Stories to Learn about Life

داستان هایی برای یادگیری در مورد زندگی

Stories to Learn about Life

داستان هایی برای یادگیری در مورد زندگی

Stories to Learn about Life:

داستان هایی برای یادگیری در مورد زندگی:

Story 1: Old Man Question to Holy Man..!!

داستان 1: سوال پیرمرد از مرد مقدس..!!

One day, an old man who’s son recently died in accident got to know about a holy man who was came to their village. Old man was very disturbed and sadden by demise of his son.

یک روز، پیرمردی که پسرش اخیراً در تصادف فوت کرده بود، با مرد مقدسی آشنا شد که به روستای آنها آمده بود. پیرمرد از مرگ پسرش بسیار مضطرب و اندوهگین بود.

He went to a holy man and said, “Can you help me?? Can you tell me why my son is dead??”

نزد مرد مقدسی رفت و گفت: می توانی کمکم کنی؟ میشه بگی چرا پسرم مرده؟"

Holy man replied, “I will tell you but first.. Go and find a house in whole village where no one has ever died..”

مرد مقدس پاسخ داد: اول به تو می گویم. برو در تمام دهکده خانه ای پیدا کن که هیچ کس در آن نمرده باشد.

Old man went from home to home and asked if anyone had died in that house. He went to all houses in village and then returned to holy man.

پیرمرد از خانه به خانه رفت و پرسید که آیا کسی در آن خانه مرده است؟ او به تمام خانه های روستا رفت و سپس نزد آن حضرت بازگشت.

Upon returning to holy man, old man said, “I went to each and every house but there is not even single house in village where no one had ever died..”

پیرمرد پس از بازگشت نزد مرد مقدس گفت: من به تک تک خانه ها رفتم، اما حتی یک خانه در روستا نیست که هیچ کس در آن نمرده باشد.

Holy man replied, “Do you still want to know why your son died??”

مرد مقدس پاسخ داد: آیا هنوز می خواهی بدانی پسرت چرا مرد؟

Old man replied, “No, I understand now.. Thank you for helping me..”

پیرمرد پاسخ داد: "نه، الان فهمیدم. ممنون که به من کمک کردی."

Moral:

اخلاقی:

Death is a part of the Life cycle and Denying it means denying life as it is.. Awareness of Death enables us to Perceive Life in its totality.

مرگ بخشی از چرخه زندگی است و انکار آن به معنای انکار زندگی آنگونه که هست است. آگاهی از مرگ ما را قادر می سازد تا زندگی را در کلیت آن درک کنیم.

Story 2: King Praying to God..??

داستان 2: پادشاه به خدا دعا می کند..??

Once lived a hermit in forest. He was quiet famous and people used to visit him. One day hermit wanted to do something for people but didn’t had any money so he decided to go to king for help.

زمانی یک زاهد در جنگل زندگی می کرد. او ساکت و مشهور بود و مردم به دیدارش می رفتند. یک روز گوشه نشین می خواست کاری برای مردم انجام دهد اما پولی نداشت بنابراین تصمیم گرفت برای کمک نزد پادشاه برود.

Hermit was welcomed to the palace. When hermit came, king was busy doing his prayers. Hermit sat in the prayer hall at the corner where king was doing his prayer.

زاهد در قصر مورد استقبال قرار گرفت. وقتی زاهد آمد، شاه مشغول انجام نماز بود. زاهد در نمازخانه گوشه ای که پادشاه در حال انجام نمازش بود نشست.

Hermit heard king praying, “O Lord, give me money.. give me riches..” and so on..

گوشه نشین شنید که پادشاه دعا می کرد: "پروردگارا، به من پول بده... ثروت بده..." و غیره.

After hearing hermit got up to leave but as hermit was leaving, king signed him to wait.

پس از شنیدن گوشه نشین از جا برخاست تا برود، اما در حالی که زاهد در حال رفتن بود، پادشاه او را امضا کرد که منتظر بماند.

After prayer was over King said to hermit, “You came to see me.. yet you are leaving without saying anything? Why??”

پس از پایان نماز، شاه به گوشه نشین گفت: "به دیدن من آمدی.. اما بدون اینکه چیزی بگویی می روی؟ چرا؟؟"

Hermit replied, “Your majesty, Now i understand that i need not to trouble you about it.. I must leave now..”

گوشه نشین پاسخ داد: اعلیحضرت، حالا فهمیدم که لازم نیست شما را در این مورد اذیت کنم.

King insisted hermit to stay and tell me reason to come. Hermit said, “Your majesty, I came here to ask you for money.. but now i must leave..”

کینگ اصرار کرد که گوشه نشین بماند و دلیل آمدن را به من بگوید. زاهد گفت: اعلیحضرت، من به اینجا آمدم تا از شما پول بخواهم، اما اکنون باید بروم.

King replied, “Then why are you going without money??”

شاه پاسخ داد: پس چرا بی پول می روی؟

Hermit replied, “When i saw you praying i found that you were too a beggar.. you were praying to God for riches and money. There upon i thought to my self.. Why should i beg to a beggar himself?? If i have to beg than let me Beg of God..”

زاهد پاسخ داد: "وقتی تو را در حال دعا دیدم، متوجه شدم که تو بیش از حد گدا بودی... تو از خدا برای ثروت و پول دعا می کردی. آنجا با خودم فکر کردم.. چرا باید از خود گدا التماس کنم؟ اگر مجبورم التماس کنم، بگذار از خدا التماس کنم.»

Moral:

اخلاقی:

We should Trust God because he Provides Us for Everything. if you want to Ask for Something Pray to God.

ما باید به خدا اعتماد کنیم زیرا او برای همه چیز ما را فراهم می کند. اگر می خواهید چیزی بخواهید از خدا دعا کنید.