر بحث کرد و به یادگیری ترفندهای نگهداری گله ادامه داد.
After a few years, his herd has grown into 1000 Sheep.
بعد از چند سال گله او به 1000 گوسفند تبدیل شده است.
One day, he went to the palace and informed his king friend of his accomplishment.
روزی به قصر رفت و به دوست پادشاهش خبر داد.
After hearing him, the friend king ordered his ministers to give him a whole state to rule.
پس از شنیدن او، پادشاه دوست به وزرایش دستور داد که یک ایالت کامل به او بدهند تا حکومت کند.
He asked his friend, “Why did you not give me the state to rule when I first came to you for help?
او از دوستش پرسید: «چرا وقتی برای اولین بار برای کمک نزد تو آمدم، حکومت را به من ندادی؟
The friend king replied,
پادشاه دوست پاسخ داد:
“First time when you came to me for help, your mindset was like you were born and bred to be a leader, but the truth was you are far from it.
"اولین باری که برای کمک به من مراجعه کردید، طرز فکر شما این بود که به دنیا آمده اید و برای رهبری پرورش یافته اید، اما حقیقت این بود که شما از آن فاصله دارید.
You might have been born in wealth, pride, and power, but you have never had proper education and training to lead your people.
شما ممکن است در ثروت، غرور و قدرت به دنیا آمده باشید، اما هرگز آموزش و تربیت مناسبی برای رهبری مردم خود نداشته اید.
So, when I gave you the herd, I wanted you to learn how to manage and lead others.
بنابراین، وقتی گله را به شما دادم، می خواستم یاد بگیرید چگونه دیگران را مدیریت و رهبری کنید.
Dear friend, now I believe you are ready to lead!”
دوست عزیز، اکنون معتقدم که شما آماده رهبری هستید!»
Moral of the story:
اخلاق داستان:
Being born into a powerful family or being a manager in a higher position does not make us a leader.
به دنیا آمدن در خانواده ای قدرتمند یا مدیر بودن در موقعیت های بالاتر از ما یک رهبر نمی سازد.
We may be in charge of others, like the King or Manager or the CEO. But holding that position and doing nothing for the people does not make us a leader.
ما ممکن است مسئول دیگران، مانند پادشاه، مدیر یا مدیر عامل باشیم. اما داشتن آن سمت و انجام هیچ کاری برای مردم ما را رهبر نمی کند.
We should know our people better and win the hearts and minds of people.
ما باید مردم خود را بهتر بشناسیم و دل و ذهن مردم را به دست آوریم.
On the flip side, sometimes we think we have to be born and bred to be leaders.
از طرف دیگر، گاهی اوقات فکر میکنیم که باید به دنیا بیاییم و بزرگ شویم تا رهبر باشیم.
But the answer is simple No.
اما پاسخ ساده است نه.
Anyone can be a leader one day, as long as we keep learning the secrets of keeping our herd safe.
هر کسی می تواند یک روز رهبر شود، به شرطی که ما رازهای ایمن نگه داشتن گله خود را یاد بگیریم.