Reginald on Worries>
رجینالد در مورد نگرانی
Reginald on Worries
رجینالد در مورد نگرانی
Reginald on Worries:
رجینالد در مورد نگرانی:
I have (said Reginald) an aunt who worries. She's not really an aunt--a sort of amateur one, and they aren't really worries. She is a social success, and has no domestic tragedies worth speaking of, so she adopts any decorative sorrows that are going, myself included. In that way she's the antithesis, or whatever you call it, to those sweet, uncomplaining women one knows who have seen trouble, and worn blinkers ever since. Of course, one just loves them for it, but I must confess they make me uncomfy; they remind one so of a duck that goes flapping about with forced cheerfulness long after its head's been cut off. Ducks have no repose. Now, my aunt has a shade of hair that suits her, and a cook who quarrels with the other servants, which is always a hopeful sign, and a conscience that's absentee for about eleven months of the year, and only turns up at Lent to annoy her husband's people, who are considerably Lower than the angels, so to speak: with all these natural advantages--she says her particular tint of bronze is a natural advantage, and there can be no two opinions as to the advantage--of course she has to send out for her afflictions, like those restaurants where they haven't got a licence. The system has this advantage, that you can fit your unhappinesses in with your other engagements, whereas real worries have a way of arriving at meal-times, and when you're dressing, or other solemn moments. I knew a canary once that had been trying for months and years to hatch out a family, and everyone looked upon it as a blameless infatuation, like the sale of Delagoa Bay, which would be an annual loss to the Press agencies if it ever came to pass; and one day the bird really did bring it off, in the middle of family prayers. I say the middle, but it was also the end: you can't go on being thankful for daily bread when you are wondering what on earth very new canaries expect to be fed on.
من (گفت: رجینالد) عمه ای دارم که نگران است. او واقعاً یک خاله نیست - به نوعی آماتور است، و آنها واقعاً نگران نیستند. او یک موفقیت اجتماعی است، و هیچ تراژدی خانگی ندارد که ارزش صحبت کردن را داشته باشد، بنابراین او از هر غم و اندوه تزئینی، از جمله من، استفاده می کند. به این ترتیب او نقطه مقابل آن زنان شیرین و بیشکایتی است که میشناسید و از آن زمان تا به حال چشمکزن به چشم میخوردند. البته، آدم آنها را به خاطر آن دوست دارد، اما باید اعتراف کنم که آنها مرا ناراحت می کنند. آنها آدم را یاد اردکی میاندازند که مدتها پس از بریدن سرش با شادی اجباری به اطراف تکان میخورد. اردک ها آرامش ندارند حالا عمه ام سایه مویی دارد که به او می آید و آشپزی دارد که با دیگر خدمتکاران دعوا می کند که همیشه نشانه امیدواری است و وجدانی که حدود یازده ماه از سال غیبت می کند و فقط در عید می آید. مردم شوهرش را که به طور قابل توجهی پایین تر از فرشتگان هستند، آزار می دهد: با همه این مزیت های طبیعی - او می گوید رنگ خاص برنز او یک مزیت طبیعی است، و نمی توان دو نظر در مورد مزیت آن وجود داشت. البته او باید برای مصیبت هایش بفرستد، مانند رستوران هایی که مجوز ندارند. این سیستم این مزیت را دارد که میتوانید ناراحتیهایتان را با دیگر فعالیتهایتان تطبیق دهید، در حالی که نگرانیهای واقعی راهی برای رسیدن به زمان صرف غذا، زمانی که لباس میپوشید، یا دیگر لحظات مهم است. زمانی قناری را میشناختم که ماهها و سالها برای تشکیل خانواده تلاش میکرد و همه به آن بهعنوان یک شیفتگی بیعیب مینگریستند، مانند فروش خلیج دلاگوآ، که اگر روزی برسد ضرر سالانه برای آژانسهای مطبوعاتی خواهد بود. گذشتن و یک روز پرنده واقعاً آن را در میانه دعاهای خانواده بیرون آورد. میگویم وسط، اما آخرش هم بود: وقتی فکر میکنید قناریهای جدید انتظار دارند از چه چیزی تغذیه شوند، نمیتوانید برای نان روزانه شکرگزار باشید.
At present she's rather in a Balkan state of mind about the treatment of the Jews in Roumania. Personally, I think the Jews have estimable qualities; they're so kind to their poor- -and to our rich. I daresay in Roumania the cost of living beyond one's income isn't so great. Over here the trouble is that so many people who have money to throw about seem to have such vague ideas where to throw it. That fund, for instance, to relieve the victims of sudden disasters--what is a sudden disaster? There's Marion Mulciber, who would think she could play bridge, just as she would think she could ride down a hill on a bicycle; on that occasion she went to a hospital, now she's gone into a Sisterhood--lost all she had, you know, and gave the rest to Heaven. Still, you can't call it a sudden calamity; that occurred when poor dear Marion was born. The doctors said at the time that she couldn't live more than a fortnight, and she's been trying ever since to see if she could. Women are so opinionated.
