Response to Atheist Request>
پاسخ به درخواست آتئیست ها
Response to Atheist Request
پاسخ به درخواست آتئیست ها
Response to Atheist Request
پاسخ به درخواست آتئیست ها
A man who was an atheist (Atheist is someone who doesn’t believe in God) went for trekking. On his way he got lost deep in the dense forest. Man was trying to look for his way out from that forest and after walking a while he saw that there was a bear with his cubs at a distance from him.
مردی که ملحد بود (آتئیست کسی است که به خدا اعتقاد ندارد) برای پیاده روی رفت. در راهش در اعماق جنگل انبوه گم شد. مردی سعی می کرد به دنبال راه خروج از آن جنگل بگردد و پس از مدتی پیاده روی دید که خرسی با توله هایش از او فاصله دارد.
Bear was very large. Bear and its cubs seemed to be very hungry at that time. Bear started to move toward that man, man got terrified. He screamed in terror and started to run away from bear. He tried his best to ran away from bear but eventually he got exhausted and sank to his knees. Shakily man was just sitting there in fear.
خرس خیلی بزرگ بود خرس و توله هایش در آن زمان بسیار گرسنه به نظر می رسید. خرس شروع به حرکت به سمت آن مرد کرد، مرد وحشت کرد. او از وحشت فریاد زد و شروع به فرار از خرس کرد. او تمام تلاش خود را کرد تا از دست خرس فرار کند اما در نهایت خسته شد و به زانو در آمد. مرد لرزان فقط از ترس آنجا نشسته بود.
Bear, seeing his prey, moved slowly towards the petrified man. Man eyes were filled with tears.
خرس با دیدن طعمه خود به آرامی به سمت مرد متحجر حرکت کرد. چشمان مرد پر از اشک شد.
Being an Atheist man couldn’t think about anything and utter words he never thought he would say ever all his life, “God Please Help me..!!”
از آنجایی که یک مرد آتئیست بود نمی توانست به چیزی فکر کند و کلماتی را به زبان بیاورد که هرگز فکر نمی کرد در تمام عمرش بگوید "خدایا لطفا کمکم کن...!!"
Just when man said these words, a flash of lightning appeared up in sky. Clouds parted away and forest fell silent. Everything around that man froze still and even bear froze still in a trance. Atheist stood there seeing all this.
درست زمانی که انسان این کلمات را گفت، رعد و برقی در آسمان ظاهر شد. ابرها از هم جدا شدند و جنگل ساکت شد. همه چیز در اطراف آن مرد هنوز یخ زده و حتی خرس در حالت خلسه یخ زده است. آتئیست ایستاده بود و همه اینها را می دید.
A loud voice came from above and said, “You are an atheist and you seriously made me mad. You denied me all your life and now when you lost just because you couldn’t follow your stupid map properly. Now when you are about to be eaten by hungry bear, suddenly you are on your knees and begging for my help…? Is this a joke?”
صدای بلندی از بالا آمد و گفت: «تو ملحد هستی و جدی مرا دیوانه کردی. تو تمام زندگیت و حالا وقتی باختی منو انکار کردی فقط به این دلیل که نمیتونستی نقشه احمقانه ات رو درست دنبال کنی. حالا که قرار است توسط خرس گرسنه خورده شوی، ناگهان زانو زده ای و از من کمک می طلبی...؟ آیا این یک شوخی است؟»
Atheist looked down and realized that he is in no position to argue. So he said, “I understand your point. It’s bit late for me to convert.”
آتئیست به پایین نگاه کرد و فهمید که در موقعیتی برای بحث نیست. بنابراین او گفت: "من متوجه منظور شما هستم. برای تبدیل شدنم کمی دیر است.»
He thought to himself, “What if God turns bear into a Believer and then it will not harm him.” and said to God, ” But what about bear?? May be you could convert bear instead..!!”
با خود اندیشید: «اگر خداوند خرس را مؤمن کند و به او ضرری نرساند، چه میشود». و به خدا گفت: اما خرس چطور؟ شاید بتوانید به جای آن خرس را تبدیل کنید..!!”
“Hmm.. interesting.. It shall be done..”, God replied. At an instant the white light vanished and every thing went back to normal.
خدا پاسخ داد: "هوم.. جالبه.. انجام میشه..." در یک لحظه نور سفید ناپدید شد و همه چیز به حالت عادی بازگشت.
After a while bear awoke and shook its head and had completely different expression on its face, It was looking calm and at peace. Man felt relieved.
بعد از مدتی خرس از خواب بیدار شد و سرش را تکان داد و حالتی کاملاً متفاوت در چهره داشت، آرام و آرام به نظر می رسید. انسان احساس آرامش کرد.
After a while he saw that bear closed its eyes and bowed its head to God and said, “Thank u my Lord, for what we are about to receive. Thank you for the food you gave. Amen.”
پس از مدتی دید که خرس چشمانش را بسته و سرش را به درگاه خدا خم کرد و گفت: «پروردگارا از تو سپاسگزارم به خاطر چیزی که به دست ما می رسد. ممنون از غذایی که دادی آمین.»
Moral:
اخلاقی:
Always think.. What you Ask for.. Because it’s not necessary that things will go way you think it will happen.
همیشه فکر کن.. چیزی که ازت میخوای.. چون لازم نیست همه چیز اونجوری پیش بره که تو فکر میکنی.