Sleeping Beauty>
زیبای خفته
Sleeping Beauty
زیبای خفته
Sleeping Beauty:
زیبای خفته:
There were formerly a king and a queen, who were so
قبلاً یک پادشاه و یک ملکه وجود داشتند که چنین بودند
sorry that they had no children; so sorry that it cannot
متاسفم که آنها فرزندی نداشتند. خیلی متاسفم که نمیشه
be expressed. They went to all the waters in the world;
بیان شود. به تمام آب های دنیا رفتند.
vows, pilgrimages, all ways were tried, and all to no
نذر، زیارت، همه راه ها امتحان شد، و همه به هیچ
purpose.
هدف
At last, however, the Queen had a daughter. There was
اما بالاخره ملکه صاحب یک دختر شد. وجود داشت
a very fine christening; and the Princess had for her
یک تعمید بسیار خوب؛ و شاهزاده خانم برای او داشت
god-mothers all the fairies they could find in the whole
همه پری ها را که می توانستند در کل پیدا کنند
kingdom (they found seven), that every one of them might
پادشاهی (آنها هفت نفر را یافتند)، تا هر یک از آنها توانمند باشد
give her a gift, as was the custom of fairies in those days.
طبق رسم پریان در آن روزگار، به او هدیه بدهید.
By this means the Princess had all the perfections imaginable.
به این ترتیب شاهزاده خانم تمام کمالات قابل تصور را داشت.
After the ceremonies of the christening were over, all
بعد از تمام شدن مراسم تعمید، همه
the company returned to the King's palace, where was
گروه به کاخ پادشاه، جایی که بود، بازگشت
prepared a great feast for the fairies. There was placed
یک جشن بزرگ برای پری ها آماده کرد. قرار داده شد
before every one of them a magnificent cover with a case
قبل از هر یک از آنها یک پوشش با شکوه با یک مورد
of massive gold, wherein were a spoon, knife, and fork, all
از طلای عظیم که در آن یک قاشق، چاقو و چنگال بود
of pure gold set with diamonds and rubies. But as they
مجموعه ای از طلای خالص با الماس و یاقوت. اما همانطور که آنها
were all sitting down at table they saw come into the hall
همه روی میز نشسته بودند که دیدند وارد سالن شد
a very old fairy, whom they had not invited, because it
پری بسیار پیری که او را دعوت نکرده بودند، زیرا آن را
was above fifty years since she had been out of a certain
بیش از پنجاه سال از زمانی که او از یک معین خارج شده بود
tower, and she was believed to be either dead or enchanted.
برج، و اعتقاد بر این بود که او یا مرده یا مسحور شده است.
The King ordered her a cover, but could not furnish her
پادشاه به او یک جلد دستور داد، اما نتوانست او را بپوشاند
with a case of gold as the others, because they had only
با یک مورد از طلا به عنوان دیگران، زیرا آنها تنها
seven made for the seven fairies. The old Fairy fancied
هفت ساخته شده برای هفت پری. پری پیر خیال کرد
she was slighted, and muttered some threats between her
او ناچیز بود و تهدیدهایی را بین او زیر لب زمزمه کرد
teeth. One of the young fairies who sat by her overheard
دندان ها یکی از پری های جوانی که کنارش نشسته بود شنید
how she grumbled; and, judging that she might give the
چگونه غرغر کرد. و قضاوت در مورد اینکه ممکن است او را بدهد
little Princess some unlucky gift, went, as soon as they
شاهزاده کوچولو چند هدیه بدشانس، رفت، به محض آنها
rose from table, and hid herself behind the hangings, that
از روی میز بلند شد و خود را پشت آویزها پنهان کرد
she might speak last, and repair, as much as she could, the
او ممکن است آخرین صحبت کند، و تا آنجا که می تواند، آن را تعمیر کند
evil which the old Fairy might intend.
بدی که ممکن است پری پیر قصد داشته باشد.
In the meanwhile all the fairies began to give their gifts
در همین حین همه پری ها شروع به دادن هدایای خود کردند
to the Princess. The youngest gave her for gift that she
به شاهزاده خانم کوچکترین به او هدیه ای داد که او
should be the most beautiful person in the world; the
باید زیباترین فرد دنیا باشد. را
next, that she should have the wit of an angel; the third,
بعد، اینکه او باید شوخ طبعی یک فرشته داشته باشد. سوم،
that she should have a wonderful grace in everything she
که او باید در هر کاری از لطف فوق العاده ای برخوردار باشد
did; the fourth, that she should dance perfectly well; the
انجام داد چهارم اینکه باید کاملاً خوب برقصد. را
fifth, that she should sing like a nightingale; and the
پنجم اینکه مثل بلبل بخواند. و
sixth, that she should play all kinds of music to the
ششم اینکه او باید همه نوع موسیقی را برای او پخش کند
utmost perfection.
نهایت کمال
The old Fairy's turn coming next, with a head shaking
نوبت پری پیر می رسد، با سر می لرزد
more with spite than age, she said that the Princess
بیشتر با وجود سن و سال، او گفت که شاهزاده خانم
should have her hand pierced with a spindle and die of
باید دستش را با یک دوک سوراخ کرده و بمیرد
the wound. This terrible gift made the whole company
زخم این هدیه وحشتناک تمام شرکت را ساخت
tremble, and everybody fell a-crying.
لرزید و همه با گریه افتادند.
