Story of a Blind Love

داستان یک عشق کور

Story of a Blind Love

داستان یک عشق کور

Story of a Blind Love

داستان یک عشق کور

There was a blind girl who hated herself just because she’s blind. She hated everyone, except her loving boyfriend. He’s always there for her.

دختری نابینا بود که از خودش متنفر بود فقط به این دلیل که نابینا بود. او از همه متنفر بود، به جز دوست پسر دوست داشتنی اش. او همیشه برای او است.

She said that if she could only see the world, she would marry her boyfriend. One day, someone donated a pair of eyes to her and then she can see everything, including her boyfriend.

او گفت اگر فقط می توانست دنیا را ببیند با دوست پسرش ازدواج می کرد. یک روز، شخصی یک جفت چشم به او اهدا کرد و سپس او می تواند همه چیز، از جمله دوست پسرش را ببیند.

Her boyfriend asked her, “now that you can see the world, will you marry me?” The girl was shocked when she saw that her boyfriend is blind too, and refused to marry him.

دوست پسرش از او پرسید: حالا که می توانی دنیا را ببینی، با من ازدواج می کنی؟ دختر وقتی دید که دوست پسرش هم نابیناست، شوکه شد و حاضر نشد با او ازدواج کند.

Her boyfriend walked away in tears, and later wrote a letter to her saying –

دوست پسرش در حالی که اشک می ریخت دور شد و بعداً نامه ای به او نوشت و گفت:

“Just take care of my eyes dear”.

"فقط مراقب چشم های من باش عزیزم"