The Donkey and The Cotton

الاغ و پنبه

The Donkey and The Cotton

الاغ و پنبه

The Donkey and The Cotton:

الاغ و پنبه:

There once lived a salt merchant. He had a monkey for his assistance. Every morning, he would load a sack of salt on the donkey and go to the nearby town to sell it. On the way, they had to walk across a pond.

زمانی آنجا یک تاجر نمک زندگی می کرد. او یک میمون برای کمک داشت. هر روز صبح یک گونی نمک بر الاغ بار می کرد و برای فروش آن به شهر نزدیک می رفت. در راه، آنها باید از روی یک حوض عبور می کردند.

One day, while crossing the pond, the donkey thought,"Ooh! This load is so heavy that I become exhausted very soon. I wish I could get some of this load taken off my back." Just then the donkey tripped and fell into the water.

یک روز در حین عبور از حوض، الاغ فکر کرد: "اوه! این بار آنقدر سنگین است که من خیلی زود خسته می شوم. ای کاش می توانستم مقداری از این بار را از پشتم برداریم." درست در همان لحظه الاغ لغزید و در آب افتاد.

Fortunately, the donkey was not hurt. But the sack of salt on the donkey’s back fell into the water. Both the donkey and the salt became wet. Some of the salt in the sack got dissolved, making the load on the donkey lighter. The donkey felt very happy about the reduction in the weight of the sack of salt on its back. The merchant did his best to help the donkey to get up and they carried on their journey.

خوشبختانه به الاغ آسیبی نرسید. اما گونی نمک پشت الاغ در آب افتاد. هم الاغ خیس شد و هم نمک. مقداری از نمک موجود در گونی حل شد و بار خر را سبکتر کرد. الاغ از کم شدن وزن گونی نمک پشتش بسیار خوشحال شد. تاجر تمام تلاش خود را کرد تا به الاغ کمک کند تا بلند شود و آنها به سفر خود ادامه دادند.

From that day, it became a regular practice for the donkey to slip and fall in the pond whenever they crossed the pond to the market. This would dissolve some salt in the sack thus reducing the weight and relieving the donkey of some load. The merchant was not aware of the donkey’s cunningness. This continued for a few days.

از آن روز، عادت خر بود که هر وقت از حوض عبور می‌کردند و به بازار می‌رفتند، بلغزید و در حوض افتاد. این کار مقداری نمک را در گونی حل می‌کند و وزن آن را کاهش می‌دهد و بار الاغ را از بین می‌برد. تاجر از حیله گری الاغ آگاه نبود. این چند روز ادامه داشت.

One day, the merchant noticed the donkey deliberately slipping and landing with the sack into the water. “Oh! So this is the way I am losing my salt everyday" he thought. He decided to teach the donkey a lesson.

یک روز بازرگان متوجه شد که الاغ عمدا لیز می خورد و با گونی در آب فرود می آید. "اوه! پس این طوری است که من هر روز نمکم را از دست می دهم.» او فکر کرد تصمیم گرفت به الاغ درسی بدهد.

Next morning, instead of loading a sack of salt, the merchant loaded a sack of cotton on the donkey’s back. As usual they had decided to reach the market by crossing the same pond. While crossing the same pond, the donkey, as usual, slipped and fell into the pond, hoping that after some time the weight of the sack would go reduced. As usual, both the donkey and the cotton would become wet. But this time, when he got up, the load on his back seemed heavier. “Ooh! The Load seems to have gotten heavier," thought the donkey. The donkey was astonished at what had taken place against the usual result.

صبح روز بعد، تاجر به جای بار کردن یک گونی نمک، یک گونی پنبه را بر پشت الاغ بار کرد. طبق معمول تصمیم گرفته بودند با عبور از همان حوض به بازار برسند. حین عبور از همان حوض، الاغ طبق معمول لیز خورد و در حوض افتاد، به این امید که بعد از مدتی وزن گونی کم شود. طبق معمول، هم خر خیس می شد و هم پنبه. اما این بار که از جایش بلند شد، بار روی کمرش سنگین تر به نظر می رسید. "اوه! به نظر می‌رسد که بار سنگین‌تر شده است.» الاغ فکر کرد. الاغ از آنچه برخلاف نتیجه معمول رخ داده بود متحیر شد.

The merchant looked at the donkey and said, “Dear friend, I saw you fall into the water of the pond deliberately every day with the malicious intention of reducing the weight of the salt. So, I loaded a sack of cotton today. Cotton when wet gets more weight and becomes heavier. Now you will have to carry it to the town." The poor donkey had learnt his lesson.

تاجر به الاغ نگاه کرد و گفت: دوست عزیز، دیدم هر روز عمداً به قصد کم کردن وزن نمک در آب حوض افتادی. بنابراین، امروز یک گونی پنبه بار کردم. پنبه وقتی خیس می شود وزن بیشتری پیدا کرده و سنگین تر می شود. حالا باید آن را به شهر ببرید.» الاغ بیچاره درسش را آموخته بود.