Respect for the Aged>
احترام به سالمندان
Respect for the Aged
احترام به سالمندان
Respect for the Aged
احترام به سالمندان
SOME young girls on their way to Sunday-school cast many humorous glances and subdued tittering toward one of their own age who was walking quietly along beside a venerable man, one who had helped "build up the country." It was observed by the pair, but they cared little for it, only the thoughtless girls did themselves an injustice. It was inappropriate conduct on any day, but upon the Lord's day it seemed even more unbecoming. In former times church-going persons went to their worship reverently, and, reaching the house of God, entered with the utmost respect. When seated, they did not twist around in their seats to gaze at some new-comer; perfect attention was given to the sermon, and it was the theme at home in the evening.
برخی از دختران جوان که در راه رفتن به مدرسه یکشنبه بودند، نگاههای طنزآمیز زیادی به یکی از همسن و سالهای خود که آرام در کنار مردی ارجمند راه میرفت، انداختند، کسی که به "ساختن کشور" کمک کرده بود. این توسط جفت مشاهده شد، اما آنها کمی به آن اهمیت دادند، فقط دختران بی فکر به خودشان ظلم کردند. این رفتار در هر روز نامناسب بود، اما در روز خداوند حتی نامناسب تر به نظر می رسید. در زمان های گذشته، افراد کلیسا با احترام به عبادت خود می رفتند و با رسیدن به خانه خدا، با نهایت احترام وارد می شدند. وقتی مینشستند، روی صندلیهایشان نمیپیچیدند تا به تازهواردها خیره شوند. توجه کاملی به خطبه داده شد و موضوع آن شب در خانه بود.
Clothing, however rich or poor, need not be scanned or criticised ; when you and I came upon this earth, we were treated equally in that respect. But to return to the subject. The gray-haired man was a Sunday- school teacher, and had taken the pains to invite some new residents to attend meetings and Sunday-school, and, seeing the timidity of the young lady, invited her to walk with him. This was true kindness and courtesy on his part. I know he was once taken a little by surprise when a young person, meeting him bowed and quietly said, " Good-afternoon." Said he in relating the incident, " I thought a good deal of that bit of politeness, for young folks don't notice me on the street, they pass right along." If, in meeting a person upon the street, you slightly bow, or lift the hat, it does not mean an invitation to form an acquaintance. It always looks well for one who is well dressed to render a slight inclination of the head if meeting another less favored of fortune. The poor and the laboring classes already feel the comparison between their and your circumstances keenly enough without any display of conscious superiority or ill-bred pride.
لباس، هر چند غنی یا فقیر، نیازی به اسکن یا انتقاد ندارد. وقتی من و تو به این زمین آمدیم، از این نظر با ما یکسان رفتار شد. اما برای بازگشت به موضوع. مرد مو خاکستری معلم مدرسه یکشنبه بود و زحمت کشیده بود تا چند نفر از ساکنان جدید را برای شرکت در جلسات و مدرسه یکشنبه دعوت کند و با دیدن ترسو بودن خانم جوان از او دعوت کرد تا با او قدم بزند. این مهربانی و ادب واقعی از طرف او بود. می دانم زمانی که جوانی در ملاقات با او تعظیم کرد و به آرامی گفت: «عصر بخیر». او در رابطه با این حادثه گفت: "من تا حد زیادی به این مقدار ادب فکر کردم، زیرا جوانان در خیابان متوجه من نمی شوند، آنها دقیقاً از کنار آنها عبور می کنند." اگر هنگام ملاقات با شخصی در خیابان، کمی تعظیم کنید یا کلاه را بردارید، به معنای دعوت برای ایجاد یک آشنایی نیست. همیشه برای کسی که خوب لباس می پوشد خوب به نظر می رسد که در صورت ملاقات با دیگری که از ثروت کمتری برخوردار است، کمی سرش را متمایل کند. طبقه فقیر و کارگر از قبل مقایسه بین شرایط خود و شما را بدون هیچ نمایش برتری آگاهانه یا غرور بد اخلاقی به شدت احساس می کنند.
I know of a tired little boy who, coming from his long day's work, was mortified to meet a nicely-dressed young lady, but said he that night at home, "She spoke just as politely to me as if I had been Brother Brigham, and she's the nicest and best woman in the world, and I'm going to be as near like her as I can." Some years later he was her escort through a wild portion of country, and he seemed to take delight in bestowing every attention to her and her little children. If she had turned up her nose or giggled at him, do you suppose he could have felt as well toward her?
