The Donkey and The Horse>
الاغ و اسب
The Donkey and The Horse
الاغ و اسب
The Donkey and The Horse:
الاغ و اسب:
Once, there lived a washer man named Bheema. He had a donkey and a horse. The donkey carried clothes to the pond and back to his house. The horse carried Bheema to the market and back, occasionally. The donkey worked much harder than the horse.
یک بار مردی به نام بِهِما در آنجا زندگی می کرد. او یک الاغ و یک اسب داشت. الاغ لباس ها را به حوض برد و به خانه اش برگرداند. اسب گهگاه بهما را به بازار و برمیگرداند. الاغ خیلی بیشتر از اسب کار می کرد.
On a bright sunny day, Bheema was going to the pond with donkey. He took the horse along to give it a drink of water. The donkey was carrying a heavy load of clothes. The horse was carrying nothing. The load was unusually heavy and the donkey’s back was hurting.
در یک روز آفتابی روشن، بهما با الاغ به برکه می رفت. اسب را با خود برد تا آب بنوشد. الاغ بار سنگینی از لباس حمل می کرد. اسب چیزی حمل نمی کرد. بار به طور غیرعادی سنگین بود و کمر الاغ درد می کرد.
When the pain became unbearable the donkey said to the horse, “This load is too much for me, brother! Please take some of this load on your back."
وقتی درد طاقت فرسا شد، الاغ به اسب گفت: این بار بر من سنگین است برادر! لطفاً مقداری از این بار را روی پشت خود بردارید.»
The horse replied some what rudely, “Eh! Why should I? I am here only to carry our master to the market." The proud horse continued on his way. The day was getting hotter as the day went on. The donkey felt totally exhausted. He was almost dragging himself. “Humph! Humph!" The donkey tried to move. He just could not. The poor donkey collapsed to the ground. “Oh! What has happened to the poor donkey?" thought the washer man.
اسب با بی ادبی پاسخ داد: «آه! چرا من باید؟ من اینجا هستم تا اربابمان را به بازار ببرم.» اسب مغرور به راه خود ادامه داد. هر چه روز می گذشت روز گرمتر می شد. الاغ کاملاً خسته شده بود. تقریباً داشت خودش را می کشید. «هامف! الاغ سعی کرد حرکت کند. او فقط نتوانست. الاغ بیچاره روی زمین افتاد. "اوه! الاغ بیچاره چه شده است؟" مرد شستشو فکر کرد.
Immediately he took the load off the donkey. “Indeed the load is really very heavy. I should have been little more careful," thought the washer man. Then he gave some water to the donkey. The donkey felt better now.
فورا بار را از روی الاغ برداشت. "در واقع بار واقعاً بسیار سنگین است. من باید کمی بیشتر مراقب بودم.» مرد شستشو فکر کرد. سپس مقداری آب به الاغ داد. الاغ حالش بهتر شد.
The washer man then picked up the bundle of clothes off the back of the donkey and placed it on the horse’s back. “Umf! Umf! Came the sound from the horse’s mouth. “I should have helped the donkey. I made a mistake. I should have taken half the load when the donkey requested me. Now I realize sharing a burden is easier." The horse carried the heavy load of clothes for the remaining distance. There after both the donkey and the horse lived together.
مرد شست و شوی دسته لباس را از پشت الاغ برداشت و روی پشت اسب گذاشت. "امف! امف! صدا از دهان اسب می آمد. "من باید به الاغ کمک می کردم. من اشتباه کردم وقتی الاغ از من خواست باید نصف بار را می بردم. حالا فهمیدم تقسیم بار راحتتر است.» اسب بار سنگین لباس را تا مسافت باقیمانده حمل کرد. در آنجا خر و اسب با هم زندگی کردند.