At this very instant the young Fairy came out from
در همین لحظه پری جوان از آنجا بیرون آمد
behind the hangings, and spake these words aloud:
پشت آویزها، و این کلمات را با صدای بلند گفت:
"Assure yourselves, O King and Queen, that your
«ای پادشاه و ملکه به خودتان اطمینان دهید که شما
daughter shall not die of this disaster. It is true, I have
دختر از این فاجعه نخواهد مرد درست است، من دارم
no power to undo entirely what my elder has done. The
هیچ قدرتی برای خنثی کردن کامل کاری که بزرگتر من انجام داده است ندارم. این
Princess shall indeed pierce her hand with a spindle; but,
پرنسس باید دست او را با دوک سوراخ کند. اما
instead of dying, she shall only fall into a profound sleep,
او به جای مرگ، فقط به خواب عمیق فرو می رود،
which shall last a hundred years, at the expiration of
که در انقضای آن صد سال به طول می انجامد
which a king's son shall come and awake her."
که پسر پادشاهی بیاید و او را بیدار کند.»
The King, to avoid the misfortune foretold by the old
پادشاه، برای جلوگیری از بدبختی پیش بینی شده توسط قدیمی ها
Fairy, caused immediately proclamation to be made,
پری، باعث شد که فوراً اعلامیه شود،
whereby everybody was forbidden, on pain of death, to
که به موجب آن هرکس به درد مرگ منع شد
spin with a distaff and spindle, or to have so much as any
با دیستف و دوک بچرخید، یا به هر اندازه ای داشته باشید
spindle in their houses. About fifteen or sixteen years
دوک دوک در خانه های آنها. حدود پانزده یا شانزده سال
after, the King and Queen being gone to one of their houses
پس از آن، پادشاه و ملکه به یکی از خانه های خود رفتند
of pleasure, the young Princess happened one day to
از خوشحالی، شاهزاده خانم جوان یک روز اتفاق افتاد
divert herself in running up and down the palace; when
خود را در بالا و پایین دویدن از قصر منحرف می کند. چه زمانی
going up from one apartment to another, she came into
از آپارتمانی به آپارتمان دیگر بالا رفت و وارد شد
a little room on the top of the tower, where a good old
یک اتاق کوچک در بالای برج، جایی که یک قدیمی خوب است
woman, alone, was spinning with her spindle. This good
زن به تنهایی با دوک خود می چرخید. این خوبه
woman had never heard of the King's proclamation
زن هرگز از اعلامیه پادشاه نشنیده بود
against spindles.
در برابر دوک ها
"What are you doing there, goody?" said the Princess.
"اونجا چیکار میکنی عزیزم؟" گفت شاهزاده خانم.
"I am spinning, my pretty child," said the old woman,
پیرزن گفت: من در حال چرخش هستم، فرزند زیبای من.
who did not know who she was.
که نمیدانست کیست
"Ha!" said the Princess, "this is very pretty; how do
"ها!" شاهزاده خانم گفت: "این خیلی زیباست، چطور؟
you do it? Give it to me, that I may see if I can do so."
شما آن را انجام می دهید؟ آن را به من بده تا ببینم آیا می توانم این کار را بکنم.»
She had no sooner taken it into her hand than, whether
او به زودی آن را در دست خود گرفته بود، آیا
being very hasty at it, somewhat unhandy, or that the
بسیار عجول بودن در آن، تا حدودی غیر مفید، یا اینکه
decree of the Fairy had so ordained it, it ran into her
فرمان پری چنان مقرر کرده بود که به او برخورد کرد
hand, and she fell down in a swoon.
دست، و او در حال غم خوردن به زمین افتاد.
The good old woman, not knowing very well what to do
پیرزن خوب که به خوبی نمی داند چه باید بکند
in this affair, cried out for help. People came in from
در این ماجرا، فریاد کمک کرد. مردم از آنجا وارد شدند
every quarter in great numbers; they threw water upon
هر سه ماهه به تعداد زیاد؛ آب انداختند
the Princess's face, unlaced her, struck her on the palms
صورت پرنسس، بند او را باز کرد و به کف دستش زد
of her hands, and rubbed her temples with Hungary-water;
از دستانش، و شقیقه هایش را با آب مجارستان مالید.
but nothing would bring her to herself.
اما هیچ چیز او را به خودش نمی آورد.
And now the King, who came up at the noise, bethought
و حالا پادشاه، که با سر و صدا بالا آمد، فکر کرد
himself of the prediction of the fairies, and, judging very
خودش از پیشبینی پریها، و خیلی قضاوت میکند
well that this must necessarily come to pass, since the
خوب که این لزوما باید تحقق یابد، زیرا
fairies had said it, caused the Princess to be carried into
پری ها این را گفته بودند و باعث شدند شاهزاده خانم را به داخل ببرند
the finest apartment in his palace, and to be laid upon a
بهترین آپارتمان در قصر او، و بر روی یک
bed all embroidered with gold and silver.
تخت تماما با طلا و نقره دوزی شده است.
