The Bright Sun Brings It to Light>
خورشید درخشان آن را به نور می آورد
The Bright Sun Brings It to Light
خورشید درخشان آن را به نور می آورد
The Bright Sun Brings It to Light:
خورشید درخشان آن را به نور می آورد:
A tailor’s apprentice was traveling in search of work. On his way, he meets a Jew and assumes he must be carrying plenty of money. Out of poverty and desperation, he robs and murders the Jew. Before dying, the Jew says, “The bright sun will bring it to light.”
شاگرد یک خیاط در جستجوی کار به سفر می رفت. در راه، او با یک یهودی ملاقات می کند و تصور می کند که باید مقدار زیادی پول حمل کند. از فقر و ناامیدی، یهودی را غارت می کند و می کشد. یهودی قبل از مرگ می گوید: "خورشید درخشان آن را روشن می کند."
On traveling a little further, the apprentice meets a young and pretty girl and marries her. Years later, one fine morning while having his coffee, the sun shines brightly and reflects the circles made in the coffee on the wall. He remembers the words of the Jew and gasps heavily.
در سفر کمی جلوتر، شاگرد با دختری جوان و زیبا آشنا می شود و با او ازدواج می کند. سال ها بعد، یک روز صبح خوب در حالی که قهوه اش را می خورد، خورشید به شدت می تابد و دایره های ایجاد شده در قهوه را روی دیوار منعکس می کند. سخنان یهود را به خاطر می آورد و به شدت نفس می کشد.
His worried wife asks the reason behind his fear. He tries hard to hide the truth but ultimately reveals it and asks her not to tell anybody. His wife is shocked and gossips about this incident to the other villagers. When everyone finds out about the incident they get him arrested and executed.
همسر نگران او دلیل ترس او را می پرسد. او سخت تلاش می کند تا حقیقت را پنهان کند اما در نهایت آن را فاش می کند و از او می خواهد که به کسی نگوید. همسرش شوکه شده و از این ماجرا برای دیگر اهالی روستا غیبت می کند. وقتی همه متوجه ماجرا می شوند او را دستگیر و اعدام می کنند.