The Dream>
رویا
The Dream
رویا
The Dream:
رویا:
There was once a boy called Jagan, whose dream was to become a famous cricket player. The boy would pray every day for his dream to come true, but Jagan was not a lazy boy, so he would also practise very hard at the club.
زمانی پسری به نام جاگان بود که رویای او تبدیل شدن به یک بازیکن معروف کریکت بود. این پسر هر روز دعا میکرد تا رویایش محقق شود، اما جگان پسر تنبلی نبود، بنابراین او نیز به سختی در باشگاه تمرین میکرد.
Jagan made sure to run, exercise and eat well. He would do his homework as soon as he got home so that there was time to play cricket with his friends at the end of each day.
جگان مطمئن شد که بدود، ورزش کند و خوب غذا بخورد. او به محض رسیدن به خانه تکالیف خود را انجام می داد تا در پایان هر روز زمانی برای بازی کریکت با دوستانش وجود داشته باشد.
One day, Jagan was told by his father that they were leaving their home and travelling to a faraway country called Britain. He was very nervous but Jagan knew that his father was doing what was best for the family.
یک روز پدرش به جگان گفت که خانه خود را ترک می کنند و به کشوری دور به نام بریتانیا سفر می کنند. او بسیار عصبی بود اما جگان می دانست که پدرش بهترین کار را برای خانواده انجام می دهد.
Jagan helped his father pack their belongings and prepare for the long journey. He also helped his mother tidy the house and he looked after his sister whenever he was asked.
جگان به پدرش کمک کرد تا وسایلشان را جمع کند و برای سفر طولانی آماده شود. او همچنین به مادرش کمک می کرد تا خانه را مرتب کند و هر وقت از او خواسته شد مراقب خواهرش بود.
When the family finally arrived in London, young Jagan felt out of place and alone. He was determined to make the most of his new life and so he found a club where he could play cricket and he continued to follow his dream.
هنگامی که خانواده سرانجام به لندن رسیدند، جگان جوان احساس می کرد که در جای خود نیست و تنها است. او مصمم بود که از زندگی جدیدش حداکثر استفاده را بکند و بنابراین باشگاهی پیدا کرد که در آن بتواند کریکت بازی کند و به دنبال رویای خود ادامه داد.
He always practised very hard, and when he enrolled at the local school he made sure that he completed his homework on time so that he could play cricket at the end of each day. Jagan was as determined as ever and he was convinced that one day his dream would come true.
او همیشه خیلی سخت تمرین می کرد و وقتی در مدرسه محلی ثبت نام می کرد، مطمئن می شد که تکالیفش را به موقع انجام می دهد تا بتواند در پایان هر روز کریکت بازی کند. جگان مثل همیشه مصمم بود و متقاعد شده بود که روزی رویای او محقق خواهد شد.
The new school was fun. Jagan soon made lots of new friends and the time passed quickly.
مدرسه جدید سرگرم کننده بود. جگان به زودی دوستان جدید زیادی پیدا کرد و زمان به سرعت گذشت.
Jagan’s friends did not understand why he was so interested in cricket.
دوستان جگان متوجه نشدند که چرا او اینقدر به کریکت علاقه دارد.
'It is a waste of your time,’ said one of his friends.
یکی از دوستانش گفت: این اتلاف وقت شماست.
‘Why do you spend all that energy on a silly dream that will never come true?’ asked another.
دیگری پرسید: «چرا این همه انرژی را صرف رویای احمقانه ای می کنید که هرگز محقق نمی شود؟»
At first, Jagan was able to answer these questions easily. He knew what he wanted and he knew what he had to do to get it. However, as time passed, the questions became harder and harder to answer. Jagan’s friends always seemed to be going out and having fun and talking to girls, while all he did was work and practise hard.
در ابتدا جگان توانست به راحتی به این سوالات پاسخ دهد. او می دانست چه می خواهد و می دانست که برای رسیدن به آن چه باید بکند. با این حال، با گذشت زمان، پاسخ به سوالات سخت تر و سخت تر می شد. به نظر میرسید که دوستان جگان همیشه بیرون میرفتند و سرگرم میشدند و با دختران صحبت میکردند، در حالی که تنها کاری که او انجام میداد کار و تمرین سخت بود.
One day a friend said, ‘Why don’t you forget your silly dream and come to the cinema with us?’
یک روز دوستی گفت: "چرا رویای احمقانه خود را فراموش نمی کنی و با ما به سینما نمی آیی؟"
Jagan did want to see the film, and he was tired of always working and practising when everybody else seemed to be having more fun than him. So Jagan decided to miss his cricket training at the club. He missed it again the next night and again the next.
جگان واقعاً میخواست فیلم را ببیند، و از همیشه کار و تمرین خسته شده بود، در حالی که به نظر میرسید همه بیشتر از او سرگرم میشوند. بنابراین جاگان تصمیم گرفت تمرینات کریکت خود را در باشگاه از دست بدهد. او دوباره آن را از دست داد و شب بعد و دوباره آن را از دست داد.
Soon, Jagan forgot all about his dream of becoming a cricket player.
به زودی، جگان تمام رویای خود را برای تبدیل شدن به یک بازیکن کریکت فراموش کرد.
The boy would often lie to his parents about going to the cricket club when he was really hanging around with his friends and getting into trouble.