در حال حاضر او نسبت به رفتار با یهودیان در رومانی در وضعیت ذهنی بالکان است. من شخصاً فکر می کنم یهودیان ویژگی های قابل ارزیابی دارند. آنها با فقرای خود و ثروتمندان ما بسیار مهربان هستند. من به جرات می گویم در رومانی هزینه زندگی فراتر از درآمد آنقدر زیاد نیست. مشکل اینجاست که بسیاری از افرادی که پولی برای پرتاب کردن دارند، به نظر می رسد ایده های مبهمی دارند که آن را کجا پرتاب کنند. آن صندوق، به عنوان مثال، برای تسکین قربانیان بلایای ناگهانی - فاجعه ناگهانی چیست؟ ماریون مولسیبر وجود دارد که فکر میکند میتواند بریج بازی کند، همانطور که فکر میکند میتواند با دوچرخه از تپه پایین بیاید. در آن مناسبت او به بیمارستان رفت، حالا به یک خواهرخواندگی رفته است - میدانی تمام داشتههایش را از دست داد و بقیه را به بهشت داد. با این حال، شما نمی توانید آن را یک فاجعه ناگهانی بنامید. این اتفاق زمانی افتاد که ماریون عزیز بیچاره به دنیا آمد. پزشکان در آن زمان گفتند که او نمی تواند بیش از یک دو هفته زندگی کند و از آن زمان تاکنون تلاش می کند تا ببیند آیا می تواند. زنها خیلی عقیده دارن
And then there's the Education Question--not that I can see that there's anything to worry about in that direction. To my mind, education is an absurdly over-rated affair. At least, one never took it very seriously at school, where everything was done to bring it prominently under one's notice. Anything that is worth knowing one practically teaches oneself, and the rest obtrudes itself sooner or later. The reason one's elders know so comparatively little is because they have to unlearn so much that they acquired by way of education before we were born. Of course I'm a believer in Nature-study; as I said to Lady Beauwhistle, if you want a lesson in elaborate artificiality, just watch the studied unconcern of a Persian cat entering a crowded salon, and then go and practise it for a fortnight. The Beauwhistles weren't born in the Purple, you know, but they're getting there on the instalment system--so much down, and the rest when you feel like it. They have kind hearts, and they never forget birthdays. I forget what he was, something in the City, where the patriotism comes from; and she--oh, well, her frocks are built in Paris, but she wears them with a strong English accent. So public-spirited of her. I think she must have been very strictly brought up, she's so desperately anxious to do the wrong thing correctly. Not that it really matters nowadays, as I told her: I know some perfectly virtuous people who are received everywhere.
و سپس سؤال آموزش وجود دارد - نه اینکه بتوانم متوجه شوم که در این جهت چیزی برای نگرانی وجود دارد. به نظر من، آموزش و پرورش یک امر بیش از حد نامعقول است. حداقل، هرگز در مدرسه آن را خیلی جدی نگرفته بود، جایی که هر کاری انجام می شد تا آن را به طور برجسته تحت نظر خود قرار دهد. هر چیزی که ارزش دانستن را داشته باشد، عملاً به خود یاد می دهد و بقیه دیر یا زود خود را مخدوش می کنند. دلیل اینکه بزرگترها نسبتاً کم می دانند این است که آنها باید آنقدر چیزهایی را که قبل از تولد ما از طریق آموزش به دست آورده اند، بیاموزند. البته من به مطالعه طبیعت اعتقاد دارم. همانطور که به Lady Beauwhistle گفتم، اگر می خواهید یک درس در مورد ساختگی مفصل بگیرید، فقط بی توجهی مطالعه شده یک گربه ایرانی را که وارد یک سالن شلوغ می شود تماشا کنید و سپس بروید و آن را برای دو هفته تمرین کنید. میدانید که Beauwhistles در بنفش متولد نشدهاند، اما با سیستم قسطی به آنجا میرسند - خیلی پایینتر، و بقیه وقتی که شما دوست داشته باشید. آنها قلب های مهربانی دارند و هرگز تولدها را فراموش نمی کنند. فراموش می کنم که او چه بود، چیزی در شهر، جایی که میهن پرستی از آن سرچشمه می گیرد. و او - اوه، خوب، لباس های او در پاریس ساخته شده اند، اما او آنها را با لهجه قوی انگلیسی می پوشد. از او روحیه عمومی دارد. من فکر می کنم که او باید بسیار سخت تربیت شده باشد، او بسیار مشتاق است که کار اشتباه را به درستی انجام دهد. نه اینکه این روزها واقعاً مهم باشد، همانطور که به او گفتم: من افراد کاملاً با فضیلتی را می شناسم که همه جا مورد استقبال قرار می گیرند.