The Coal-Bin>
سطل زغال سنگ
The Coal-Bin
سطل زغال سنگ
The Coal-Bin:
سطل زغال سنگ:
“I’m proud, that is what I am,” said a large piece of coal in the coal-bin.
تکه بزرگ زغال سنگ در سطل زغال سنگ گفت: "من افتخار می کنم، این چیزی است که هستم."
“There was a song written once about a king named Coal.”
"یک بار آهنگی در مورد پادشاهی به نام زغال سنگ نوشته شده بود."
“But,” said another piece of coal, “you have the idea, I believe, that his name was spelt as our name is spelt. I think that is wrong. The king spelt his name Cole. The song you mean goes like this, ‘Old King Cole was a merry old soul.’ Isn’t that the one you mean?”
تکه دیگری از زغال سنگ گفت: «اما شما فکر می کنم، من معتقدم که نام او همانطور که نام ما نوشته شده است نوشته شده است. فکر می کنم اشتباه است. پادشاه نام او را کول نوشت. آهنگ مورد نظر شما به این صورت است، "کینگ کول پیر یک روح پیر شاد بود." آیا منظور شما این نیست؟"
“Yes,” said the large piece of coal which had spoken first. “That is the old song I mean. A fine one it is, to be sure. But what care I how the king
تکه بزرگ زغال سنگی که اول صحبت کرده بود گفت: بله. "منظورم همان آهنگ قدیمی است. خوب است، مطمئن باشید. اما چه اهمیتی دارد که چگونه شاه
spelt his name, or how the person who wrote the song spelt it? My grandfather once lived in a king’s coal-bin in a great palace. That is, he
نام او را املا کرد یا شخصی که آهنگ را نوشت چگونه آن را نوشت؟ پدربزرگ من زمانی در سطل زغال سنگ یک پادشاه در یک قصر بزرگ زندگی می کرد. یعنی او
must have. Of course he never told me about it myself for he was burnt before I came around. But one of my grandfathers must have been in a
باید داشته باشد. البته او خودم هرگز در این مورد به من نگفت زیرا قبل از آمدن من سوخته بود. اما یکی از پدربزرگ من باید در یک
king’s coal-bin and maybe he is still there. Kings must have coal-bins and be kept warm, mustn’t they?
سطل زغال سنگ پادشاه و شاید او هنوز آنجا باشد. پادشاهان باید سطل زغال سنگ داشته باشند و گرم نگه داشته شوند، اینطور نیست؟
“Perhaps I’ve a little cousin this very moment crackling and sizzling and burning for a king, who knows?
«شاید من پسر عموی کوچکی در همین لحظه داشته باشم که برای پادشاهی میترکد و میسوزد و میسوزد، چه کسی میداند؟
“But, now I come to think of it I don’t believe Old King Cole was good enough to belong to our family. He had to call for things all the time,
«اما، اکنون به این فکر میکنم که فکر نمیکنم پیر کینگ کول آنقدر خوب بوده که به خانواده ما تعلق داشته باشد. او مجبور بود همیشه برای چیزهایی تماس بگیرد،
whereas we are called for!
در حالی که ما فراخوانده شده ایم!
“Yes, people want us. They never knew before how much they appreciated us. They didn’t know it until we became a little scarce.”
بله، مردم ما را می خواهند. آنها قبلاً نمی دانستند که چقدر از ما قدردانی می کنند. آنها نمیدانستند تا زمانی که ما کمی کمیاب شدیم.»
“Yes,” said the other pieces of coal, “we can now hold up our coal heads and say to all the world, ‘Well, now what do you think of the coal-bin? You
دیگر تکههای زغالسنگ گفتند: «بله، اکنون میتوانیم سرهای زغالمان را بالا بگیریم و به همه دنیا بگوییم: «خب، حالا نظر شما در مورد سطل زغالسنگ چیست؟ شما
think a lot of it if we’re within it, and if the coal-bin is empty—ah, you’re sad!’
اگر ما در آن هستیم، زیاد فکر کنید، و اگر سطل زغال خالی است - آه، شما غمگین هستید!
“Yes, that shows our importance. People talk about coal nowadays. They go around asking each other if they have enough coal. And people usually answer by saying that they are getting along all right but they would like to have more.
بله، این اهمیت ما را نشان می دهد. امروزه مردم در مورد زغال سنگ صحبت می کنند. آنها به اطراف می روند و از یکدیگر می پرسند که آیا ذغال سنگ کافی دارند یا خیر. و مردم معمولاً با این پاسخ میگویند که خوب با هم کنار میآیند اما دوست دارند بیشتر داشته باشند.
“They would like to have more of us, we, the fine pieces of coal, the coal which is at last appreciated, the coal which at last gets thanks for the warmth it gives, and the coal which is missed so sadly when it isn’t around!”
"آنها دوست دارند تعداد بیشتری از ما داشته باشند، ما، تکه های زغال سنگ، زغالی که در نهایت قدردانی می شود، زغالی که در نهایت به خاطر گرمی که می دهد سپاسگزاری می شود، و زغالی که وقتی وجود ندارد، بسیار غم انگیز از دست می رود. دور نباش!