این پسر اغلب در مورد رفتن به باشگاه کریکت به پدر و مادرش دروغ می گفت، در حالی که واقعاً با دوستانش دور می زد و به مشکل می خورد.
Jagan grew older and got into more and more trouble with his friends. He even stole things from the local shop. He became very lazy and was never enthusiastic about his life as he had been before. Not only did he stop practising his cricket skills, but he also lost interest in school and never completed his homework.
جگان بزرگتر شد و با دوستانش بیشتر و بیشتر به دردسر افتاد. او حتی چیزهایی را از مغازه محلی دزدید. او بسیار تنبل شد و هیچ گاه مانند قبل به زندگی خود مشتاق نبود. او نه تنها تمرین مهارت های کریکت خود را متوقف کرد، بلکه علاقه خود را به مدرسه نیز از دست داد و هرگز تکالیف خود را تکمیل نکرد.
All he did was hang around with his friends.
تنها کاری که کرد این بود که با دوستانش دور و برش بود.
School soon came to an end, and it was then that Jagan realised what a mistake he had made. He had done poorly in his exams and was not able to go to college like many of the others. When he tried to get a job, nobody would give him work because he had no qualifications.
مدرسه خیلی زود به پایان رسید و در آن زمان بود که جگان متوجه شد که چه اشتباهی مرتکب شده است. او در امتحاناتش ضعیف عمل کرده بود و مانند بسیاری دیگر نتوانست به دانشگاه برود. وقتی می خواست شغلی پیدا کند، هیچ کس به او کار نمی داد، زیرا او هیچ صلاحیتی نداشت.
Jagan became a bad boy who did many things that he later regretted. He wasted his time and his energy and he had no dream to keep him going.
جگان پسر بدی شد که کارهای زیادی انجام داد که بعداً پشیمان شد. او وقت و انرژی خود را هدر داد و هیچ رویایی برای ادامه دادن او نداشت.
One day, Jagan’s father spoke to him. ‘I remember when you had a dream,’ he told his son. ‘You were so determined and so driven. You prayed and worked hard and were a good son.’
یک روز، پدر جگان با او صحبت کرد. او به پسرش گفت: «به یاد میآورم وقتی خواب دیدی. "تو خیلی مصمم بودی و خیلی رانده بودی. تو دعا و تلاش کردی و پسر خوبی بودی.»
Jagan's father looked very sad as he lowered his head into his hands. ‘What has become of you now, my son? You are in trouble, you do not work, and you lie to your mother and me about where you spend all of your time.’
پدر جگان در حالی که سرش را بین دستانش فرو میبرد بسیار غمگین به نظر میرسید. "حالا چه شده پسرم؟ تو مشکل داری، کار نمی کنی و به من و مادرت دروغ می گویی که وقتت را کجا می گذرانی.»
Jagan’s father talked for a long time. Jagan was so moved by his father’s words that he made a promise to himself that he would change his life and make his parents proud once more.
پدر جگان مدت طولانی صحبت کرد. جگان از سخنان پدرش چنان تحت تأثیر قرار گرفت که به خود قول داد که زندگی خود را تغییر دهد و پدر و مادرش را بار دیگر به خود ببالند.
The next day, Jagan ate his breakfast early and walked to his old cricket club. He asked the coach if he could train once more and the friendly man agreed to let the boy return as long as he worked hard and was dedicated to his sport.
روز بعد، جاگان صبحانه خود را زود خورد و به سمت باشگاه کریکت قدیمی خود رفت. او از مربی پرسید که آیا می تواند یک بار دیگر تمرین کند و مرد صمیمی موافقت کرد تا زمانی که پسر سخت کار می کند و به ورزش خود اختصاص می دهد، اجازه دهد برگردد.
So Jagan began his training just as he had done before. He ran and exercised, and he ate well. He went to bed early and woke up early. Jagan prayed that his hard work would one day be rewarded.
بنابراین جاگان تمرینات خود را همانطور که قبلا انجام داده بود آغاز کرد. می دوید و ورزش می کرد و خوب غذا می خورد. او زود به رختخواب رفت و زود بیدار شد. جگان دعا کرد که روزی زحمات او پاداش داده شود.
Jagan also realised that the hard work was its own reward. He turned his back on the friends who did him no good. He turned his back on his life of bad deeds and trouble. Instead, Jagan embraced his dream of becoming a cricket player once more.
جگان همچنین متوجه شد که کار سخت پاداش خودش است. به دوستانی که هیچ سودی برایش نداشتند پشت کرد. او به زندگی بد و گرفتاری خود پشت کرد. در عوض، جگان رویای خود را برای تبدیل شدن به یک بازیکن کریکت بار دیگر پذیرفت.
Many years later, Jagan did indeed become a famous cricket player. One day, a young boy ran up to him after a match and asked how he had done it.
سالها بعد، جگان واقعاً به یک بازیکن معروف کریکت تبدیل شد. یک روز، پسر جوانی بعد از مسابقه به سمت او دوید و از او پرسید که چگونه این کار را انجام داده است.
Jagan said that it all started with a dream. With a smile on his face, he said to the young boy, ‘You must always have a dream.’
جگان گفت که همه چیز با یک رویا شروع شد. با لبخندی بر لب به پسر جوان گفت: «تو باید همیشه رویایی داشته باشی.»