The Adventures of Sinbad>
ماجراهای سندباد
The Adventures of Sinbad
ماجراهای سندباد
The Adventures of Sinbad:
ماجراهای سندباد:
Once upon a time in the city of Baghdad, there lived a rich merchant called Sinbad. He was famously known as Sinbad The Sailor for he loved to travel in sea. Sinbad joined the batch of merchants and sail with them in the far away lands. Days passed by and one day they were caught in a terrible storm and the ship was broken. Sinbad and two of the merchants were saved.
روزی روزگاری در شهر بغداد تاجر ثروتمندی به نام سندباد زندگی می کرد. او به دلیل عشق به سفر در دریا به سندباد ملوان معروف بود. سندباد به دسته بازرگانان پیوست و با آنها در سرزمین های دور حرکت کرد. روزها گذشت و یک روز گرفتار طوفان وحشتناکی شدند و کشتی شکست. سندباد و دو تن از بازرگانان نجات یافتند.
After a while, they reached the Giants Land. One of the merchants was afraid. They all decided to take rest inside the cave. Suddenly, they heard a noise. A black fearful giant came. He was tall as a palm tree, and had only one eye placed in the center of him forehead. He was so frightful that the men could do nothing. He picked up the merchant who was the fattest and went away.
پس از مدتی به سرزمین غول ها رسیدند. یکی از بازرگانان ترسید. همه تصمیم گرفتند در داخل غار استراحت کنند. ناگهان صدایی شنیدند. غول سیاه ترسناکی آمد. او قد بلندی مثل درخت خرما داشت و فقط یک چشم در مرکز پیشانی او قرار داشت. او آنقدر ترسناک بود که مردان هیچ کاری نمی توانستند انجام دهند. بازرگانی را که چاق ترین بود برداشت و رفت.
Sinbad and Hakim followed the giant. Soon they found the giant. The giant ate the man and went off to sleep. Sinbad and Hakim explored the place. It was the famous diamond valley. “Earlier, merchants used to come there to take the gems but now because of this giant no one dares to come here” ,Sinbad told Hakim. The giant was in a deep sleep. Suddenly, there appeared a man dressed in rags. He got scared on seeing Sinbad and Hakim. Sinbad told him that he would not harm him. A man told Sinbad that four years back, he came to this island looking for diamonds and this giant has got him as his prisoner now.
سندباد و حکیم به دنبال غول رفتند. به زودی غول را پیدا کردند. غول مرد را خورد و به خواب رفت. سندباد و حکیم محل را کاوش کردند. آن دره الماس معروف بود. سندباد به حکیم گفت: قبلاً تاجران برای بردن جواهرات به آنجا می آمدند، اما اکنون به خاطر این غول هیچکس جرات نمی کند به اینجا بیاید. غول در خواب عمیقی فرو رفته بود. ناگهان مردی ظاهر شد که لباس های پارچه ای پوشیده بود. با دیدن سندباد و حکیم ترسید. سندباد به او گفت که به او آسیبی نمی رساند. مردی به سندباد گفت که چهار سال پیش به دنبال الماس به این جزیره آمد و این غول او را اکنون اسیر خود کرده است.
Sinbad asked him for help to get rid of this monster. He told everything what he knew. There was only one way to kill that monster. There was a sword inside the cave which was guided by a ferocious snake. Sinbad went inside and found a big snake lying around the sword. Sinbad took out his sword and killed it before even the snake could get up.
سندباد از او کمک خواست تا از شر این هیولا خلاص شود. او هر چه می دانست گفت. تنها یک راه برای کشتن آن هیولا وجود داشت. شمشیری در داخل غار بود که توسط مار وحشی هدایت می شد. سندباد داخل شد و مار بزرگی را دید که دور شمشیر افتاده بود. سندباد شمشیر خود را بیرون آورد و قبل از اینکه حتی مار بلند شود آن را کشت.
He took the sword and came out. The giant was snoring loudly and was sleeping. Sinbad went close and attacked with the sword into the giant’s eye. The giant died. Hakim and the man were very happy. They went out to find the way. There was plenty of wood available near the sea-shore. Everyone worked together and made small raft.Once it was ready, they all took the gems and set sail.
شمشیر را گرفت و بیرون آمد. غول با صدای بلند خروپف می کرد و خواب بود. سندباد نزدیک شد و با شمشیر در چشم غول حمله کرد. غول مرد. حکیم و آن مرد بسیار خوشحال شدند. بیرون رفتند تا راه را پیدا کنند. در نزدیکی ساحل، چوب زیادی در دسترس بود. همه با هم کار کردند و قایق کوچک درست کردند. پس از آماده شدن، همه جواهرات را برداشتند و به راه افتادند.
After a few days at sea, they spotted a ship passing by. They all shouted for help. The ship came near and took them. Finally, they returned to Baghdad. Sinbad went home and lived happily with his wife.
بعد از چند روز در دریا، کشتی را دیدند که از آنجا می گذشت. همه فریاد می زدند و کمک می خواستند. کشتی نزدیک شد و آنها را برد. سرانجام به بغداد بازگشتند. سندباد به خانه رفت و با همسرش با خوشی زندگی کرد.