The Cap-seller and the Monkeys>
کلاه فروش و میمون ها
The Cap-seller and the Monkeys
کلاه فروش و میمون ها
The Cap-seller and the Monkeys
کلاه فروش و میمون ها
Once a cap-seller was going to sell his caps in a village market. He was going through a forest. He was carrying a basket of red caps on his head. He got tired in the heat of the sun. He lay down under a tree to take rest. He put his basket on the ground. He fell asleep.
یک بار یک کلاه فروش قصد داشت کلاه هایش را در بازار روستا بفروشد. از جنگلی می گذشت. او سبدی از کلاه های قرمز روی سرش حمل می کرد. در گرمای آفتاب خسته شد. زیر درختی دراز کشید تا استراحت کند. سبدش را روی زمین گذاشت. خوابش برد.
There were monkeys on that tree. They came down and took the caps. Then they climbed on the tree. When the cap-seller woke up, he was surprised to see that monkeys were wearing his caps. He became sad. He thought of a plan. He threw his own cap on the ground. The monkeys also threw down their caps. He collected his caps and went away.
میمون هایی روی آن درخت بودند. پایین آمدند و کلاه ها را گرفتند. سپس از درخت بالا رفتند. وقتی کلاه فروش از خواب بیدار شد، با تعجب دید که میمونها کلاههای او را بر سر دارند. غمگین شد. به نقشه ای فکر کرد. کلاه خودش را روی زمین انداخت. میمون ها هم کلاه هایشان را انداختند پایین. کلاه هایش را جمع کرد و رفت.
Moral: Wit works where strength fails.
اخلاق: عقل در جایی کار می کند که قدرت از بین می رود.