The Brave Potter>
پاتر شجاع
The Brave Potter
پاتر شجاع
The Brave Potter:
پاتر شجاع:
It was dark. Thick black clouds covered the evening sky. The thunder roared and the strong wind shook the branches and leaves of the trees in the forest. Pit. . . pat . . . pit, drops of rain fell. Then the lightning flashed and split the black sky with its blinding light. Soon it was raining heavily.
هوا تاریک بود. ابرهای سیاه غلیظ آسمان عصر را پوشانده بودند. رعد و برق غرش کرد و باد شدید شاخ و برگ درختان جنگل را تکان داد. گودال. . . پت . . . گودال، قطرات باران بارید. سپس رعد و برق درخشید و آسمان سیاه را با نور کور خود شکافت. به زودی باران شدیدی بارید.
An old tiger ran through the rain looking for shelter. He was wet and cold and his cave was far away. While hurrying to his shelter he saw an old hut. With a sigh of relief the tiger crawled under the thatched roof and lay down by the door. Except for the sound of the rain all was quiet. Before he could nod off, however, he heard something heavy being dragged
ببری پیر از میان باران می دوید و به دنبال سرپناهی می گشت. خیس و سرد بود و غارش دور بود. در حالی که با عجله به سمت پناهگاه خود می رفت کلبه ای قدیمی را دید. ببر با آهی آسوده زیر سقف کاهگلی خزید و کنار در دراز کشید. به جز صدای باران همه جا ساکت بود. با این حال، قبل از اینکه بتواند سرش را تکان دهد، شنید که چیزی سنگین را کشیده اند
inside the hut. This was followed by the voice of a woman.
داخل کلبه صدای زنی به دنبالش آمد.
'Oh, how terrible this leak is!' she complained. 'How terrible! I would rather meet a tiger in the forest than have this leak in my house!' 'A leak?' the tiger thought. 'What is a leak? It must be very dangerous and strong or the woman would not be more frightened of the leak than of me. Am I not rightly called the king of the forest? Aren't they all afraid of me? I wonder what a leak looks like . . . ?
"اوه، چقدر این نشت وحشتناک است!" او شکایت کرد چه وحشتناک! من ترجیح میدهم ببری را در جنگل ببینم تا این که این نشت را در خانهام داشته باشم! "نشت؟" ببر فکر کرد 'نشت چیست؟ باید بسیار خطرناک و قوی باشد وگرنه زن از نشت بیشتر از من نمی ترسد. آیا به درستی به من سلطان جنگل نمی گویند؟ آیا همه آنها از من نمی ترسند؟ من تعجب می کنم که نشت به نظر می رسد. . . ?
Soon afterwards the tired tiger fell asleep. He was suddenly awakened by an angry voice shouting in his ear. He felt heavy blows fall upon his head and shoulders.
کمی بعد ببر خسته به خواب رفت. ناگهان با صدایی عصبانی که در گوشش فریاد می زد از خواب بیدار شد. احساس کرد ضربات سنگینی بر سر و شانه هایش می زند.
'You horrible beast!' a voice screamed angrily. 'How dare you run away? How dare you make me walk about in the middle of the night trying to find you! Be careful, one of these days I'll kill you! Now, go home!' The old tiger shivered. 'This must be the leak who has come out of the hut. I'd better
"ای جانور وحشتناک!" صدایی با عصبانیت فریاد زد "چطور جرات داری فرار کنی؟ چقدر جرات کردی که نصف شب راه برم تا تو رو پیدا کنم! مواظب باش، یکی از همین روزها می کشمت! حالا برو خونه! ببر پیر لرزید. این باید همان نشتی باشد که از کلبه بیرون آمده است. من بهتره
do as he says or he will kill me.'
به قول او عمل کن وگرنه مرا خواهد کشت.'
