Proud Red Rose

رز قرمز غرور آفرین

Proud Red Rose

رز قرمز غرور آفرین

Proud Red Rose:

رز قرمز غرور آفرین:

One beautiful spring day a red rose blossomed in a forest. As the rose looked around, a pine tree nearby said, "What a beautiful flower! I wish I was that lovely." Another tree said, "Dear pine, do not be sad. We cannot have everything."

یک روز زیبای بهاری گل رز قرمز در جنگلی شکوفا شد. همانطور که گل رز به اطراف نگاه می کرد، یک درخت کاج در همان نزدیکی گفت: "چه گل زیبایی! ای کاش من آنقدر دوست داشتنی بودم." درخت دیگری گفت: "کاج عزیز، غمگین نباش، ما نمی توانیم همه چیز را داشته باشیم."

The rose turned and remarked, "It seems that I am the most beautiful flower in this forest."

گل رز برگشت و گفت: به نظر می رسد که من زیباترین گل این جنگل هستم.

A sunflower raised its yellow head and asked, "Why do you say that? In this forest there are many beautiful flowers. You are just one of them."

گل آفتابگردانی سر زردش را بلند کرد و پرسید: "چرا چنین می گویی؟ در این جنگل گل های زیبای زیادی وجود دارد. تو فقط یکی از آنها هستی."

The red rose replied, "I see everyone looking at me and admiring me." Then the rose looked at a cactus and said, "Look at that ugly plant full of thorns!"

گل سرخ پاسخ داد: "من می بینم که همه به من نگاه می کنند و مرا تحسین می کنند." سپس گل رز به کاکتوسی نگاه کرد و گفت: به آن گیاه زشت پر از خار نگاه کن!

The pine tree said, "Red rose, what kind of talk is this? Who can say what beauty is? You have thorns too."

درخت کاج گفت: گل سرخ این چه حرفی است، کی می تواند بگوید زیبایی چیست، تو هم خار داری.

The proud red rose looked angrily at the pine and said, "I thought you had good taste! You do not know what beauty is at all. You cannot compare my thorns to that of the cactus."

گل رز قرمز مغرور با عصبانیت به کاج نگاه کرد و گفت: "فکر کردم تو خوش سلیقه ای! تو اصلاً نمی دانی زیبایی چیست. نمی توانی خارهای من را با خارهای کاکتوس مقایسه کنی."

"What a proud flower," thought the trees.

درختان فکر کردند: «چه گل غرورآمیزی».

The rose tried to move its roots away from the cactus, but it could not move. As the days passed, the red rose would look at the cactus and say insulting things, like 'this plant is useless. How sorry I am to be his neighbor.'

گل رز سعی کرد ریشه های خود را از کاکتوس دور کند، اما نتوانست حرکت کند. روزها که می گذشت، رز قرمز به کاکتوس نگاه می کرد و چیزهای توهین آمیزی می گفت، مثلاً این گیاه بی فایده است. چقدر متاسفم که همسایه او هستم.

The cactus never got upset and even tried to advise the rose, saying, "God did not create any form of life without a purpose."

کاکتوس هرگز ناراحت نشد و حتی سعی کرد به گل رز توصیه کند و گفت: "خدا هیچ شکلی از زندگی را بدون هدف خلق نکرده است."

Spring passed, and the weather became very warm. Life became difficult in the forest, as there was no rain. The red rose began to wilt.

بهار گذشت و هوا بسیار گرم شد. زندگی در جنگل سخت شد، زیرا باران نمی بارید. گل رز قرمز شروع به پژمرده شدن کرد.

One day the rose saw sparrows stick their beaks into the cactus and then fly away, refreshed. This was puzzling, and the red rose asked the pine tree what the birds were doing. The pine tree explained that the birds were getting water from the cactus.

یک روز رز گنجشک ها را دید که منقار خود را به کاکتوس می چسبانند و سپس با سرحال پرواز می کنند. این گیج کننده بود و گل رز قرمز از درخت کاج پرسید که پرندگان چه کار می کنند؟ درخت کاج توضیح داد که پرندگان از کاکتوس آب می گیرند.

"Does it not hurt when they make holes?" asked the rose.

"آیا وقتی سوراخ می کنند به درد نمی خورد؟" گل سرخ را پرسید.

Short Stories - Sparrow"Yes, but the cactus does not like to see the birds suffer," replied the pine.

داستان های کوتاه - گنجشک کاج پاسخ داد: "بله، اما کاکتوس دوست ندارد رنج پرندگان را ببیند."

The rose opened its eyes in wonder and exclaimed, "The cactus has water?"

گل رز با تعجب چشمانش را باز کرد و فریاد زد: کاکتوس آب دارد؟

"Yes, you can also drink from it. The sparrow can bring water to you if you ask the cactus for help."

"بله، شما همچنین می توانید از آن بنوشید. اگر از کاکتوس کمک بخواهید، گنجشک می تواند برای شما آب بیاورد."

The red rose felt too ashamed to ask for water from the cactus, but finally it did ask for help. The cactus kindly agreed. The birds filled their beaks with water and watered the rose's roots.

رز قرمز از اینکه از کاکتوس آب بخواهد شرمنده بود، اما در نهایت از او کمک خواست. کاکتوس با مهربانی موافقت کرد. پرندگان منقار خود را از آب پر کردند و به ریشه گل رز آبیاری کردند.

Thus the rose learned a lesson and never judged anyone by their appearance again.

بنابراین گل رز درسی گرفت و دیگر هرگز کسی را از روی ظاهرش قضاوت نکرد.