One would have taken her for a little angel, she was so
یکی او را برای یک فرشته کوچک می گرفت، او چنین بود
very beautiful; for her swooning away had not diminished
بسیار زیبا؛ زیرا از غم او کاسته نشده بود
one bit of her complexion; her cheeks were carnation, and
یک ذره از چهره او؛ گونه هایش میخک بود و
her lips were coral; indeed, her eyes were shut, but she
لب هایش مرجانی بود. در واقع، چشمان او بسته بود، اما او
was heard to breathe softly, which satisfied those about
شنیده می شد که آرام نفس می کشد، که آن ها را راضی می کرد
her that she was not dead. The King commanded that
او که نمرده است شاه دستور داد
they should not disturb her, but let her sleep quietly till
آنها نباید مزاحم او شوند، اما اجازه دهید او آرام بخوابد
her hour of awaking was come.
ساعت بیداری او فرا رسیده بود.
The good Fairy who had saved her life by condemning
پری خوبی که با محکوم کردن جانش را نجات داده بود
her to sleep a hundred years was in the kingdom of
او را به خواب صد سال در پادشاهی بود
Matakin, twelve thousand leagues off, when this accident
متاکین، دوازده هزار لیگ خاموش، هنگام این حادثه
befell the Princess; but she was instantly informed of it
به شاهزاده خانم رسید. اما او بلافاصله از آن مطلع شد
by a little dwarf, who had boots of seven leagues, that is,
توسط یک کوتوله کوچک که چکمه های هفت لیگ داشت، یعنی
boots with which he could tread over seven leagues of
چکمه هایی که با آن می توانست بیش از هفت لیگ را پا بگذارد
ground in one stride. The Fairy came away immediately,
در یک قدم زمین پری بلافاصله آمد،
and she arrived, about an hour after, in a fiery chariot
و او حدود یک ساعت بعد با یک ارابه آتشین رسید
drawn by dragons.
کشیده شده توسط اژدها
The King handed her out of the chariot, and she
پادشاه او را از ارابه بیرون آورد و او
approved everything he had done, but as she had very great
هر کاری را که انجام داده بود تایید کرد، اما او بسیار عالی بود
foresight, she thought when the Princess should awake
آینده نگری، او فکر کرد که شاهزاده خانم چه زمانی باید بیدار شود
she might not know what to do with herself, being all
او ممکن است نداند که با خودش چه کند
alone in this old palace; and this was what she did: she
تنها در این قصر قدیمی؛ و این کاری بود که او انجام داد: او
touched with her wand everything in the palace (except
با عصای خود همه چیز را در قصر لمس کرد (به جز
the King and Queen)--governesses, maids of honor, ladies
پادشاه و ملکه) - فرمانداران، خدمتکاران افتخاری، خانم ها
of the bedchamber, gentlemen, officers, stewards, cooks,
اتاق خواب، آقایان، افسران، مهمانداران، آشپزها،
undercooks, scullions, guards, with their beefeaters,
کم پخته ها، اسکولون ها، نگهبان ها، با زنبورهایشان،
pages, footmen; she likewise touched all the horses which
صفحات، پای پیاده; او به همین ترتیب تمام اسبهایی را که در آنها بودند لمس کرد
were in the stables, pads as well as others, the great dogs
در اصطبل، لنت ها و همچنین دیگران، سگ های بزرگ بودند
in the outward court and pretty little Mopsey too, the
در محوطه بیرونی و موپسی کوچک زیبا نیز،
Princess's little spaniel, which lay by her on the bed.
اسپانیل کوچک پرنسس که کنار او روی تخت دراز کشیده بود.
Immediately upon her touching them they all fell
بلافاصله پس از لمس آنها همه آنها سقوط کردند
asleep, that they might not awake before their mistress
در خواب، تا پیش معشوقه خود بیدار نشوند
and that they might be ready to wait upon her when she
و اینکه آنها ممکن است آماده باشند تا زمانی که او منتظر او باشند
wanted them. The very spits at the fire, as full as they
آنها را می خواست. همانطور که آنها پر هستند، به آتش تف میاندازند
could hold of partridges and pheasants, did fall asleep
می توانست کبک و قرقاول نگه دارد، خوابش برد
also. All this was done in a moment. Fairies are not long
همچنین همه اینها در یک لحظه انجام شد. پریا طولانی نیست
in doing their business.
در انجام کار خود
And now the King and the Queen, having kissed their
و حالا پادشاه و ملکه که آنها را بوسیدند
dear child without waking her, went out of the palace and
فرزند عزیز بدون اینکه او را بیدار کند از قصر بیرون رفت و
put forth a proclamation that nobody should dare to
اعلامیه ای را صادر کنید که هیچ کس جرات آن را نداشته باشد
come near it.
نزدیکش بیا
This, however, was not necessary, for in a quarter of an
این، با این حال، لازم نیست، برای در یک چهارم از یک
hour's time there grew up all round about the park such
ساعتی وجود دارد که در اطراف پارک رشد می کند
a vast number of trees, great and small, bushes and
تعداد زیادی درخت، بزرگ و کوچک، بوته و
brambles, twining one within another, that neither man
خرچنگ ها، دوتایی یکی در دیگری، که نه مرد
nor beast could pass through; so that nothing could be
هیچ حیوانی نمی توانست از آن بگذرد. به طوری که هیچ چیز نمی تواند باشد
seen but the very top of the towers of the palace; and
دیده می شود اما بالای برج های کاخ. و
that, too, not unless it was a good way off. Nobody;
آن هم نه مگر اینکه راه خوبی باشد. هیچ کس؛
doubted but the Fairy gave herein a very extraordinary
شک کرد، اما پری در اینجا یک چیز بسیار خارق العاده داد
sample of her art, that the Princess, while she continued
نمونه هنر او، که شاهزاده خانم، در حالی که او ادامه داد
sleeping, might have nothing to fear from any curious
در خواب، ممکن است از هر کنجکاو چیزی ترس نداشته باشد
people.
