The Abode of God

سرای خدا

The Abode of God

سرای خدا

The Abode of God

سرای خدا

One day, an old lion felt hungry. Being unable to hunt, he thought of a plan and started limping. A monkey sitting on a tree saw him and asked, "Why are you limping?"

یک روز شیر پیری احساس گرسنگی کرد. از آنجا که قادر به شکار نبود، نقشه ای اندیشید و شروع به لنگیدن کرد. میمونی که روی درختی نشسته بود او را دید و پرسید: چرا می لنگید؟

At this the lion replied, "I have committed many sins in my life. Now I am old and want to repent for them. I am walking carefully so that I might not kill any ant on the way."

در این هنگام شیر پاسخ داد: من در زندگی خود گناهان زیادی مرتکب شده ام، اکنون پیر شده ام و می خواهم برای آنها توبه کنم.

The monkey came down from the tree to meet the noble lion. The lion at once caught hold of him. But the monkey was very clever. He suddenly started laughing.

میمون از درخت پایین آمد تا شیر نجیب را ملاقات کند. شیر بلافاصله او را گرفت. اما میمون خیلی باهوش بود. ناگهان شروع به خندیدن کرد.

When the lion asked the reason for laughing, the monkey said, "One who will laugh at this moment will go to the abode of god." The lion himself at once started laughing.

وقتی شیر دلیل خندیدن را جویا شد، میمون گفت: کسی که در این لحظه بخندد به خانه خدا می رود. خود شیر بلافاصله شروع به خندیدن کرد.

The monkey got an opportunity and immediately climbed the tree. The lion repented for his foolishness.

میمون فرصت پیدا کرد و بلافاصله از درخت بالا رفت. شیر از حماقت خود توبه کرد.