The Boy of The Farmer

پسر کشاورز

The Boy of The Farmer

پسر کشاورز

The Boy of The Farmer:

پسر کشاورز:

One dark night a lame boy went to the house of a farmer. He said to the farmer, “I am not a begger. I will work for you. I will plough your lands. I will sow. My father is dead. My mother is poor. I am hungry. Please give me some food."

یک شب تاریک پسری لنگ به خانه یک کشاورز رفت. او به کشاورز گفت: «من گدا نیستم. من برای شما کار خواهم کرد. من زمین های شما را شخم خواهم زد. من خواهم کاشت. پدرم مرده مادرم فقیر است. من گرسنه ام لطفا کمی غذا به من بدهید.»

The farmer’s wife was sorry for the boy. She said to the farmer. “Do not drive away this boy."

زن کشاورز برای پسر متاسف بود. به کشاورز گفت "این پسر را از خود دور نکنید."

She turned to the boy and said, “Stay here. We will give you food."

رو به پسر کرد و گفت: اینجا بمان. ما به شما غذا می دهیم.»

The farmer’s daughter liked the boy. She said to her father, “Do not drive him away. He is not an idle begger."

دختر کشاورز پسر را دوست داشت. او به پدرش گفت: «او را دور نکن. او یک گدای بیکار نیست.»

The boy lived with the farmer. He worked hard in the fields. The farmer and his wife loved the boy.

پسر با کشاورز زندگی می کرد. او در مزارع سخت کار می کرد. کشاورز و همسرش پسر را دوست داشتند.

The boy grew up. He became a man. After some years the farmer died. Then his wife also died. The boy married the farmer’s daughter.

پسر بزرگ شد. مرد شد. پس از چند سال کشاورز مرد. بعد همسرش هم فوت کرد. پسر با دختر کشاورز ازدواج کرد.

“I am now a happy man. I came to this house on a lucky day," said the boy.

"من اکنون یک مرد خوشحال هستم. پسر گفت در یک روز خوش شانس به این خانه آمدم.