The Boot in The Jungle

چکمه در جنگل

The Boot in The Jungle

چکمه در جنگل

The Boot in The Jungle

چکمه در جنگل

Once there lived many wild beasts in a jungle. One day they came across a very strange object. It was a man's boot. They had never seen such a thing before.

زمانی جانوران وحشی زیادی در جنگل زندگی می کردند. یک روز با یک شی بسیار عجیب روبرو شدند. چکمه مردانه بود. آنها قبلاً چنین چیزی را ندیده بودند.

"I am sure it's the shell of a fruit", said the bear.

خرس گفت: "مطمئنم که این پوسته یک میوه است."

The monkey, pointing to the long laces said, "Look here, these are roots. So, it is a plant."

میمون با اشاره به توری های بلند گفت: اینجا را ببین، اینها ریشه هستند، پس گیاه است.

The wolf said, "Can't you see it's a nest? Here is the hollow in which the bird lays its eggs."

گرگ گفت: نمی بینی لانه است، اینجا گودی است که پرنده در آن تخم می گذارد.

A bird, sitting on a nearby tree, was listening to their argument. It said, "It's not a nest. I've been to a land where men live and this thing you see is called a boot. Men wear it on their feet."

پرنده ای روی درختی در همان نزدیکی نشسته بود و به بحث آنها گوش می داد. می‌گفت: این لانه نیست، من به سرزمینی رفته‌ام که در آن مردها زندگی می‌کنند و این چیزی که می‌بینی اسمش چکمه است، مردها آن را روی پا می‌پوشند.

"You keep out of it. We haven't seen any such thing and so we can't believe you."

"شما از آن دوری کنید. ما چنین چیزی ندیده ایم و بنابراین نمی توانیم شما را باور کنیم."

"Believe what you want to, but remember that you can't know everything", saying this, the bird flew away.

پرنده با گفتن این سخن گفت: "هر چه می خواهی باور کن، اما یادت باشد که همه چیز را نمی توانی بدانی".