Reading Bhagavad Gita>
خواندن باگاواد گیتا
Reading Bhagavad Gita
خواندن باگاواد گیتا
Reading Bhagavad Gita:
خواندن باگاواد گیتا:
Once on a mountain farm lived an old man with his grandson. Old man used to wake up early in morning everyday and sat on table to read Bhagavad Gita.
روزی در مزرعه ای کوهستانی پیرمردی با نوه اش زندگی می کرد. پیرمرد هر روز صبح زود از خواب بیدار می شد و روی میز می نشست تا بهاگاواد گیتا بخواند.
His grandson used to admire his grandfather and wanted to be just like him, so he tried to do everything the way his grandfather does.
نوه اش عادت داشت پدربزرگش را تحسین کند و می خواست مثل او باشد، بنابراین سعی کرد همه چیز را به روش پدربزرگش انجام دهد.
One day grandson went to his grandfather and said, “Dadu, I read Bhagavad Gita daily just like you but i am not able to understand most of it.
یک روز نوه نزد پدربزرگش رفت و گفت: «دادو، من هم مثل شما روزانه بهاگاواد گیتا می خوانم، اما قادر به درک بیشتر آن نیستم.
And whatever i am able to understand i forget it as soon as i close the book. If i forget what i read or what good is it doing me to read Bhagavad Gita??”
و هر چیزی را که بتوانم بفهمم به محض بستن کتاب فراموشش می کنم. اگر چیزی را که خوانده ام فراموش کنم یا خواندن باگاواد گیتا چه فایده ای برایم دارد؟"
Grandfather was holding a coal basket. He turned to boy and handed him coal basket saying, “Go down to river and bring me a basket of water.”
پدربزرگ سبدی زغال در دست داشت. رو به پسر کرد و سبدی زغال به او داد و گفت: برو پایین رودخانه و برای من یک سبد آب بیاور.
Boy did as told but as soon as he could get to home all the water from the basket would get leaked.
پسر همانطور که گفته شد عمل کرد اما به محض اینکه می توانست به خانه برسد، تمام آب سبد به بیرون نشت می کرد.
Grandfather smiled and said, “Go back and try again but this time try to move a little faster.”
پدربزرگ لبخندی زد و گفت: "برگرد و دوباره تلاش کن، اما این بار سعی کن کمی تندتر حرکت کنی."
Boy agreed and this time he ran faster to reach home with water but even this time the basket was empty as he got home. Grandfather asked him to try again but every time basket get empty in the way.
پسر قبول کرد و این بار سریعتر دوید تا با آب به خانه برسد اما حتی این بار هم که به خانه رسید سبد خالی بود. پدربزرگ از او خواست دوباره تلاش کند اما هر بار سبد خالی می شد.
Grandson was tired and said, “It’s impossible to carry water in a basket.. I can bring you a bucket full of water..”
نوه خسته بود و گفت: "امکان حمل آب در یک سبد وجود ندارد. من می توانم یک سطل پر از آب برای شما بیاورم."
Grandfather replied, “I don’t want bucket of water, i want you to bring water in coal basket only.. try harder..”
پدربزرگ پاسخ داد: من سطل آب نمیخواهم، میخواهم فقط در سبد ذغال آب بیاوری.. بیشتر تلاش کن.
Boy knew that it would be impossible but still he tried again and this time he ran as fast as possible but again basket was empty.
پسر می دانست که غیرممکن است اما باز هم دوباره تلاش کرد و این بار با حداکثر سرعت ممکن دوید اما باز هم سبد خالی بود.
Boy was tired. He said to his grandfather, “See dadu it’s useless..”
پسر خسته بود او به پدربزرگش گفت: "ببین بادو فایده ای ندارد."
Grandfather replied, “You think it’s useless but look at the basket..”
پدربزرگ پاسخ داد: فکر می کنی بی فایده است اما به سبد نگاه کن.
Boy looked at the basket and saw that basket was looking much cleaner. He saw that all the coal stains were removed from the basket and now it was clean from inside and out.
پسر به سبد نگاه کرد و دید که سبد بسیار تمیزتر به نظر می رسد. دید که تمام لکه های زغال از سبد پاک شده و حالا از داخل و خارج تمیز شده است.
Grandfather said, “You see that this basket is now clean from all stains. That’s what happens when you read Bhagavad Gita. You may not understand or remember what you read but it words will change you from inside and out. “
پدربزرگ گفت: «می بینی که این سبد از همه لکه ها پاک شده است. وقتی باگاواد گیتا را می خوانید این اتفاق می افتد. ممکن است آنچه را که می خوانید متوجه نشوید یا به خاطر نیاورید، اما کلمات از درون و بیرون شما را تغییر می دهند. "