مردم
When a hundred years were gone and passed the son of
وقتی صد سال گذشت و پسر از
the King then reigning, and who was of another family
پادشاهی که در آن زمان سلطنت می کرد و از خانواده دیگری بود
from that of the sleeping Princess, being gone a-hunting
از شاهزاده خانم خوابیده که برای شکار رفته است
on that side of the country, asked:
در آن سوی کشور پرسید:
What those towers were which he saw in the middle of
آن برج هایی که وسط آن ها را دید چه بود
a great thick wood?
یک چوب ضخیم عالی؟
Everyone answered according as they had heard. Some
هرکس همانطور که شنیده بود جواب داد. بعضی ها
said:
گفت:
That it was a ruinous old castle, haunted by spirits.
این یک قلعه قدیمی ویرانی بود که توسط ارواح تسخیر شده بود.
Others, That all the sorcerers and witches of the
دیگران، که همه جادوگران و جادوگران از
country kept there their sabbath or night's meeting.
کشور جلسه شنبه یا شب خود را در آنجا برگزار می کرد.
The common opinion was: That an ogre lived there, and
نظر رایج این بود: که غولی در آنجا زندگی می کرد و
that he carried thither all the little children he could
که تمام بچه های کوچکی را که می توانست به آنجا برد
catch, that he might eat them up at his leisure, without
گرفتن، تا او در اوقات فراغت خود آنها را بخورد، بدون
anybody being able to follow him, as having himself only
هر کس بتواند از او پیروی کند، زیرا فقط خودش را دارد
the power to pass through the wood.
قدرت عبور از چوب
The Prince was at a stand, not knowing what to
شاهزاده در جایگاه ایستاده بود و نمی دانست چه باید بکند
believe, when a very good countryman spake to him thus:
باور کن وقتی یک هموطن خیلی خوب با او چنین صحبت کرد:
"May it please your royal highness, it is now about
"انشالله که اعلیحضرت سلطنتی را خشنود کند، اکنون در راه است
fifty years since I heard from my father, who heard my
پنجاه سال از زمانی که از پدرم شنیدم، پدرم حرفم را شنید
grandfather say, that there was then in this castle a
پدربزرگ می گویند، که در آن زمان در این قلعه وجود داشته است
princess, the most beautiful was ever seen; that she must
پرنسس، زیباترین که تا به حال دیده شده است. که او باید
sleep there a hundred years, and should be waked by a
صد سال در آنجا بخوابید و باید توسط الف بیدار شود
king's son, for whom she was reserved."
پسر پادشاه، که برای او محفوظ بود.»
The young Prince was all on fire at these words,
شاهزاده جوان از این سخنان آتش گرفته بود،
believing, without weighing the matter, that he could put
بدون سنجیدن موضوع، معتقد بود که او می تواند آن را بیان کند
an end to this rare adventure; and, pushed on by love and
پایانی بر این ماجراجویی نادر؛ و، تحت فشار عشق و
honor, resolved that moment to look into it.
افتخار، تصمیم گرفتم آن لحظه را بررسی کنم.
Scarce had he advanced toward the wood when all the
کمیاب بود که او به سمت چوب پیشروی کرده بود که تمام
great trees, the bushes, and brambles gave way of themselves
درختان بزرگ، بوتهها و خرطومها جای خود را دادند
to let him pass through; he walked up to the castle
اجازه دادن به او عبور کند؛ او به سمت قلعه رفت
which he saw at the end of a large avenue which he went
که در انتهای خیابان بزرگی که رفت دید
into; and what a little surprised him was that he saw
به و چیزی که کمی تعجب کرد این بود که دید
none of his people could follow him, because the trees
هیچ یک از مردم او نتوانستند او را دنبال کنند، زیرا درختان
closed again as soon as he had passed through them.
به محض اینکه از میان آنها گذشت دوباره بسته شد.
However, he did not cease from continuing his way; a
با این حال، او از ادامه راه خود دست برنداشت. الف
young and amorous prince is always valiant.
شاهزاده جوان و عاشق همیشه شجاع است.
He came into a spacious outward court, where everything
او به یک دادگاه بیرونی بزرگ آمد، جایی که همه چیز در آن بود
he saw might have frozen the most fearless person
او دید که ممکن است نترس ترین فرد را منجمد کند
with horror. There reigned all over a most frightful
با وحشت وجود دارد در سراسر بیش از وحشتناک ترین
silence; the image of death everywhere showed itself, and
سکوت؛ تصویر مرگ در همه جا خود را نشان داد و
there was nothing to be seen but stretched-out bodies of
چیزی جز بدن های کشیده دیده نمی شد
men and animals, all seeming to be dead. He, however,
انسان ها و حیوانات، به نظر می رسد همه مرده اند. او اما
very well knew, by the ruby faces and pimpled noses of
به خوبی از روی صورت های یاقوتی و بینی های جوش دار می شناختم
the beefeaters, that they were only asleep; and their
گوشت خواران که فقط خواب بودند. و آنها
goblets, wherein still remained some drops of wine, showed
جام هایی که هنوز چند قطره شراب در آن باقی مانده بود نشان داد
plainly that they fell asleep in their cups.
