Tenali Raman and the Horse

تنالی رامان و اسب

Tenali Raman and the Horse

تنالی رامان و اسب

Tenali Raman and the Horse:

تنالی رامان و اسب:

Once, king Krishna Deva Raya wanted to expand his army.

یک بار، پادشاه کریشنا دوا رایا می خواست ارتش خود را گسترش دهد.

So, he needed more horses.

بنابراین، او به اسب های بیشتری نیاز داشت.

He decided to give one horse to be brought up by each person in his kingdom.

او تصمیم گرفت یک اسب بدهد تا هر فرد در پادشاهی خود او را بزرگ کند.

He also gave everyone a good supply of straw to feed the horses.

او همچنین به همه کاه خوبی داد تا به اسب ها غذا بدهند.

Everyone except Tenali Rama was happy with this plan.

همه به جز تنالی راما از این طرح راضی بودند.

He shut his horse in one room and everyday at exactly nine o’clock he gave the horse very little straw through the window.

او اسبش را در یک اتاق می بست و هر روز دقیقاً ساعت نه صبح از پنجره کاه کمی به اسب می داد.

He gave the rest of the straw to his cows who became fat and healthy.

بقیه کاه را به گاوهایش که چاق و سالم شده بودند داد.

At the end of a year, the king wanted to see all the horses.

در پایان یک سال، پادشاه می خواست همه اسب ها را ببیند.

All the people who had been given horses to grow up, brought their horses for inspection.

همه افرادی که به آنها اسب داده بودند تا بزرگ شوند، اسب های خود را برای بازرسی آوردند.

But Tenali Rama did not bring his horse.

اما تنالی راما اسبش را نیاورد.

On being questioned, he answered that his horse had become so strong that he could not bring it to the court.

او هنگام بازجویی پاسخ داد که اسبش آنقدر قوی شده است که نمی تواند آن را به دادگاه بیاورد.

The king was surprised on hearing this.

شاه از شنیدن این حرف تعجب کرد.

He said, “Alright, I will send my chief inspector to your house tomorrow morning at nine to inspect the horse there.

گفت: «بسیار خوب، من فردا صبح ساعت 9 سر بازرسم را به خانه شما می‌فرستم تا اسب را در آنجا بازرسی کند.

'' Tenali agreed.

تنالی موافقت کرد.

The next morning, the chief inspector went to Tenali’s house.

صبح روز بعد، بازرس ارشد به خانه تنالی رفت.

He had a long beard.

ریش بلندی داشت.

Tenali took him to the room where the horse was kept and asked him to look through the window.

تنالی او را به اتاقی که اسب در آن نگهداری می شد برد و از او خواست از پنجره نگاه کند.

When the inspector peeped through the window, naturally his beard went in through the window first.

وقتی بازرس از پنجره نگاه کرد، طبیعتاً ابتدا ریش او از پنجره وارد شد.

Seeing the beard, the horse thought that it must be straw that was being given to him at the fixed time.

اسب با دیدن ریش فکر کرد که حتماً کاهی است که در وقت معین به او می دهند.

It caught hold of the beard in his teeth and pulled.

ریش را در دندان هایش گرفت و کشید.

The inspector shouted in pain and tried to pull his beard back.

بازرس از شدت درد فریاد زد و سعی کرد ریشش را عقب بکشد.

But the horse knew that this was the only food he would get all day and pulled with all his might till the inspector lost his beard.

اما اسب می‌دانست که این تنها غذایی است که تمام روز به دست می‌آورد و با تمام قدرت آن را می‌کشید تا زمانی که بازرس ریش خود را از دست داد.

The inspector went running to the king.

بازرس دوان دوان نزد شاه رفت.

He reported that indeed Tenali Rama’s horse was the strongest of them all.

او گزارش داد که در واقع اسب تنالی راما از همه آنها قوی تر بود.

This is how sometimes even wise people can be deceived by clever people.

اینگونه است که گاهی حتی افراد عاقل نیز فریب افراد باهوش را می خورند.