The Accomplished and Lucky Teakettle>
چایی کامل و خوش شانس
The Accomplished and Lucky Teakettle
چایی کامل و خوش شانس
The Accomplished and Lucky Teakettle:
چایی کامل و خوش شانس:
LONG time ago, at a temple called Morinji, in the province of Jhosiu, there was an old teakettle.
مدتها پیش، در معبدی به نام مورینجی، در استان جوسیو، یک قوری قدیمی وجود داشت.
One day, when the priest of the temple was about to hang it over the fire to boil the water for his tea, to his amazement the kettle all of a sudden grew the head and tail of a badger. What a wonderful kettle, to come out all over fur! The priest, thunderstruck, called in the students in the temple to see the sight; and whilst they were stupidly staring, one suggesting one thing and another another, the kettle, jumping up into the air, began flying about the room. More astonished than ever, the priest and his pupils tried to pursue it; but no thief or cat was ever half as sharp as this wonderful badger-kettle.
یک روز که کشیش معبد می خواست آن را روی آتش آویزان کند تا آب چایش را بجوشاند، در کمال تعجب ناگهان کتری سر و دم یک گورکن رشد کرد. چه کتری فوقالعادهای است که از خز بیرون میآید! کشیش که رعد و برق زده بود، دانش آموزان معبد را برای دیدن این منظره فرا خواند. و در حالی که آنها احمقانه خیره شده بودند، یکی چیز دیگری را نشان می داد، کتری با پریدن به هوا شروع به پرواز در اطراف اتاق کرد. کشیش و شاگردانش متحیرتر از همیشه سعی کردند آن را دنبال کنند. اما هیچ دزد یا گربه ای به اندازه این کتری شگفت انگیز گورکن تیز نبود.
At last, however, they managed to knock it down and secure it; and, holding it in with their united efforts, they forced it into a box, intending to carry it off and throw it away in some distant place, so that they might be no more plagued by the goblin. For this day their troubles were over; but, as luck would have it, the tinker who was in the habit of working for the temple called in, and the priest suddenly thought to himself that it was a pity to throw the kettle away for nothing, and that he might as well get a some money for it, no matter how small. So he brought out the kettle, which had resumed its former shape and had got rid of its head and tail, and showed it to the tinker. When the tinker saw the kettle, he offered twenty copper coins for it, and the priest was only too glad to close the bargain and be rid of his troublesome piece of furniture. But the tinker trudged off home with his pack and his new purchase. That night, as he lay asleep, he heard a strange noise near his pillow; so he peered out from under the bedclothes, and there he saw the kettle that he had bought in the temple covered with fur, and walking about on four legs. The tinker started up in a fright to see what it could all mean, when all of a sudden the kettle resumed its former shape. This happened over and over again, until at last the tinker showed the teakettle to a friend of his, who said: “This is certainly an accomplished and lucky teakettle. You should take it about as a show, with songs and accompaniments of musical instruments, and make it dance and walk on the tight rope.”
با این حال، سرانجام توانستند آن را زمین بزنند و ایمن کنند. و با تلاش یکپارچه خود آن را در جعبه ای فرو بردند و قصد داشتند آن را با خود ببرند و در جایی دور بیاندازند تا دیگر گرفتار اجنه نشوند. برای این روز مشکلات آنها پایان یافته است. اما، از شانس و اقبال، قلع و قمع که عادت داشت برای معبد کار کند، تماس گرفت، و کشیش ناگهان با خود فکر کرد که حیف است کتری را بیهوده دور بیندازد، و ممکن است به او هم برسد. مقداری پول برای آن، مهم نیست که چقدر کوچک است. پس کتری را که دوباره به شکل سابق خود درآمده بود و از سر و دم آن خلاص شده بود بیرون آورد و به قلع و قمع نشان داد. وقتی قلع و قمع کتری را دید، بیست سکه مسی برای آن پیشکش کرد و کشیش خیلی خوشحال شد که معامله را ببندد و از شر اثاثیه دردسرسازش خلاص شود. اما قلع و قمع با بسته و خرید جدیدش به خانه رفت. آن شب، هنگامی که او خواب بود، صدای عجیبی را در نزدیکی بالش شنید. پس از زیر رختخواب بیرون را نگاه کرد و در آنجا کتری را دید که در معبد خریده بود و با خز پوشیده شده بود و روی چهار پا راه می رفت. وقتی ناگهان کتری دوباره شکل سابق خود را به دست آورد، قلع و قمع با ترس شروع به کار کرد تا ببیند همه اینها چه معنایی می تواند داشته باشد. این اتفاق بارها و بارها رخ داد، تا اینکه بالاخره قلعقلب قوری را به یکی از دوستانش نشان داد، او گفت: «این مطمئناً یک دمنوش خوب و خوش شانس است. شما باید آن را به عنوان یک نمایش، با آوازها و همراهی آلات موسیقی در نظر بگیرید و آن را به رقصیدن و راه رفتن روی طناب تنگ وادار کنید.»
The tinker, thinking this good advice, made arrangements with a showman, and set up an exhibition. The noise of the kettle’s performances soon spread abroad, until even the Princes of the land sent to order the tinker to come to them; and he grew rich beyond all his expectations. Even the Princesses, too, and the great ladies of the court, took great delight in the dancing kettle, so that no sooner had it shown its tricks in one place than it was time for them to keep some other engagement. At last the tinker grew so rich that he took the kettle back to the temple, where it was laid up as a precious treasure, and worshiped as a saint.
نقاش با این توصیه خوب، با یک نمایشگر هماهنگی کرد و نمایشگاهی برپا کرد. سر و صدای اجراهای کتری به زودی در خارج از کشور پخش شد، تا اینکه حتی شاهزادگان سرزمین فرستادند تا دستور دهند نقاش به سراغ آنها بیاید. و فراتر از همه انتظاراتش ثروتمند شد. حتی شاهزاده خانمها و خانمهای بزرگ دربار، از کتری رقص بسیار لذت میبردند، بهطوری که به محض اینکه این کتری حقههای خود را در یک مکان نشان داد، زمان آن فرا رسید که نامزدی دیگری داشته باشند. در نهایت قلع و قمع آنقدر ثروتمند شد که کتری را به معبد بازگرداند، جایی که آن را به عنوان گنجینه ای گرانبها ذخیره کردند و به عنوان یک قدیس پرستش کردند.