واضح است که آنها در فنجان خود به خواب رفتند.
He then crossed a court paved with marble, went up
سپس از صحن سنگفرش شده با سنگ مرمر گذشت و به بالا رفت
the stairs and came into the guard chamber, where guards
از پله ها رفت و وارد اتاق نگهبانی شد، جایی که نگهبانان
were standing in their ranks, with their muskets upon
در صفوف خود ایستاده بودند، با تفنگ هایشان
their shoulders, and snoring as loud as they could. After
شانه هایشان و تا جایی که می توانستند خروپف می کردند. بعد از
that he went through several rooms full of gentlemen and
که از چندین اتاق پر از آقایان گذشت و
ladies, all asleep, some standing, others sitting. At last
خانم ها، همه خوابند، برخی ایستاده، برخی دیگر نشسته اند. بالاخره
he came into a chamber all gilded with gold, where he
او وارد اتاقی شد که تمام آن با طلا طلاکاری شده بود و در آنجا بود
saw upon a bed, the curtains of which were all open, the
دیدم روی تختی که پرده هایش همه باز بود
finest sight was ever beheld--a princess, who appeared
بهترین منظره ای که تا به حال دیده شد - شاهزاده خانمی که ظاهر شد
to be about fifteen or sixteen years of age, and whose
حدود پانزده یا شانزده سال سن داشته باشد و چه کسی
bright and, in a manner, resplendent beauty, had somewhat
تا حدودی زیبایی درخشان و درخشنده داشت
in it divine. He approached with trembling and
در آن الهی با لرز نزدیک شد و
admiration, and fell down before her upon his knees.
تحسین کرد و جلوی او روی زانوهایش افتاد.
And now, as the enchantment was at an end, the
و اکنون، همانطور که افسون در پایان بود،
Princess awaked, and looking on him with eyes more tender
پرنسس بیدار شد و با چشمانی لطیف تر به او نگاه کرد
than the first view might seem to admit of:
چیزی که ممکن است به نظر برسد که دیدگاه اول به آن اذعان دارد:
"Is it you, my Prince?" said she to him. "You have
"تو هستی شاهزاده من؟" او به او گفت. "تو داری
waited a long while."
مدت زیادی منتظر ماند.»
The Prince, charmed with these words, and much more
شاهزاده با این کلمات و خیلی چیزهای دیگر مجذوب شد
with the manner in which they were spoken, knew not
با نحوه صحبت آنها، نمی دانستند
how to show his joy and gratitude; he assured her that he
چگونه شادی و قدردانی خود را نشان دهد. او به او اطمینان داد که او
loved her better than he did himself; their discourse was
او را بهتر از خودش دوست داشت. گفتمان آنها بود
not well connected, they did weep more than talk--little
ارتباط خوبی نداشتند، آنها بیشتر از حرف زدن گریه می کردند - کمی
eloquence, a great deal of love. He was more at a loss
فصاحت، عشق فراوان او بیشتر در ضرر بود
than she, and we need not wonder at it; she had time to
از او، و ما نیازی به تعجب نداریم. او وقت داشت
think on what to say to him; for it is very probable
فکر کنید به او چه بگویید؛ زیرا بسیار محتمل است
(though history mentions nothing of it) that the good
(اگرچه تاریخ چیزی از آن ذکر نکرده است) که خوب است
Fairy, during so long a sleep, had given her very agreeable
پری، در طول یک خواب طولانی، او را بسیار موافق بود
dreams. In short, they talked four hours together, and
رویاها خلاصه چهار ساعت با هم صحبت کردند و
yet they said not half what they had to say.
با این حال آنها نیمی از آنچه را که باید می گفتند نگفتند.
In the meanwhile all the palace awaked; everyone
در همین حین همه کاخ بیدار شدند. همه
thought upon their particular business, and as all of them
به تجارت خاص خود و مانند همه آنها فکر می کردند
were not in love they were ready to die for hunger. The
عاشق نبودند آماده بودند برای گرسنگی بمیرند. این
chief lady of honor, being as sharp set as other folks,
بانوی بزرگ، که مانند سایر افراد تیزبین است،
grew very impatient, and told the Princess aloud that
بسیار بی تاب شد و این را با صدای بلند به پرنسس گفت
supper was served up. The Prince helped the Princess to
شام سرو شد شاهزاده به شاهزاده خانم کمک کرد
rise; she was entirely dressed, and very magnificently, but
افزایش او کاملاً لباس پوشیده بود، و بسیار باشکوه، اما
his royal highness took care not to tell her that she was
اعلیحضرت سلطنتی مراقبت کرد که به او نگوید که هست
dressed like his great-grandmother, and had a point band
مثل مادربزرگش لباس میپوشید و یک نوار بند داشت
peeping over a high collar; she looked not a bit less charming
نیم نگاهی به یقه بلند؛ او کمی جذاب تر به نظر نمی رسید
and beautiful for all that.