So the tiger allowed himself to be bound around the neck with a thick rope. The mysterious creature then climbed onto the tiger's back and pulled at the rope. 'Come on, head for home!' shouted the voice. The tiger felt a sharp kick on his side. The tiger was terrified and he ran through the dark forest. The creature pulled hard on the rope to tell him which way to go. At the same time it scolded, cursed and kicked the poor tiger. Soon they stopped in front of a small hut on the edge of the thick forest. The creature climbed down from the tiger's back and bound him with an iron chain to a nearby tree. Then he went inside
بنابراین ببر به خود اجازه داد تا با طناب ضخیم به گردن بسته شود. سپس این موجود مرموز به پشت ببر رفت و طناب را کشید. "بیا، به سمت خانه برو!" صدا را فریاد زد. ببر لگدی تند را به پهلوی خود احساس کرد. ببر ترسیده بود و در جنگل تاریک دوید. این موجود به سختی طناب را کشید تا به او بگوید از کدام طرف باید برود. در همان زمان ببر بیچاره را سرزنش، نفرین و لگد کرد. به زودی در مقابل کلبه ای کوچک در لبه جنگل انبوه ایستادند. این موجود از پشت ببر پایین آمد و او را با زنجیر آهنی به درختی نزدیک بست. بعد رفت داخل
the hut. The tiger could not free himself from the chain; so he had to spend a miserable night under the tree. Who was this creature who was able to capture such a large and dangerous
کلبه ببر نتوانست خود را از زنجیر رها کند. بنابراین مجبور شد شبی بدبخت را زیر درخت بگذراند. این موجود کی بود که توانست چنین بزرگ و خطرناک را بگیرد
tiger? Let's find out.
ببر؟ بیایید دریابیم.
On the afternoon of that day, a potter had arrived home after a hard day's work. He was tired and thirsty. He had asked his wife for some palm-wine. The more he drank, the better he felt. When he had drunk all the wine he no longer felt tired. When the storm began the potter suddenly remembered that he had left his donkey tied under a tree. He rushed out of his hut to take the animal into the stable. You can imagine his anger when he discovered that the donkey was not there anymore -- the only thing left was its chain!
بعد از ظهر آن روز، یک سفالگر پس از یک روز کاری سخت به خانه رسیده بود. خسته و تشنه بود. از همسرش مقداری شراب نخل خواسته بود. هر چه بیشتر نوشید، احساس بهتری داشت. وقتی تمام شراب را نوشید، دیگر احساس خستگی نمی کرد. وقتی طوفان شروع شد، سفالگر ناگهان به یاد آورد که الاغ خود را زیر درخت بسته است. او با عجله از کلبه خود بیرون آمد تا حیوان را به داخل اصطبل برد. می توانید خشم او را تصور کنید وقتی متوجه شد که الاغ دیگر آنجا نیست -- تنها چیزی که باقی مانده زنجیر آن بود!
'My stupid donkey must have run off into the forest,' he grumbled. 'When I catch him
غرغر کرد: "الاغ احمق من باید به جنگل فرار کرده باشد." وقتی او را می گیرم
I'll give him a good beating!'
من او را خوب می زنم!
The potter walked through the wet forest. When it became dark he often stumbled over roots and fallen branches. With each step the potter felt angrier and angrier with his donkey.
سفالگر در جنگل مرطوب قدم زد. وقتی هوا تاریک میشد، اغلب به ریشهها و شاخههای افتاده برخورد میکرد. با هر قدم سفالگر با الاغش عصبانی تر و عصبانی تر می شد.
'When I catch him, I'll tie him up under the tree all night,' he muttered to himself.
با خودش زمزمه کرد: "وقتی او را بگیرم، تمام شب او را زیر درخت می بندم."
Hours later, the potter reached the old woman's hut. There he saw an animal sleeping
ساعاتی بعد کوزه گر به کلبه پیرزن رسید. در آنجا حیوانی را دید که خوابیده است
in front of the door.
جلوی در
'There he is!' he shouted. 'There he is, the stupid animal!'
او آنجاست! او فریاد زد. او آنجاست، حیوان احمق!
The drunken potter did not notice the difference between the donkey and a tiger. He kicked and beat the sleeping tiger. He then jumped onto the frightened animal's back, rode it home, and then tied it up with the iron chain.
سفالگر مست متوجه تفاوت بین الاغ و ببر نشد. او ببر خفته را با لگد زد و کتک زد. سپس به پشت حیوان ترسیده پرید، آن را به خانه رساند و سپس آن را با زنجیر آهنی بست.
