The Dangerous Helper>
یاور خطرناک
The Dangerous Helper
یاور خطرناک
The Dangerous Helper:
یاور خطرناک:
In a dense forest, there was lake. All the animals used to drink water from the lake. The water of this lake was so sweet that many fish lived there for long time. In this lake there lived a crab. The crab’s best friend was a swan. That swan was in the same lake. They were happy in the company of each other. Their happiness lasted until one day a snake made its home near the lake.
در یک جنگل انبوه، دریاچه وجود داشت. همه حیوانات قبلاً از دریاچه آب می نوشیدند. آب این دریاچه به قدری شیرین بود که ماهی های زیادی برای مدت طولانی در آن زندگی می کردند. در این دریاچه یک خرچنگ زندگی می کرد. بهترین دوست خرچنگ یک قو بود. آن قو در همان دریاچه بود. آنها در جمع یکدیگر خوشحال بودند. شادی آنها ادامه داشت تا اینکه یک روز مار در نزدیکی دریاچه خانه خود را باز کرد.
Every day the swan laid an egg. The snake would come and eat it up. “I have to find a way to save my eggs," thought the swan.
هر روز قو یک تخم می گذاشت. مار می آمد و آن را می خورد. قو فکر کرد: "من باید راهی برای نجات تخم هایم پیدا کنم."
One day, he went to the crab and said, “Please help me, dear friend. My eggs are under threat. That cruel snake eats all the eggs in the nest. What can I do?"
یک روز نزد خرچنگ رفت و گفت: «لطفا کمکم کن دوست عزیز. تخم های من در معرض تهدید هستند. آن مار بی رحم تمام تخم های لانه را می خورد. چیکار میتونم بکنم؟"
The crab decided to help its best friend. The crab thought for a while. Then he said, “I have an idea. Let us catch some fish from this lake and scatter them from the snake’s house till the mongoose house." That mongoose lived in the nearby tree.
خرچنگ تصمیم گرفت به بهترین دوستش کمک کند. خرچنگ مدتی فکر کرد. سپس گفت: «من یک ایده دارم. بیایید از این دریاچه ماهی بگیریم و آنها را از خانه مار تا خانه مانگوس پراکنده کنیم.» آن مانگوس در درخت نزدیک زندگی می کرد.
Then, the crab and the swan caught some fish and dropped them from the mongoose’s house all the way to the snake’s house. Then both of them hid behind a tree and watched. They waited for some time. After a long time, the mongoose came out. He saw the fish and was overjoyed. “Mymm! Fish right outside my own house!" he said, smacking his lips. He happily ate all of them one by one. As he ate he kept following the fish trail to the snake’s house. Finally, the mongoose reached the house of the snake. Both the crab and the swan were watching all these events, waiting behind the tree.
سپس خرچنگ و قو چند ماهی گرفتند و از خانه مانگوس تا خانه مار انداختند. سپس هر دو پشت درختی پنهان شدند و تماشا کردند. مدتی منتظر ماندند. بعد از مدت ها مانگوس بیرون آمد. ماهی را دید و بسیار خوشحال شد. "میم! ماهی بیرون از خانه خودم!" و لب هایش را زد. با خوشحالی همه را یکی یکی خورد. در حالی که غذا می خورد دنبال رد ماهی تا خانه مار می رفت. بالاخره مانگوس به خانه مار رسید. هم خرچنگ و هم قو همه این اتفاقات را تماشا می کردند و پشت درخت منتظر بودند.
When the snake saw the mongoose, he thought, “That mongoose is here to attack me. I had better fight with it." After some time, the snake started to fight with the mongoose. They fought for some time. After a fierce battle, the mongoose killed the snake.
وقتی مار مونگوس را دید، فکر کرد: «آن مانگوس آمده تا به من حمله کند. بهتر است با آن بجنگم.» بعد از مدتی مار با مانگوس شروع به درگیری کرد. مدتی با هم جنگیدند و پس از یک جنگ سخت، مانگوس مار را کشت.
Watching this behind the tree, the swan and the crab heaved a sigh of relief. But her joy was short-lived. The next day, the mongoose, looking for more fish, came upon the swan’s nest. There the mongoose found more eggs of the swan. He immediately ate all of them. The swan and the crab now felt helpless. They had brought this new threat upon themselves. They did not know that the mongoose was the dangerous helper. “Our thoughtlessness has got us a new enemy. Even more dangerous than the previous enemy," cried the two friends.
با تماشای این پشت درخت، قو و خرچنگ نفس راحتی کشیدند. اما شادی او کوتاه مدت بود. روز بعد، مانگوس که به دنبال ماهی بیشتر میگشت، به لانهی قو رسید. در آنجا مانگوس تخمهای بیشتری از قو پیدا کرد. بلافاصله همه آنها را خورد. قو و خرچنگ اکنون احساس ناتوانی می کردند. آنها این تهدید جدید را متوجه خودشان کرده بودند. آنها نمی دانستند که مانگوس کمک کننده خطرناک است. «بی فکری ما دشمن جدیدی برای ما ایجاد کرده است. حتی از دشمن قبلی هم خطرناک تر.» این دو دوست فریاد زدند.
After few days, they decided to form one more plan to get rid of the dangerous helper - mongoose. It is must to be careful while fighting with an enemy.
پس از چند روز، آنها تصمیم گرفتند یک طرح دیگر برای خلاص شدن از دست یاور خطرناک - مانگوس تشکیل دهند. هنگام مبارزه با دشمن باید مراقب بود.