و زیبا برای همه اینها
They went into the great hall of looking-glasses, where
آنها به سالن بزرگ عینک های چشمی رفتند، جایی که
they supped, and were served by the Princess's officers,
آنها شام خوردند و توسط افسران شاهزاده خانم خدمت کردند،
the violins and hautboys played old tunes, but very
ویولنها و پسرها آهنگهای قدیمی را مینواختند، اما بسیار
excellent, though it was now above a hundred years since
بسیار عالی، اگرچه اکنون بیش از صد سال از آن زمان گذشته است
they had played; and after supper, without losing any
آنها بازی کرده بودند. و بعد از شام، بدون از دست دادن هیچ
time, the lord almoner married them in the chapel of the
زمان، لرد almoner آنها را در نمازخانه ازدواج کرد
castle, and the chief lady of honor drew the curtains.
قلعه، و بانوی افتخاری پرده ها را کشید.
They had but very little sleep--the Princess had no
آنها خواب بسیار کمی داشتند - شاهزاده خانم خواب نداشت
occasion; and the Prince left her next morning to return
مناسبت؛ و شاهزاده صبح روز بعد او را ترک کرد تا برگردد
to the city, where his father must needs have been in pain
به شهری، جایی که پدرش باید درد داشته باشد
for him. The Prince told him:
برای او شاهزاده به او گفت:
That he lost his way in the forest as he was hunting,
که او راه خود را در جنگل گم کرده بود که در حال شکار بود،
and that he had lain in the cottage of a charcoal-burner,
و اینکه او در کلبه یک زغال سوز خوابیده بود،
who gave him cheese and brown bread.
که به او پنیر و نان قهوه ای داد.
The King, his father, who was a good man, believed
پادشاه، پدرش که مرد خوبی بود، معتقد بود
him; but his mother could not be persuaded it was true;
او اما مادرش را نمیتوان متقاعد کرد که درست است.
and seeing that he went almost every day a-hunting, and
و با دیدن اینکه تقریباً هر روز به شکار می رفت و
that he always had some excuse ready for so doing, though
هر چند که او همیشه بهانه ای برای این کار آماده کرده بود
he had lain out three or four nights together, she began
او شروع کرد، او سه چهار شب با هم خوابیده بود
to suspect that he was married, for he lived with the
مشکوک به اینکه او ازدواج کرده است، زیرا او با آن زندگی می کرد
Princess above two whole years, and had by her two
شاهزاده خانم بیش از دو سال تمام، و توسط او دو
children, the eldest of which, who was a daughter, was named
فرزندانی که بزرگترین آنها که یک دختر بود نام داشت
Morning, and the youngest, who was a son, they called
صبح و کوچکترین که پسر بود زنگ زدند
Day, because he was a great deal handsomer and more
روز، زیرا او بسیار خوش تیپ و بیشتر بود
beautiful than his sister.
زیبا از خواهرش
The Queen spoke several times to her son, to inform
ملکه چندین بار برای اطلاع رسانی با پسرش صحبت کرد
herself after what manner he did pass his time, and that
خودش پس از چه روشی وقتش را سپری کرد و این
in this he ought in duty to satisfy her. But he never
در این امر او باید وظیفه داشته باشد که او را راضی کند. اما او هرگز
dared to trust her with his secret; he feared her, though
جرأت کرد راز خود را به او اعتماد کند. هر چند از او می ترسید
he loved her, for she was of the race of the Ogres, and the
او را دوست داشت، زیرا او از نژاد غواصان بود
King would never have married her had it not been for
اگر نبود کینگ هرگز با او ازدواج نمی کرد
her vast riches; it was even whispered about the Court
ثروت عظیم او؛ حتی در مورد دادگاه زمزمه می شد
that she had Ogreish inclinations, and that, whenever she
که او تمایلات اوگریش داشت، و این که، هر زمان که او
saw little children passing by, she had all the difficulty in
بچه های کوچکی را دید که از آنجا رد می شدند، او همه مشکلات را داشت
the world to avoid falling upon them. And so the Prince
جهان برای جلوگیری از افتادن بر آنها. و همینطور شاهزاده
would never tell her one word.
هرگز یک کلمه به او نمی گوید
But when the King was dead, which happened about
اما زمانی که پادشاه مرده بود، که در مورد اتفاق افتاد
two years afterward, and he saw himself lord and master,
دو سال بعد، و خود را ارباب و ارباب دید،
he openly declared his marriage; and he went in great
او آشکارا ازدواج خود را اعلام کرد. و عالی وارد شد
ceremony to conduct his Queen to the palace. They made
مراسم هدایت ملکه خود به کاخ. ساختند
a magnificent entry into the capital city, she riding
یک ورودی باشکوه به پایتخت، او سوار
between her two children.
بین دو فرزندش
Soon after the King went to make war with the Emperor
اندکی بعد پادشاه برای جنگ با امپراتور رفت
Contalabutte, his neighbor. He left the government
کنتالابوت، همسایه اش. از دولت رفت
of the kingdom to the Queen his mother, and
از پادشاهی به ملکه مادرش و
earnestly recommended to her care his wife and children.
صمیمانه به او توصیه کرد که از همسر و فرزندانش مراقبت کند.
He was obliged to continue his expedition all the summer,
او مجبور شد در تمام تابستان به سفر خود ادامه دهد،
and as soon as he departed the Queen-mother sent her
و به محض اینکه او رفت، ملکه مادر او را فرستاد
daughter-in-law to a country house among the woods,
عروس به خانه ای روستایی در میان جنگل،
that she might with the more ease gratify her horrible
تا او ممکن است با سهولت بیشتر وحشتناک خود را راضی کند
longing.