Next morning the villagers who passed the potter's house looked in amazement at
صبح روز بعد، روستائیانی که از خانه سفالگر گذشتند، با تعجب به آن نگاه کردند
the tiger tied to the tree. Soon the news spread throughout the village that the potter had
ببری که به درخت بسته شده به زودی این خبر در سراسر روستا پخش شد که سفالگر داشت
caught a tiger and tied it to a tree in his yard. All the villagers praised his courage. They also
ببری را گرفت و به درختی در حیاطش بست. همه اهالی روستا شجاعت او را ستودند. آنها نیز
thanked him because the tiger had eaten many of their goats and buffaloes. They had tried to
از او تشکر کرد زیرا ببر بسیاری از بزها و بوفالوهای آنها را خورده بود. سعی کرده بودند
catch him for many years but had failed. Of course, the potter said that he had done nothing
او را برای سالهای زیادی دستگیر کنید اما شکست خورده بود. البته سفالگر گفت که کاری نکرده است
of the sort. He said that he had only brought his donkey home. He did not understand how a
از نوع گفت فقط الاغش را به خانه آورده است. او نفهمید که چگونه یک
donkey could change into a tiger! When he saw the tiger, he fainted.
الاغ می تواند تبدیل به ببر شود! وقتی ببر را دید بیهوش شد.
Nobody, however, believed the potter's story. The villagers even praised him for being
اما هیچ کس داستان سفالگر را باور نکرد. اهالی روستا حتی او را به خاطر بودنش تحسین می کردند
modest. Soon the potter became famous. Everybody who met him called him the brave
متواضع به زودی سفالگر مشهور شد. هر کس او را ملاقات کرد او را شجاع خطاب کرد
potter. The simple potter himself never understood why.
سفالگر خود سفالگر ساده هرگز نفهمید چرا.
A few years later war broke out between the potter's country and a much stronger
چند سال بعد جنگ بین کشور سفالگر و کشور بسیار قوی تر در گرفت
neighbour. The king immediately gathered a large army. But he realized that it was not strong
همسایه پادشاه فوراً لشکری بزرگ جمع کرد. اما فهمید که قوی نیست
enough to save his country from defeat. He needed a hero to lead his army. Where could he
برای نجات کشورش از شکست کافی است. او برای رهبری ارتشش به یک قهرمان نیاز داشت. کجا می توانست
find such a brave man? The king hurriedly called his ministers together and asked their
چنین مرد شجاعی را پیدا کنید؟ شاه با عجله وزرای خود را جمع کرد و از آنها خواست
advice.
مشاوره
One of the ministers remembered the story of the brave potter.
یکی از وزیران ماجرای سفالگر شجاع را به یاد آورد.
'Your Majesty,' the minister said, 'I know someone who can lead our army.'
وزیر گفت: اعلیحضرت، من کسی را می شناسم که بتواند ارتش ما را رهبری کند.
The king immediately sent a messenger to the potter's house. When the potter realized that he had been made General of the Army, he became frightened. The king had ordered him to go to the palace the next day. How could he, a poor ignorant potter, become the General
پادشاه بلافاصله قاصدی را به خانه سفالگر فرستاد. وقتی سفالگر متوجه شد که او را ژنرال ارتش کرده اند، ترسید. پادشاه به او دستور داده بود که فردا به قصر برود. چگونه او، یک سفالگر نادان بیچاره، می تواند ژنرال شود
of the Army? He had never carried a sword, nor had he ever ridden a horse.
از ارتش؟ او هرگز شمشیر بر دوش نگرفته بود و هرگز اسب سواری نکرده بود.
'Oh, I shall die because of that stupid donkey,' groaned the potter to his wife. 'He has
سفالگر خطاب به همسرش ناله کرد: "اوه، من به خاطر آن الاغ احمق خواهم مرد." او دارد
only brought us trouble.'
فقط برای ما دردسر آورد.
The next day he went with his wife to the capital. The king was pleased to see him and ordered the potter to lead the army into battle the next day. The enemy were not far from the gates of the city. A splendid house had been prepared for the potter and his wife. The horse which would carry him into battle was ready in the stable.
روز بعد با همسرش به پایتخت رفت. پادشاه از دیدن او خوشحال شد و به سفالگر دستور داد تا روز بعد ارتش را به نبرد هدایت کند. دشمن از دروازه های شهر دور نبود. خانه ای باشکوه برای سفالگر و همسرش آماده شده بود. اسبی که او را به نبرد می برد در اصطبل آماده بود.
That night the potter could not sleep. He was nervous and worried because he did not
آن شب سفالگر نتوانست بخوابد. او عصبی و نگران بود زیرا این کار را نمی کرد
know how to ride a horse.
