The Arab and the Camel>
عرب و شتر
The Arab and the Camel
عرب و شتر
The Arab and the Camel:
عرب و شتر:
Hamid was travelling to a faraway village in the middle of a desert. He only had his camel for company. As night fell, Hamid quickly put up a tent. While it was very hot during daytime, the desert would get extremely cold at night. Hamid crawled into the tent, spread a mat and lay down on it. Soon it was dark, and the Arab found his eyes drooping.
حمید داشت به روستایی دور وسط بیابان می رفت. شترش را فقط برای شرکت داشت. با فرا رسیدن شب، حمید سریع چادر زد. در حالی که در طول روز بسیار گرم بود، در شب بیابان به شدت سرد می شد. حمید خزید داخل چادر، حصیر پهن کرد و روی آن دراز کشید. به زودی هوا تاریک شد و عرب دید که چشمانش افتاده بود.
Someone outside called out to him, “Friend, it’s cold out here. Can you please take me into your tent?” It was the camel, who was shivering in the cold.
یکی از بیرون او را صدا زد: «دوست، اینجا سرد است. میشه لطفا منو به چادرت ببری؟" این شتر بود که از سرما می لرزید.
“I’m sorry, Mr. Camel. This tent is so small and you are so huge,” said Hamid. “There’s no place for the two of us here in this tent.”
«متاسفم آقای شتر. حمید گفت این چادر خیلی کوچک است و تو خیلی بزرگی. اینجا در این چادر جایی برای ما دو نفر نیست.»
“I understand. I will only put my head inside the tent,” pleaded the camel.
"می فهمم. من فقط سرم را داخل چادر خواهم گذاشت.» شتر التماس کرد.
Hamid agreed. The camel put its head inside the tent and said, “Thank you.”
حمید قبول کرد. شتر سرش را داخل چادر گذاشت و گفت: متشکرم.
“Goodnight, friend,” said Hamid as he closed his eyes.
حمید در حالی که چشمانش را بست گفت: شب بخیر دوست.
“My friend, it’s getting colder,” said the camel. “Let me bring my neck, just my neck, into the tent,” pleaded the camel.
شتر گفت: "دوست من، هوا سردتر شده است." شتر التماس کرد: «اجازه دهید گردنم را، فقط گردنم را به چادر بیاورم».
“Alright, friend,” mumbled Hamid, as he was feeling very sleepy.
حمید در حالی که خیلی خواب آلود بود زمزمه کرد: باشه دوست.
So, the camel put his neck into the tent, with the rest of its body outside.
پس شتر گردنش را در خیمه گذاشت و بقیه بدنش بیرون بود.
A few minutes later the camel spoke with its voice trembling with cold. “Friend, you know how delicate my hump is. I think there’s enough space here for my hump.”
چند دقیقه بعد شتر با صدایی که از سرما می لرزید صحبت کرد. "دوست، می دانی که قوز من چقدر ظریف است. فکر میکنم اینجا فضای کافی برای قوز من وجود دارد.»
Hamid did not want to speak lest he woke up, “Hmm,” he grunted.
حمید نمی خواست حرف بزند که مبادا بیدار شود، غرغر کرد: هوم.
Taking it as his consent, the camel pushed himself into the tent by an inch and the hump was inside.
شتر به عنوان رضایت خود را به اندازه یک اینچ به داخل چادر هل داد و کوهان داخل آن بود.
Sometime later, the camel said, “My friend…” There was no reply from Hamid, who was in deep sleep.
مدتی بعد شتر گفت: «دوست من…» از حمید که در خواب عمیقی فرو رفته بود جوابی نگرفت.
“Why disturb the good fellow,” said the camel to himself, “Surely, he won’t have any objection if I drag my tummy into the tent.”
شتر با خود گفت: «چرا مزاحم رفیق خوب شوی، اگر شکمم را به داخل چادر بکشم، قطعاً مخالفتی نخواهد داشت.»
When the day broke, Hamid woke up with a start. He was shivering with cold, out in the open. The camel was snoring away inside the tent. Its head, neck, hump and the whole body inside. Only its tail was hanging outside the tent.
روز که شد حمید با شروعی از خواب بیدار شد. از سرما می لرزید، بیرون در فضای باز. شتر داخل چادر خرخر می کرد. سر، گردن، قوز و تمام بدن داخل آن. فقط دمش بیرون از چادر آویزان بود.