پسر کوچولوی خستهای را میشناسم که از روز کاری طولانیاش، از ملاقات با یک خانم جوان خوشپوش ناراحت بود، اما همان شب در خانه گفت: «او به همان اندازه مؤدبانه با من صحبت کرد که گویی برادر بریگام بودم. و او زیباترین و بهترین زن دنیاست، و من تا جایی که بتوانم به او نزدیک خواهم شد." چند سال بعد او اسکورت او در بخش وحشی کشور بود، و به نظر می رسید که از جلب توجه به او و فرزندان کوچکش لذت می برد. اگر او بینیاش را بالا میگرفت یا به او میخندید، فکر میکنید او هم میتوانست نسبت به او احساس خوبی داشته باشد؟
The lounger, the vagabond and the wicked are easily recognized, and have no claim to our notice, but among strangers many we meet are our equals and some our superiors. Let me relate an incident which occurred perhaps twelve years since, in Salt Lake City, as told to me by the young man, who is now a very prominent and beloved gentleman, whom you all know. " I was upon the sidewalk and approaching the crossing. I was in great haste, and as I neared the plank an aged man was in advance of me. I hastily took a few long steps, intending to get there ahead of him. Another step arid I would have accomplished it, but, as I brushed close to him, he turned, saw my eagerness, and politely lifted his hat, stepping aside for me to pass. My momentum was such that I could not stop before I had one foot on the plank, but there I paused, transfixed with shame, a very tableau of precipitate haste and rudeness! We gazed in each other's eyes until he kindly extended his hand in acknowledgment of my distressed apologies, which I knew by his gracious smile and adieu he understood. I could not speak his language, but I learned then and there a lesson from him that I have never forgotten."
لنج، ولگرد و شریر به راحتی تشخیص داده می شوند، و هیچ ادعایی برای ما ندارند، اما در میان غریبه ها بسیاری از ما همتایان و برخی مافوق ما هستند. اجازه دهید حادثهای را که شاید دوازده سال پس از آن در سالت لیک سیتی رخ داده است، تعریف کنم، همانطور که مرد جوانی که اکنون یک جنتلمن بسیار برجسته و محبوب است، که همه شما او را میشناسید، به من گفت. من در پیاده رو بودم و به تقاطع نزدیک می شدم. خیلی عجله داشتم و همینطور که به تخته چوب نزدیک می شدم، یک مرد سالخورده جلوتر از من بود. با عجله چند قدم بلند برداشتم و قصد داشتم جلوتر از او به آنجا برسم. یک قدم دیگر. نمیتوانستم آن را انجام دهم، اما وقتی به او نزدیک شدم، برگشت، اشتیاق من را دید و مودبانه کلاهش را بلند کرد و حرکتم به حدی بود که نمیتوانستم جلوی یک پایم را بگیرم روی تخته، اما در آنجا مکث کردم، مات و مبهوت از شرم، تابلویی بسیار شتابزده و بی ادبانه در چشمان هم خیره شدیم تا اینکه او با مهربانی دستش را دراز کرد تا عذرخواهی های پریشان من را تصدیق کند. او فهمید که من نمی توانستم به زبان او صحبت کنم، اما در آن زمان و درسی از او آموختم که هرگز فراموش نکرده ام.
RESPECT TO OTHERS.
احترام به دیگران
There is another thing I would like to mention, which is, speaking of others with too great familiarity. Shall we not speak of our friend as Brother Joseph Hall instead of Jo Hall, especially as the gentleman is one of your Ward Teachers? Remember him as an officer in the church of which you are a member. Strive to emulate the calling and mission of the Teachers, guardians of peace and guides to truth. Well, if you think "that's as good as a motto," write it on your book-mark, for it is true. The Teachers have your welfare more closely in view than even your Bishop. Their frequent visits have given them an insight into your heart; they know your life and circumstances. In sickness they are to be depended upon for consolation and spiritual aid ; you can go to them for counsel, for advice in worldly matters, and if you are in sorrow you can confide in them. You may think their office a small one, but I can tell you the Teachers of the Ward are like the index to the book ; go to them for what you want to find. Boys, you can never become a Bishop, President of a Stake, or attain to any other high calling until you have qualified yourselves as Teachers. Therefore, honor them and strive to win and keep their confidence.
نکته دیگری هم وجود دارد که مایلم به آن اشاره کنم و آن این است که با آشنایی بیش از حد از دیگران صحبت می کنم. آیا به جای جو هال از دوستمان به عنوان برادر جوزف هال صحبت نکنیم، به خصوص که آن آقا یکی از معلمان بخش شماست؟ او را به عنوان افسر کلیسایی که شما عضو آن هستید به خاطر بسپارید. در تقلید از دعوت و رسالت معلمان، پاسداران صلح و راهنمایان به سوی حقیقت تلاش کنید. خوب، اگر فکر می کنید "این به اندازه یک شعار است"، آن را روی نشانک خود بنویسید، زیرا درست است. معلمان رفاه شما را بیشتر از اسقف شما در نظر دارند. دیدارهای مکرر آنها به آنها بینشی در قلب شما داده است. آنها زندگی و شرایط شما را می دانند. در بیماری باید برای تسلی و کمک معنوی به آنها تکیه کرد. می توانی برای مشورت و نصیحت در امور دنیوی نزد آنها بروی و اگر در غم و اندوه هستی می توانی به آنها اعتماد کنی. ممکن است فکر کنید دفتر آنها دفتر کوچکی است، اما می توانم به شما بگویم معلمان بخش مانند فهرست کتاب هستند. برای چیزی که می خواهید پیدا کنید به سراغ آنها بروید. پسران، شما هرگز نمی توانید اسقف، رئیس یک چوب شوید، یا به هر مقام عالی دیگری دست یابید مگر اینکه خود را به عنوان معلم واجد شرایط کنید. بنابراین به آنها احترام بگذارید و برای پیروزی تلاش کنید و اعتماد به نفس آنها را حفظ کنید.