اسب سواری را بلد است
'If I fall off, everybody will laugh at me,' he thought. 'I will get up very early tomorrow
او فکر کرد: "اگر زمین بخورم، همه به من خواهند خندید." من فردا خیلی زود بیدار می شوم
and practise riding the horse.'
و اسب سواری را تمرین کنید.
At dawn the potter woke up his wife and they went to the stable. They saw the beautiful
سحرگاه سفالگر همسرش را بیدار کرد و به اصطبل رفتند. زیبا را دیدند
brown horse ready for its new master.
اسب قهوه ای آماده برای استاد جدیدش.
'Oh, how tall he is!' sighed the potter. 'I shall never be able to climb onto his back.'
"اوه، او چقدر بلند است!" سفالگر آه کشید. من هرگز نخواهم توانست از پشت او بالا بروم.
‘Put this bench beside him’, said his wife, ‘and use it as a step.’
همسرش گفت: این نیمکت را کنار او بگذار و از آن به عنوان یک پله استفاده کن.
Even with the help of the bench the potter had much difficulty climbing onto the horse's back. When he was finally seated, he found that the saddle was very slippery. 'Please tie my feet to the stirrups, dear wife,' said the potter, 'otherwise I shall certainly fall off.'
حتی با کمک نیمکت سفالگر برای بالا رفتن از پشت اسب مشکل زیادی داشت. وقتی بالاخره نشست، متوجه شد که زین بسیار لیز است. سفالگر گفت: "لطفاً پاهایم را به رکاب ببندید، همسر عزیز، وگرنه من قطعا سقوط خواهم کرد."
His wife found some rope and bound her husband's feet tightly to the stirrups. She
زنش مقداری طناب پیدا کرد و پای شوهرش را محکم به رکاب بست. او
then passed the rope underneath the horse and tied the two stirrups together. She also passed
سپس طناب را از زیر اسب رد کرد و دو رکاب را به هم گره زد. او هم گذشت
a length of rope around the potter's waist and tied him to the saddle.
طنابی دور کمر سفالگر و او را به زین بستند.
'Now please tie my hands to his neck,' said the potter. Meanwhile the big brown horse was impatiently pawing his hooves on the ground. When the potter's wife tried to pass another rope around its neck, the horse suddenly jumped free. It galloped out of the stable with the potter hanging like a sack of rice on its back. Only the ropes kept him from crashing to the ground. The potter held tightly to the horse's neck and prayed to all the gods to save his life. After galloping through the quiet streets, the horse crashed through the city gates and raced across the open fields. It leapt over fences and streams, and began to head for the enemy's camp. When the potter realized where they were going, he tried harder than ever to stop the horse. He pulled wildly on the reins but it was no use; the horse galloped on.
سفالگر گفت: حالا لطفاً دستان مرا به گردن او ببندید. در همین حین اسب قهوه ای بزرگ با بی حوصلگی سم هایش را روی زمین می کشید. وقتی همسر سفالگر سعی کرد طناب دیگری را دور گردنش رد کند، اسب ناگهان آزاد شد. از اصطبل بیرون آمد و سفالگر مانند گونی برنج به پشتش آویزان بود. فقط طناب ها او را از برخورد به زمین باز می داشتند. سفالگر محکم به گردن اسب گرفت و از همه خدایان برای نجات جان او دعا کرد. اسب پس از تاخت و تاز در خیابانهای ساکت، از دروازههای شهر عبور کرد و در زمینهای باز مسابقه داد. از روی حصارها و نهرها پرید و به سمت اردوگاه دشمن حرکت کرد. وقتی سفالگر متوجه شد که آنها به کجا می روند، بیشتر از همیشه سعی کرد اسب را متوقف کند. او به طرز وحشیانه ای افسار را کشید اما فایده ای نداشت. اسب تاخت.
When they passed a young tree, the potter grabbed a branch. But the horse did not
وقتی از کنار درخت جوانی گذشتند، سفالگر شاخه ای را گرفت. اما اسب این کار را نکرد
stop. Instead the tree was pulled out of the ground. A sentry from the enemy camp saw the
توقف کنید در عوض درخت از زمین بیرون کشیده شد. نگهبانی از اردوگاه دشمن این را دید
potter galloping towards the camp with a tree in one hand and his reins in the other. 'That
سفالگر با یک درخت در یک دست و افسارش در دست دیگر به سمت اردوگاه می تازد. اون
must be the General who captured a tiger with his bare hands,' he thought. 'Now he has
او فکر کرد حتماً ژنرالی است که ببری را با دستانش اسیر کرده است. حالا او دارد
uprooted a tree with only one hand! He is not an ordinary man-he's a giant!' 'Run, run, save
تنها با یک دست درختی را از ریشه کنده کرد! او یک مرد معمولی نیست - او یک غول است! فرار کن، فرار کن، ذخیره کن
yourselves! The famous Tiger-General is coming at the head of a large army to attack us. He
خودت ببر ژنرال معروف در راس یک ارتش بزرگ می آید تا به ما حمله کند. او
has the strength of a giant! He has uprooted a tree with one hand!'