اشتیاق
Some few days afterward she went thither herself, and
چند روز بعد خودش به آنجا رفت و
said to her clerk of the kitchen:
به منشی آشپزخانه اش گفت:
"I have a mind to eat little Morning for my dinner to-morrow."
"من فکر می کنم صبح کوچولو برای شام فردا بخورم."
"Ah! madam," cried the clerk of the kitchen.
منشی آشپزخانه فریاد زد: آه! خانم.
"I will have it so," replied the Queen (and this she
ملکه پاسخ داد: "من آن را خواهم داشت" (و این او
spoke in the tone of an Ogress who had a strong desire to
با لحن اوگرسی صحبت کرد که میل شدیدی به آن داشت
eat fresh meat), "and will eat her with a sauce Robert."
گوشت تازه بخور)، "و او را با سس رابرت می خورم."
The poor man, knowing very well that he must not play
بیچاره که به خوبی می داند که نباید بازی کند
tricks with Ogresses, took his great knife and went up into
با اوگرس ترفند کرد، چاقوی بزرگش را گرفت و بالا رفت
little Morning's chamber. She was then four years old,
اتاق صبح کوچولو او سپس چهار ساله بود،
and came up to him jumping and laughing, to take him
و با پریدن و خنده به سمت او آمد تا او را ببرد
about the neck, and ask him for some sugar-candy. Upon
در مورد گردن، و از او مقداری آب نبات بخواهید. بر روی
which he began to weep, the great knife fell out of his
که شروع به گریه کرد، چاقوی بزرگ از او افتاد
hand, and he went into the back yard, and killed a little
دست، و او به حیاط پشتی رفت، و کمی کشت
lamb, and dressed it with such good sauce that his
گوشت بره، و آن را با سس خوبی که او
mistress assured him that she had never eaten anything so
معشوقه به او اطمینان داد که هرگز چنین چیزی نخورده است
good in her life. He had at the same time taken up little
در زندگی او خوب است او در عین حال اندکی را به خود اختصاص داده بود
Morning, and carried her to his wife, to conceal her in the
صبح، و او را نزد همسرش برد تا او را در خانه پنهان کند
lodging he had at the bottom of the courtyard.
اقامتگاهی که در پایین حیاط داشت.
About eight days afterward the wicked Queen said to
حدود هشت روز بعد ملکه شریر به آن گفت
the clerk of the kitchen, "I will sup on little Day."
منشی آشپزخانه، "من در روز کوچک شام می خورم."
He answered not a word, being resolved to cheat her as
او حتی یک کلمه جواب نداد و تصمیم گرفت او را فریب دهد
he had done before. He went to find out little Day, and
او قبلا انجام داده بود. او رفت تا دی کوچولو را دریابد و
saw him with a little foil in his hand, with which he was
او را با فویل کوچکی در دست دید که با آن بود
fencing with a great monkey, the child being then only
شمشیربازی با یک میمون بزرگ، کودک تنها در آن زمان است
three years of age. He took him up in his arms and carried
سه ساله او را در آغوش گرفت و حمل کرد
him to his wife, that she might conceal him in her chamber
او را به همسرش داد تا او را در اتاق خود پنهان کند
along with his sister, and in the room of little Day cooked
همراه با خواهرش و در اتاق کوچولو روز پخت
up a young kid, very tender, which the Ogress found to be
یک بچه جوان، بسیار لطیف، که Ogress آن را پیدا کرد
wonderfully good.
فوق العاده خوب
This was hitherto all mighty well; but one evening this
این تا به حال بسیار خوب بود. اما یک عصر امروز
wicked Queen said to her clerk of the kitchen:
ملکه بدجنس به کارمند آشپزخانه اش گفت:
"I will eat the Queen with the same sauce I had with
"من ملکه را با همان سسی که با آن خوردم خواهم خورد
her children."
فرزندانش."
It was now that the poor clerk of the kitchen despaired
حالا بود که کارمند بیچاره آشپزخانه ناامید شد
of being able to deceive her. The young Queen was turned
از اینکه بتونم فریبش بدم ملکه جوان تبدیل شد
of twenty, not reckoning the hundred years she had been
بیست ساله، بدون احتساب صد سال زندگی او
asleep; and how to find in the yard a beast so firm was
خوابیده؛ و چگونه می توان در حیاط حیوانی را چنان محکم پیدا کرد
what puzzled him. He took then a resolution, that he
چه چیزی او را متحیر کرد او سپس قطعنامه ای گرفت که او
might save his own life, to cut the Queen's throat; and
ممکن است جان خود را نجات دهد تا گلوی ملکه را ببرد. و
going up into her chamber, with intent to do it at once, he
او به اتاق او می رود و قصد دارد این کار را فوراً انجام دهد
put himself into as great fury as he could possibly, and
تا جایی که ممکن بود خود را در خشم شدیدی قرار داد و
came into the young Queen's room with his dagger in his
با خنجر در اتاق ملکه جوان وارد اتاق شد
hand. He would not, however, surprise her, but told her,
دست با این حال، او را غافلگیر نکرد، اما به او گفت:
with a great deal of respect, the orders he had received
با احترام فراوان، دستوراتی که دریافت کرده بود
from the Queen-mother.
از ملکه مادر
"Do it; do it" (said she, stretching out her neck).
«آن را بکن؛ انجام بده» (او گردنش را دراز کرد).
