The Doer of Good>
نیکوکار
The Doer of Good
نیکوکار
The Doer of Good:
نیکوکار:
It was night-time and He was alone.
شب بود و او تنها بود.
And He saw afar-off the walls of a round city and went towards the city.
و دیوارهای شهری گرد را از دور دید و به سوی شهر رفت.
And when He came near He heard within the city the tread of the feet of joy, and the laughter of the mouth of gladness and the loud noise of many lutes. And He knocked at the gate and certain of the gatekeepers opened to Him.
و چون نزدیک شد، در شهر صدای پاهای شادی و خنده دهان شادی و صدای بلند عودهای بسیار را شنید. و در دروازه را زد و برخی از دربانان به روی او گشودند.
And He beheld a house that was of marble and had fair pillars of marble before it. The pillars were hung with garlands, and within and without there were torches of cedar. And He entered the house.
و خانهای را دید که از مرمر بود و ستونهای زیبای مرمر جلوی آن بود. ستون ها را با گلدسته آویزان می کردند و داخل و خارج آن مشعل هایی از سرو بود. و وارد خانه شد.
And when He had passed through the hall of chalcedony and the hall of jasper, and reached the long hall of feasting, He saw lying on a couch of sea-purple one whose hair was crowned with red roses and whose lips were red with wine.
و هنگامی که از تالار کلسدونی و تالار یاس گذر کرد و به تالار طولانی مهمانی رسید، کسی را دید که روی کاناپه ای از ارغوانی دریایی دراز کشیده بود که موهایش را با گل سرخ و لبهایش از شراب سرخ شده بود.
And He went behind him and touched him on the shoulder and said to him, `Why do you live like this?'
و پشت سر او رفت و بر شانه او دست زد و به او گفت: چرا این گونه زندگی می کنی؟
And the young man turned round and recognised Him, and made answer and said, `But I was a leper once, and you healed me. How else should I live?'
آن جوان برگشت و او را شناخت و پاسخ داد و گفت: اما من یک بار جذامی بودم و تو مرا شفا دادی. دیگر چگونه باید زندگی کنم؟
And He passed out of the house and went again into the street.
و از خانه بیرون رفت و دوباره به خیابان رفت.
And after a little while He saw one whose face and raiment were painted and whose feet were shod with pearls. And behind her came, slowly as a hunter, a young man who wore a cloak of two colours. Now the face of the woman was as the fair face of an idol, and the eyes of the young man were bright with lust.
و پس از اندکى، کسى را دید که صورت و لباسش نقش بسته و پاهایش با مروارید پوشیده شده بود. و پشت سر او، به آرامی به عنوان یک شکارچی، مرد جوانی آمد که شنل دو رنگ به تن داشت. حال چهره زن مانند چهره زیبای بت بود و چشمان مرد جوان از شهوت روشن بود.
And He followed swiftly and touched the hand of the young man and said to him, `Why do you look at this woman and in such wise?'
و او به سرعت به دنبال مرد جوان رفت و دست آن جوان را لمس کرد و به او گفت: چرا به این زن چنین عاقلانه نگاه می کنی؟
And the young man turned round and recognised Him and said, `But I was blind once, and you gave me sight. At what else should I look?'
و جوان برگشت و او را شناخت و گفت: «اما من یک بار نابینا بودم و تو به من بینایی دادی. به چه چیز دیگری باید نگاه کنم؟
And He ran forward and touched the painted raiment of the woman and said to her, `Is there no other way in which to walk save the way of sin?'
و به جلو دوید و دست به لباس نقاشی شده زن زد و به او گفت: مگر راهی جز راه گناه نیست؟
And the woman turned round and recognised Him, and laughed and said, `But you forgave me my sins, and the way is a pleasant way.'
و زن برگشت و او را شناخت و خندید و گفت: اما تو گناهان مرا بخشیدی و راه، راهی پسندیده است.
And He passed out of the city.
و از شهر خارج شد.
And when He had passed out of the city He saw seated by the roadside a young man who was weeping.
و هنگامی که از شهر خارج شد، مرد جوانی را در کنار جاده نشسته دید که گریه می کرد.
And He went towards him and touched the long locks of his hair and said to him, `Why are you weeping?'
و به طرف او رفت و دستی به تارهای بلند موهایش کشید و به او گفت: چرا گریه می کنی؟
And the young man looked up and recognised Him and made answer, `But I was dead once and you raised me from the dead. What else should I do but weep?'
و مرد جوان به بالا نگاه کرد و او را شناخت و پاسخ داد: اما من یک بار مرده بودم و تو مرا از مردگان زنده کردی. جز گریه چه کنم؟