قدرت یک غول را دارد! او با یک دست درختی را از ریشه کنده است!
The frightened soldiers fled. Their king was left by himself in his tent. Hurriedly he
سربازان هراسان فرار کردند. پادشاه آنها را خودش در چادرش رها کردند. او با عجله
wrote a letter begging for peace and apologizing for attacking the country. He left this letter
نامه ای نوشت و برای صلح طلبی کرد و از حمله به کشور عذرخواهی کرد. این نامه را گذاشت
in the tent. Then he jumped on his horse and followed his soldiers. When the potter's brown
در چادر سپس بر اسب خود پرید و به دنبال سربازان خود رفت. وقتی سفالگر قهوه ای شد
horse reached the deserted camp it stopped. With shaking hands the potter untied his feet
اسب به اردوگاه متروک رسید و متوقف شد. سفالگر با دستان لرزان پاهایش را باز کرد
and fell to the ground. When he looked around he was surprised to find the camp empty. He
و به زمین افتاد. وقتی به اطراف نگاه کرد با تعجب دید که کمپ خالی است. او
looked in the king's tent and found the letter. The puzzled potter walked back to the city with
در چادر پادشاه نگاه کرد و نامه را یافت. سفالگر متحیر با پای پیاده به شهر برگشت
the letter in his pocket. He went to his wife and gave her the letter.
نامه در جیبش نزد همسرش رفت و نامه را به او داد.
'Dear wife,' he said, 'never in my life will I ride a horse again. Please take this letter to our king and tell him that the enemy has run away. I am going to bed.' His wife ran towards the palace with the letter. When the king read the letter, he was full of praise for his new General. He asked the potter's wife where her husband was. 'My husband is tired, Your Majesty.
او گفت: "همسر عزیزم، هرگز در زندگی ام دیگر سوار اسب نخواهم شد." لطفاً این نامه را نزد شاه ما ببرید و به او بگویید که دشمن فرار کرده است. من می روم به رختخواب. همسرش با نامه به سمت قصر دوید. هنگامی که پادشاه نامه را خواند، از ژنرال جدید خود مملو از ستایش شد. از زن سفالگر پرسید شوهرش کجاست؟ «شوهرم خسته است اعلیحضرت.
The servants have put him to bed,' answered the wife respectfully.
زن با احترام پاسخ داد: خدمتکاران او را در تخت خواباندند.
'Let him rest today. Tell him to come tomorrow to receive his reward,' the king said.
بگذار امروز استراحت کند. به او بگو فردا بیاید تا ثوابش را بگیرد.
Next morning the potter went to the king's palace. He left the brown horse in the
صبح روز بعد سفالگر به کاخ پادشاه رفت. او اسب قهوه ای را در اتاق رها کرد
stable and walked to the palace with his wife. The streets were filled with cheering crowds.
اصطبل و با همسرش به سمت قصر رفت. خیابان ها مملو از جمعیتی بود که تشویق می کردند.
They had all heard about his brave action.
همه از اقدام شجاعانه او شنیده بودند.
'Look how humble he is,' they said to each other.
آنها به یکدیگر گفتند: "ببین چقدر متواضع است."
'Any other man would ride to the palace on a horse but he is walking like an ordinary
هر مرد دیگری سوار بر اسب به قصر میرود، اما مثل یک آدم معمولی راه میرود
man. He's truly a humble and brave man.'
مرد او واقعاً مردی متواضع و شجاع است.
The king rewarded the potter so well that he did not need to work again. The country
پادشاه آنقدر به سفالگر پاداش داد که دیگر نیازی به کار نداشت. کشور
was peaceful for the rest of his life and the potter never rode a horse again.
تا آخر عمر آرام بود و سفالگر دیگر هرگز سوار اسب نشد.