Rich Man Locker Keys>
کلیدهای قفسه مرد ثروتمند
Rich Man Locker Keys
کلیدهای قفسه مرد ثروتمند
Rich Man Locker Keys:
کلیدهای قفسه مرد ثروتمند:
Once in a town lived a rich man. He had very successful business. He met a man who used to visit to his shop daily. With time they became friends.
روزی در شهری مرد ثروتمندی زندگی می کرد. او تجارت بسیار موفقی داشت. او با مردی آشنا شد که هر روز به مغازه اش سر می زد. با گذشت زمان آنها با هم دوست شدند.
One day rich man had to go out of town with his family. He was worried about his money kept in house.
یک روز مرد ثروتمند مجبور شد با خانواده اش به خارج از شهر برود. او نگران پولی بود که در خانه نگهداری می شد.
He talked to this about his family, They suggested him that he should ask his friend for help.
او با این در مورد خانواده اش صحبت کرد، آنها به او پیشنهاد کردند که از دوستش کمک بخواهد.
Rich man thought that his friend stay with him most of time but still he never got any chance to test his friends loyalty and didn’t knew if he should trust him with his life’s earning.
مرد ثروتمند فکر میکرد که دوستش بیشتر اوقات با او میماند، اما با این حال هرگز فرصتی برای آزمایش وفاداری دوستانش پیدا نکرد و نمیدانست که آیا باید به درآمد زندگیاش اعتماد کند یا خیر.
Still rich man called his friend and told him about his problem and then went inside to bring keys of his locker in which he used to keep his money and gave him keys of his locker and left with his family.
هنوز مرد ثروتمندی با دوستش تماس گرفت و مشکلش را به او گفت و بعد برای آوردن کلیدهای کمدش که پولش را در آن نگه می داشت به داخل رفت و کلیدهای کمدش را به او داد و با خانواده اش رفت.
After few days, rich man returned to his town. Next day he informed his friend about his return in town and invited him to his house.
پس از چند روز، مرد ثروتمندی به شهر خود بازگشت. روز بعد دوستش را از بازگشتش به شهر خبر داد و او را به خانه اش دعوت کرد.
As soon as friend entered his house, he started shouting, “Didn’t you trusted me? Why had you put rocks in your locker?? And if you hadn’t put money there then why did you gave me key of that locker?”
به محض ورود دوستش به خانه او شروع به داد و فریاد کرد: «به من اعتماد نکردی؟ چرا تو کمدت سنگ گذاشته بودی؟؟ و اگر آنجا پول نگذاشته بودی، پس چرا کلید آن قفسه را به من دادی؟»
Everyone at home was shocked to hear what his friend said. Rich man smiled and said, “But how do you know what was inside that locker? You must have opened that locker in my absence.”
همه در خانه از شنیدن حرف دوستش شوکه شدند. مرد ثروتمند لبخندی زد و گفت: «اما از کجا میدانی داخل آن کمد چه چیزی بود؟ حتما در غیاب من آن قفسه را باز کردی.»
Friend kept silent. Rich man continued, “I had kept those rocks inside that locker because i wanted to test your friendship..”
دوست سکوت کرد مرد ثروتمند ادامه داد: "من آن سنگ ها را داخل آن کمد نگه داشته بودم، زیرا می خواستم دوستی شما را آزمایش کنم."
Saying this Rich man asked him to leave and never to meet him again. Friend left his house in shame.
گفتن این مرد ثروتمند از او خواست که برود و دیگر او را ملاقات نکند. دوست شرمنده خانه اش را ترک کرد.
Moral:
اخلاقی:
Always think Twice before Trusting Someone. It’s good to make Friends but One should not Just Blindly Trust Someone.
همیشه قبل از اینکه به کسی اعتماد کنید دو بار فکر کنید. دوست پیدا کردن خوب است اما نباید فقط کورکورانه به کسی اعتماد کرد.