"Execute your orders, and then I shall go and see my
«دستورات خود را اجرا کنید، سپس من می روم و دستورات خود را می بینم
children, my poor children, whom I so much and so
بچهها، بچههای بیچارهام، که من آنها را خیلی زیاد میکنم
tenderly loved."
عاشقانه دوست داشتنی."
For she thought them dead ever since they had been
زیرا او از زمانی که آنها مرده بودند فکر می کرد
taken away without her knowledge.
بدون اطلاع او برداشته شد
"No, no, madam" (cried the poor clerk of the kitchen,
"نه، نه، خانم" (منشی بیچاره آشپزخانه فریاد زد،
all in tears); "you shall not die, and yet you shall see your
همه در اشک) "تو نخواهی مرد و با این حال خودت را خواهی دید
children again; but then you must go home with me to
بچه ها دوباره؛ اما پس از آن باید با من به خانه بروید
my lodgings, where I have concealed them, and I shall
اقامتگاه های من، جایی که آنها را پنهان کرده ام، و خواهم کرد
deceive the Queen once more, by giving her in your stead
یک بار دیگر ملکه را با دادن او به جای خود فریب دهید
a young hind."
یک هندی جوان."
Upon this he forthwith conducted her to his chamber,
پس از آن، او را فوراً به اتاق خود برد،
where, leaving her to embrace her children, and cry along
جایی که او را رها کرد تا فرزندانش را در آغوش بگیرد و با هم گریه کند
with them, he went and dressed a young hind, which the
با آنها رفت و پیراهن جوانی را پوشید
Queen had for her supper, and devoured it with the same
ملکه برای شام خود خورد و آن را با همان خورد
appetite as if it had been the young Queen. Exceedingly
اشتها انگار که ملکه جوان بوده است. بیش از حد
was she delighted with her cruelty, and she had invented
آیا او از ظلم خود راضی بود و او اختراع کرده بود
a story to tell the King, at his return, how the mad
داستانی برای گفتن پادشاه، در بازگشت، چگونه دیوانه است
wolves had eaten up the Queen his wife and her two
گرگ ها ملکه همسرش و دوتاش را خورده بودند
children.
کودکان
One evening, as she was, according to her custom,
یک روز عصر، طبق عادت او،
rambling round about the courts and yards of the palace
در اطراف دادگاه ها و حیاط های کاخ پرسه می زنند
to see if she could smell any fresh meat, she heard, in a
شنید که برای دیدن اینکه آیا بوی گوشت تازه را حس می کند
ground room, little Day crying, for his mamma was going
اتاق همکف، دی کوچولو گریه می کرد، چون مادرش می رفت
to whip him, because he had been naughty; and she
او را شلاق بزنند، زیرا او شیطان بوده است. و او
heard, at the same time, little Morning begging pardon
در همان زمان شنیدم که صبح کوچولو عذرخواهی می کند
for her brother.
برای برادرش
The Ogress presently knew the voice of the Queen and
Ogress در حال حاضر صدای ملکه و
her children, and being quite mad that she had been thus
فرزندانش، و از این که چنین بوده است کاملاً عصبانی است
deceived, she commanded next morning, by break of day
او که فریب خورده بود، صبح روز بعد فرمان داد
(with a most horrible voice, which made everybody tremble),
(با صدای وحشتناکی که همه را به لرزه درآورد)
that they should bring into the middle of the great
که باید به وسط بزرگ بیاورند
court a large tub, which she caused to be filled with toads,
در محضر وان بزرگی قرار گرفت که باعث شد آن را با وزغ پر کند،
vipers, snakes, and all sorts of serpents, in order to have
افعی ها، مارها و انواع مارها برای داشتن
thrown into it the Queen and her children, the clerk of the
ملکه و فرزندانش را در آن انداختند
kitchen, his wife and maid; all whom she had given orders
آشپزخانه، همسر و خدمتکارش؛ همه کسانی که او دستور داده بود
should be brought thither with their hands tied behind
باید با دستان بسته به آنجا آورده شوند
them.
آنها را
They were brought out accordingly, and the executioners
بر همین اساس آنها و جلادان بیرون آورده شدند
were just going to throw them into the tub, when the
فقط می خواستم آنها را داخل وان بیندازم، وقتی که
King (who was not so soon expected) entered the court on
پادشاه (که انتظار نمی رفت به این زودی ها) وارد دربار شد
horseback (for he came post) and asked, with the utmost
سوار بر اسب (چون او پست آمد) و با نهایت تلاش پرسید
astonishment, what was the meaning of that horrible
تعجب، معنی آن وحشتناک چه بود
spectacle.
تماشایی
No one dared to tell him, when the Ogress, all enraged
هیچ کس جرأت نمی کرد به او بگوید، زمانی که Ogress همه خشمگین شدند
to see what had happened, threw herself head foremost
برای اینکه ببیند چه اتفاقی افتاده است، سرش را جلوتر انداخت
into the tub, and was instantly devoured by the ugly
داخل وان، و فورا توسط زشت خورده شد
creatures she had ordered to be thrown into it for others.
موجوداتی که دستور داده بود برای دیگران در آن بیندازند.
The King could not but be very sorry, for she was his
پادشاه نمی تواند بسیار متاسف باشد، زیرا او از او بود
mother; but he soon comforted himself with his beautiful
مادر؛ اما او به زودی خود را با زیبایش دلداری داد
wife and his pretty children.
همسر و فرزندان زیبایش