The Cock and the Hen

خروس و مرغ

The Cock and the Hen

خروس و مرغ

The Cock and the Hen

خروس و مرغ

Since Birbal always outwitted Akbar, Akbar thought of a plan to make Birbal look like a fool. He gave one egg to each of his ministers before Birbal reached the court one morning.

از آنجایی که بیربال همیشه اکبر را فریب می داد، اکبر به فکر نقشه ای افتاد تا بیربال را احمق جلوه دهد. قبل از اینکه بیربال یک روز صبح به دربار برسد، به هر یک از وزیرانش یک تخم مرغ داد.

So when Birbal arrived, the king narrated a dream he had had the previous night saying that he would be able to judge the honesty of his ministers if they were able to bring back an egg from the royal garden pond.

پس وقتی بیربال رسید، پادشاه خوابی را که شب قبل دیده بود نقل کرد و گفت که اگر وزیرانش بتوانند تخمی را از حوض باغ سلطنتی بازگردانند، می‌تواند در مورد صداقت وزیرش قضاوت کند.

So, Akbar asked all his courtiers to go to the pond, one at a time and return with an egg. So, one by one, all his ministers went to the pond and returned with the egg which he had previously given them.

پس اکبر از همه درباریان خواست که یکی یکی به حوض بروند و با یک تخم برگردند. پس همه وزرای او یکی یکی به حوض رفتند و با تخمی که قبلاً به آنها داده بود برگشتند.

Then it was Birbal’s turn. He jumped into the pond and could find no eggs. He finally realized that the King was trying to play a trick on him. So he entered the court crowing like a cock.

سپس نوبت به بیربال رسید. او به داخل حوض پرید و هیچ تخمی پیدا نکرد. او سرانجام متوجه شد که پادشاه قصد دارد با او حقه بازی کند. پس مثل خروس با صدای بلند وارد دادگاه شد.

The Emperor asked him to stop making that irritating noise and then asked him for the egg.

امپراطور از او خواست که آن صدای آزاردهنده را ایجاد نکند و سپس از او تخم مرغ خواست.

Birbal smiled and replied that only hens lay eggs, and as he was a cock, he could not produce an egg.

بیربال لبخندی زد و پاسخ داد که فقط مرغ ها تخم می گذارند و چون خروس است نمی تواند تخم تولید کند.

Everyone laughed loudly and the King realized that Birbal could never be easily fooled.

همه با صدای بلند خندیدند و پادشاه متوجه شد که بیربال را هرگز نمی توان به راحتی فریب داد.