Sage and Thief Story

داستان حکیم و دزد

Sage and Thief Story

داستان حکیم و دزد

Sage and Thief Story:

داستان حکیم و دزد:

Once in Gazipur a Sage used to live by side of river Ganga in his small hut. Many people used to visit him and greet him with offerings they bought with them.

روزی حکیمی در غزیپور در کنار رودخانه گانگا در کلبه کوچک خود زندگی می کرد. بسیاری از مردم به دیدار او می رفتند و با نذوراتی که با خود می خریدند از او استقبال می کردند.

One day a thief saw Sage’s hut and watched him for some time. He saw that there were many silver utensils and all were kept in a small space in corner of his hut.

یک روز دزدی کلبه سیج را دید و مدتی او را زیر نظر گرفت. دید که ظروف نقره ای زیادی وجود دارد و همه در فضای کوچکی در گوشه کلبه اش نگهداری می شود.

One night thief broke into his hut and started stealing silver utensils and collecting them in his bag. Sage was just outside his hut doing meditation. As thief was stealing utensils it made some noise which was heard by Sage.

یک شب دزد وارد کلبه او شد و شروع به سرقت ظروف نقره و جمع آوری آنها در کیف خود کرد. سیج بیرون از کلبه خود مشغول مراقبه بود. زمانی که دزد در حال سرقت ظروف بود، صدایی ایجاد کرد که توسط سیج شنیده شد.

Sage came inside and saw thief. Seeing Sage, thief got scared and started to run leaving behind the bag of utensils. Immediately Sage took that bag and started running behind that thief. Soon he took over thief and stopped him. Thief was scared.

سیج داخل شد و دزد را دید. دزد با دیدن سیج ترسید و با پشت سر گذاشتن کیسه ظروف شروع به دویدن کرد. بلافاصله سیج آن کیف را گرفت و شروع به دویدن پشت سر آن دزد کرد. به زودی دزد را گرفت و او را متوقف کرد. دزد ترسیده بود

Sage said to him, “Why are you running?? Why are you afraid?? You left your bag behind. Take these, these are yours. Come with me i will give you some more.”

سیج به او گفت: چرا می دوی؟ چرا میترسی؟؟ کیفت را جا گذاشتی اینها را بگیر، اینها مال توست. با من بیا من به شما مقدار بیشتری می دهم.»

Sage asked thief to come with him and sent thief with all things he had in his hut.

سیج از دزد خواست که با او بیاید و دزد را با تمام چیزهایی که در کلبه اش داشت فرستاد.

Years later Swami Vivekananda ji was going on pilgrimage and saw a man lying helplessly on the cold icy path. Seeing this Swami Vivekananda ji took out his own blanket and gave it to him.

سالها بعد سوامی ویوکاناندا جی در حال رفتن به زیارت بود و مردی را دید که درمانده در مسیر سرد یخی دراز کشیده بود. با دیدن این سوامی ویوکاناندا جی پتوی خودش را بیرون آورد و به او داد.

Man looked up at swami ji and started to tell him about the story of Sage and that thief.

مرد به سوامی جی نگاه کرد و شروع به گفتن داستان سیج و آن دزد کرد.

Man continued and said, “Do you know about Sage Pavahari baba?? I am that thief.

مرد ادامه داد و گفت: از حکیم پاوهاری بابا خبر داری؟؟ من اون دزدم

From the day Sage touched me, a transformation happened into my life. I stopped being a thief and have been repenting and atoning for the sins i did in past.”

از روزی که سیج مرا لمس کرد، تحولی در زندگی من رخ داد. من از دزد بودن دست برداشتم و برای گناهانی که در گذشته انجام دادم توبه کردم و کفاره کردم.»

Swami Vivekananda ji share this story to tell us about true power of True Hindu Sage and Positive affect they have on people around them.

سوامی ویوکاناندا جی این داستان را به اشتراک می‌گذارد تا در مورد قدرت واقعی حکیم هندوی واقعی و تأثیر مثبتی که آنها بر اطرافیان خود دارند به ما بگوید.

Moral: Being in Good Company and Having Opportunity to meet someone with Spiritual Enlightenment can give right direction to our life.

اخلاقی: بودن در جمع خوب و داشتن فرصتی برای ملاقات با فردی با روشنگری معنوی می تواند مسیر درستی را به زندگی ما بدهد.