The brahmin and the three thugs>
برهمن و سه اراذل و اوباش
The brahmin and the three thugs
برهمن و سه اراذل و اوباش
The brahmin and the three thugs:
برهمن و سه اراذل و اوباش:
Long, long ago, there lived a Brahmin in a small village. His name was Mitra Sharma. Once his father told him to sacrifice a goat according to some ancient Hindu rites. He asked him to visit the cattle fair in a nearby village and purchase a healthy goat for that purpose.
خیلی وقت پیش، یک برهمن در دهکده ای کوچک زندگی می کرد. نام او میترا شارما بود. یک بار پدرش به او گفت که طبق برخی از آداب باستانی هندو، بزی را قربانی کند. او از او خواست تا از نمایشگاه گاو در روستای مجاور بازدید کند و برای این منظور یک بز سالم بخرد.
The Brahmin visited the cattle fair and bought a healthy and fat goat. He slung the goat over his shoulder and headed back for his home.
برهمن از نمایشگاه گاو دیدن کرد و یک بز سالم و چاق خرید. بز را روی شانهاش انداخت و به سمت خانهاش برگشت.
There were three thugs also roaming in the fair, with the sole intention of cheating the shopkeepers and other customers there. When they saw the Brahmin going back to his home with the goat, they thought of a plan to get the goat by employing the methods of thugery.
سه نفر از اراذل و اوباش نیز در نمایشگاه پرسه می زدند و قصد داشتند مغازه داران و سایر مشتریان را فریب دهند. وقتی دیدند برهمن با بز به خانه خود باز می گردد، به فکر تدبیری افتادند تا با استفاده از روش های قهرآمیز، بز را بدست آورند.
"This goat will make a delicious meal for all of us. Let's somehow get it. "The three thugs discussed the matter amongst themselves. Then they separated from one another and took hiding positions at three different places on the path of the Brahmin.
"این بز برای همه ما یک غذای خوشمزه درست می کند. بیایید به نحوی آن را دریافت کنیم." سپس از یکدیگر جدا شدند و در سه مکان مختلف در مسیر برهمنان مخفی شدند.
As soon as the Brahmin reached a lonely spot, one of the thugs came out of his hiding place and said to the Brahmin in a surprised tone, "Sir, what's this? I don't understand why a pious man like you should carry a dog on his shoulders!"
به محض اینکه برهمن به نقطه خلوتی رسید، یکی از اراذل از مخفیگاهش بیرون آمد و با لحنی متعجب به برهمن گفت: «آقا، این چه حرفی است؟ من نمی فهمم چرا یک انسان متقی مثل شما باید یک بار حمل کند. سگ روی شانه هایش!"
The Brahmin was shocked to hear these words. He shouted back, "Can't you see? It's not a dog but a goat, you fool."
برهمن از شنیدن این سخنان شوکه شد. او در جواب فریاد زد: "نمی بینی؟ این یک سگ نیست، یک بز است، احمق."
"I beg for your apology, sir. I told you what I saw. I am sorry if you don't believe it," said the thug and went away.
اراذل گفت: "آقا عذرخواهی می کنم. آنچه را دیدم به شما گفتم. متاسفم اگر باور نمی کنید" و رفت.
The Brahmin had hardly walked a hundred yards when another thug came out of his hiding place and said to the Brahmin, "Sir, why do you carry a dead calf on your shoulders? You seem to be a wise person. Such an act is sheer foolishness on your part."
برهمن به سختی صد گز راه نرفته بود که اراذل دیگری از مخفیگاهش بیرون آمد و به برهمن گفت: "آقا چرا گوساله مرده را روی دوش می گذاری؟ به نظر می رسد آدم عاقلی هستی. چنین کاری محض است. حماقت از طرف شما."
"What!" the Brahmin shouted. "How do you mistake a living goat for a dead calf?"
"چی!" برهمن فریاد زد. چگونه یک بز زنده را با یک گوساله مرده اشتباه می گیرید؟
"Sir," the second thug replied, "you seem to be highly mistaken in this respect yourself. Either you come from such a country where goats are not found, or you do it knowingly. I just told you what I saw. Thank you." The second thug went away laughing.
اراذل دوم پاسخ داد: "آقا، به نظر می رسد که شما خودتان در این زمینه سخت در اشتباه هستید. یا از کشوری آمده اید که بز پیدا نمی شود، یا آگاهانه این کار را انجام می دهید. من فقط آنچه را دیدم به شما گفتم. متشکرم. " اراذل دوم با خنده رفت.
The Brahmin walked further. But again, he had hardly covered a little distance when the third thug confronted him laughing.
برهمن جلوتر رفت. اما باز هم به سختی فاصله کمی را طی کرده بود که سومین اراذل با خنده با او روبرو شد.
"Sir, why do you carry a donkey on your shoulders? It makes you a laughing stock", said the thug and began to laugh again.
اراذل گفت: "آقا، چرا الاغ را روی شانه هایت می گذاری؟ این باعث خنده ات می شود" و دوباره شروع به خندیدن کرد.
The Brahmin hearing the words of the third thug became highly worried. 'Is it really not a goat!' He began to think. "Is it some kind of a ghost!"
برهمن با شنیدن سخنان اراذل سوم به شدت نگران شد. آیا واقعاً یک بز نیست! او شروع به فکر کردن کرد. "آیا این نوعی روح است!"
The Brahmin got frightened. He thought to himself that the animal he was carrying on his shoulders might certainly be some sort of a ghost, because, it transformed itself from goat into a dog, from dog into a dead calf and from dead calf into a donkey.
برهمن ترسید. او با خود فکر می کرد که حیوانی که بر روی شانه هایش حمل می کند ممکن است مطمئناً نوعی روح باشد، زیرا خود را از بز به سگ، از سگ به گوساله مرده و از گوساله مرده به الاغ تبدیل کرده است.
The Brahmin was then terrified to such an extent that he flung the goat on to the roadside and fled.
سپس برهمن چنان ترسید که بز را به کنار جاده پرت کرد و فرار کرد.
The thugs caught the goat and feasted on it happily.
اراذل و اوباش بز را گرفتند و با خوشحالی با آن جشن گرفتند.