Protection of the Footmark of an Elephant>
حفاظت از رد پای یک فیل
Protection of the Footmark of an Elephant
حفاظت از رد پای یک فیل
Protection of the Footmark of an Elephant
حفاظت از رد پای یک فیل
Once the Emperor Akbar had a great quarrel with Birbal so Birbal left the place and went some 30-40 miles away in a village. There he started living hiding his identity.
یک بار امپراتور اکبر با بیربال دعوای شدیدی داشت، بنابراین بیربال محل را ترک کرد و حدود 30-40 مایل دورتر در روستایی رفت. در آنجا او با پنهان کردن هویت خود شروع به زندگی کرد.
Now Birbal's position (Deevaan or Minister) could not be kept empty so the King appointed his brother-in-law (wife' brother) in Birbal's place. Although Akbar didn't like this but he had to do this to please his wife. Very soon the city got undisciplined and complaints started coming to the king.
اکنون موقعیت بیربال (دیوان یا وزیر) نمی تواند خالی بماند، بنابراین پادشاه برادر شوهر خود (برادر همسر) را به جای بیربال منصوب کرد. با اینکه اکبر این کار را دوست نداشت اما مجبور شد برای رضایت همسرش این کار را انجام دهد. خیلی زود شهر بی انضباط شد و شکایت ها به شاه رسید.
This was the time to test his brother-in-law's intelligence. So he went out to a Peer's Mazaar (the tomb of a saint). While returning from there he saw a footmark of an elephant. He asked his brother-in-law to protect that mark for three days. Baadshaah (Emperor) went to his palace and his brother-in-law starting vigilance around it. The first day passed, the new Deevaan could not get any food; the second day also passed without any food. The third day he got very weak, but somehow survived. The fourth day he went to the king and told everything to him.
این زمان برای آزمایش هوش برادر شوهرش بود. پس به مزار همتا (قبر یک قدیس) رفت. هنگام بازگشت از آنجا رد پای یک فیل را دید. او از برادر شوهرش خواست تا سه روز از آن علامت محافظت کند. بعدشاه (امپراطور) به کاخ خود رفت و برادر شوهرش در اطراف آن هوشیاری را آغاز کرد. روز اول گذشت، دیوان جدید نتوانست هیچ غذایی دریافت کند. روز دوم هم بدون هیچ غذایی گذشت. روز سوم بسیار ضعیف شد، اما به نوعی زنده ماند. روز چهارم نزد پادشاه رفت و همه چیز را به او گفت.
Baadshaah thought "I have to call Birbal back, I can't do with this Deevaan." So he found a way to get him back. He announced that there is some quarrel over a government well so all Zameendaar (owner) of nearby villages should come to him with their wells, otherwise they will have to pay fine of 10,000 Gold Coins.
بادشاه فکر کرد: "باید بیربال را دوباره صدا کنم، نمی توانم با این دیوان کار کنم." بنابراین راهی برای بازگرداندن او پیدا کرد. وی اعلام کرد که بر سر یک چاه دولتی دعوا شده است که همه زمیندار (صاحب) روستاهای اطراف با چاه های خود نزد او بیایند وگرنه باید 10000 سکه طلا جریمه بپردازند.
This order was heard in that village also min which Birbal lived. Its Zameendaar abused the king that "That this king has gone mad. Has anybody ever heard moving wells to other places? But if I did not go then I will have to pay 10,000 Gold Coins fine which is a lot of money."
این دستور در همان روستایی که بیربال در آن زندگی می کرد نیز شنیده شد. زمیندار آن از شاه سوء استفاده کرد که "این پادشاه دیوانه شده است. آیا کسی تا به حال جابجایی چاه ها را به جاهای دیگر شنیده است؟ اما اگر من نرفتم، باید 10000 سکه طلا جریمه بپردازم که پول زیادی است."
When Birbal heard this, he knew that it was a trick to find Birbal. He thought that now is the time to reveal his identity and keep king's words. So he explained something to the Zameendaar and next day the Zameendaar along with Birbal and some of his servants arrived in Delhi. They did not enter the city, they stayed outside the city and sent a messenger to king - "Huzoor, According to your orders we are here with our wells, now you sent your wells to welcome them."
وقتی بیربال این را شنید، فهمید که این یک ترفند برای یافتن بیربال است. او فکر می کرد که اکنون زمان آن است که هویت خود را آشکار کند و سخنان پادشاه را حفظ کند. پس چیزی را برای زمیندار توضیح داد و روز بعد زمیندار به همراه بیربال و برخی از خادمانش به دهلی رسیدند. وارد شهر نشدند، بیرون شهر ماندند و قاصدی نزد شاه فرستادند - حضور، بنابر دستور تو با چاههایمان اینجا هستیم، حالا چاههایت را به استقبالشان فرستادی.
When Akbar heard this, he understood that Birbal was there. He asked the Zameendaar - "Who told this to tell me? Tell me the truth." The Zameendaar said - "Some time ago, a stranger came to stay in our village, he has asked us to tell you this." When asked about his form, it matched Birbal's. Then he sent his people to welcome Birbal and he was brought into the city with a great pomp and show. Birbal was again appointed on his old position.
وقتی اکبر این را شنید فهمید که بیربال آنجاست. از زمیندار پرسید: کی این را گفته که به من بگوید؟ زمیندار گفت: چند وقت پیش غریبه ای آمد که در روستای ما بماند، از ما خواسته که این را به شما بگوییم. وقتی در مورد فرم او پرسیده شد، با فرم بیربال مطابقت داشت. سپس قوم خود را به استقبال بیربال فرستاد و او را با آب و تاب به شهر آوردند. بیربال دوباره به سمت قدیمی خود منصوب شد.
This time the Emperor asked Birbal to protect that footmark of elephant. Birbal said "Done". He fixed an iron bar near the footmark and tied a 50-yard rope to it and told the villagers that whoever's house will fall inside the circumference of that rope his house will be demolished to protect that footmark."
این بار امپراتور از بیربال خواست که از آن رد پای فیل محافظت کند. بیربال گفت: «تمام شد». او یک میله آهنی در نزدیکی رد پا درست کرد و یک طناب 50 گز به آن بست و به اهالی روستا گفت که خانه هرکس به دور آن طناب بیفتد، خانه او را برای محافظت از آن رد پا خراب می کنند.
People requested him not to do so and gave him Gold Coins as bribery not to demolish their house. Thus he collected approximately 100,000 Gold Coins. He deposited that money in the royal treasury and told the Emperor that the work is done and 100,000 Gold Coins have been deposited in his treasury.
مردم از او درخواست کردند که این کار را نکند و سکه های طلا به عنوان رشوه به او دادند تا خانه آنها را تخریب نکند. بنابراین او تقریباً 100000 سکه طلا جمع آوری کرد. او آن پول را به خزانه سلطنتی واریز کرد و به امپراتور گفت که کار تمام شده و 100000 سکه طلا به خزانه او سپرده شده است.
The king called his brother-in-law and said to him - "You were hungry for three days and gained nothing while protecting the footmark, but see, Birbal has earned 100,00 Gold Coins in one day only. That is why you can never be my Deevaan." The brother-in-law went away from there hanging his head down.
پادشاه برادر شوهرش را صدا کرد و به او گفت: "تو سه روز گرسنه بودی و با حفظ رد پا چیزی به دست نیاوردی، اما ببین، بیربال فقط در یک روز 100000 سکه طلا به دست آورده است. به همین دلیل است که می توانی. هرگز دیوان من نباش." برادر شوهر سرش را پایین انداخته بود از آنجا دور شد.