The Bonded Donkey>
الاغ پیوند خورده
The Bonded Donkey
الاغ پیوند خورده
The Bonded Donkey:
الاغ پیوند خورده:
In a small village, there lived a potter. He had a donkey. Everyday his donkey would carry soil from the field to his house. Since the field was quite far off, the potter would rest under a tree midway, tying his donkey nearby.
در یک روستای کوچک سفالگری زندگی می کرد. او یک الاغ داشت. الاغش هر روز خاک را از مزرعه به خانه اش می برد. از آنجایی که مزرعه بسیار دور بود، سفالگر در میانه راه زیر درختی استراحت می کرد و الاغ خود را در همان نزدیکی می بست.
One day, the potter forgot to take the rope with which he tied the donkey everyday. When he reached the tree, he thought, “How do I tie this donkey today? He might run away if I sleep. “The potter decided to tie down holding the donkey’s ears so that the donkey would not run away.
یک روز سفالگر فراموش کرد طنابی را که هر روز با آن الاغ را می بست بردارد. وقتی به درخت رسید، فکر کرد: «امروز این الاغ را چگونه ببندم؟ اگر بخوابم ممکن است فرار کند. سفالگر تصمیم گرفت گوش های الاغ را ببندد تا الاغ فرار نکند.
But this way neither the donkey was comfortable nor the potter was able to take rest. A saint, who happened to be passing by, saw the potter holding on to the donkey’s ears. Then the saint wanted to know what the problem of the potter was. When the potter told the saint what the problem was, the wise saint said, “Take the donkey to the place where you tie him everyday. Pretend to tie him using an imaginary rope. I assure you he won’t run away." The potter did what the saint had said.
اما به این ترتیب نه الاغ راحت بود و نه سفالگر می توانست استراحت کند. قدیسی که اتفاقاً از آنجا عبور می کرد، سفالگر را دید که به گوش الاغ چسبیده بود. آنگاه قدیس خواست بداند مشکل سفالگر چیست؟ وقتی سفالگر به قدیس گفت مشکل چیست، قدیس فرزانه گفت: «الاغ را ببر به جایی که هر روز او را می بندی. وانمود کنید که با استفاده از یک طناب خیالی او را می بندید. من به شما اطمینان می دهم که او فرار نخواهد کرد.» سفالگر آنچه را که مقدس گفته بود انجام داد.
He left the donkey and went to take a nap. When he woke up, to his surprise and relief, he found the donkey standing in the same place.
الاغ را رها کرد و رفت تا چرت بزند. وقتی از خواب بیدار شد، در کمال تعجب و آسودگی، خر را دید که در همان مکان ایستاده است.
Soon the potter prepared to leave for home. But the donkey did not move. “What is wrong with this donkey!" exclaimed the potter in frustration.
به زودی سفالگر آماده رفتن به خانه شد. اما الاغ تکان نخورد. سفالگر با ناراحتی فریاد زد: "این الاغ چه مشکلی دارد!"
Luckily, the potter saw the wise saint again. He ran up to the saint and told him about the donkey’s strange behavior. The saint said, “You tied up the donkey, but did you untie him?" Go and pretend to untie the rope with which you had tied the donkey." The potter followed the saint’s advice.
خوشبختانه سفالگر دوباره قدیس فرزانه را دید. او به سمت قدیس دوید و از رفتار عجیب الاغ به او گفت. قدیس گفت: «الاغ را گره زدی، اما او را باز کردی؟» برو و وانمود کن که طنابی را که با آن خر بسته بودی باز می کنی. سفالگر به توصیه قدیس عمل کرد.
Now the donkey was ready to leave for home. The potter understood that donkey was the bonded donkey. The potter thanked the wise saint and went home happily with his donkey.
حالا الاغ آماده رفتن به خانه بود. سفالگر فهمید که الاغ همان الاغ بند است. سفالگر از قدیس خردمند تشکر کرد و با الاغش با خوشحالی به خانه رفت.