The Eagle and the King

عقاب و شاه

The Eagle and the King

عقاب و شاه

The Eagle and the King:

عقاب و شاه:

Once there was a boy who used to go hunting in the mountains with his bow and arrow. One day, the boy spent all afternoon hunting in the mountains, but there were no animals to be found and he soon grew worried that there would be no food on his table that night.

روزی پسری بود که با تیر و کمان به کوه شکار می‌رفت. یک روز، پسر تمام بعدازظهر را در کوهستان به شکار گذراند، اما هیچ حیوانی پیدا نشد و خیلی زود نگران شد که در آن شب هیچ غذایی روی میز او نباشد.

All of a sudden, the boy heard a sound from high above. When he looked up, he saw a mighty eagle crossing the skies at great speed. The eagle was carrying a snake in its long claws and the boy watched as the mighty bird flew towards its nest built high up the mountain, right near the peak where the boy had never been before.

ناگهان پسر صدایی از بالا شنید. وقتی سرش را بلند کرد، عقابی را دید که با سرعت زیادی از آسمان می گذرد. عقاب مار را در چنگال های دراز خود حمل می کرد و پسرک نگاه می کرد که پرنده قدرتمند به سمت لانه خود که در بالای کوه ساخته شده بود، درست نزدیک قله ای که پسر قبلاً هرگز نرفته بود پرواز کرد.

He watched closely as the eagle dropped the snake into its nest before flying away once more in search of new prey.

او با دقت تماشا کرد که عقاب مار را در لانه‌اش انداخت و یک بار دیگر در جستجوی طعمه جدید پرواز کرد.

The young boy decided to climb up the mountain and take a closer look. When he finally reached the nest, he found a baby eagle next to the dead snake. He remembered his father telling him that baby eagles were called eaglets, and the young boy was pleased to see such a creature up close.

پسر جوان تصمیم گرفت از کوه بالا برود و از نزدیک نگاه کند. وقتی بالاخره به لانه رسید، بچه عقابی را در کنار مار مرده پیدا کرد. او به یاد آورد که پدرش به او گفت که بچه عقاب ها را عقاب می نامند و پسر جوان از دیدن چنین موجودی از نزدیک خوشحال شد.

All of a sudden, the snake stirred in the nest and the boy realised that it was not dead at all. The venomous snake raised its head and was about to strike at the eaglet, but the boy was fast with his bow and arrow. He pulled back the bow, aimed at the snake, and killed it before it had a chance to bite the eaglet.

ناگهان مار در لانه تکان خورد و پسر متوجه شد که اصلا نمرده است. مار سمی سرش را بلند کرد و می خواست به عقاب ضربه بزند، اما پسر با تیر و کمان سریع بود. او کمان را عقب کشید، مار را نشانه گرفت و قبل از اینکه فرصتی برای گاز گرفتن عقاب پیدا کند، آن را کشت.

Because he had saved its life, the young boy decided that the eaglet now belonged to him. He gently lifted the bird from the nest and climbed back down the mountain and headed for home.

از آنجا که او جان آن را نجات داده بود، پسر جوان تصمیم گرفت که عقاب اکنون متعلق به او باشد. او به آرامی پرنده را از لانه بلند کرد و از کوه برگشت و به سمت خانه حرکت کرد.

When the boy was almost home, he heard a whooshing sound from above. When he looked up, he saw the mighty eagle circling in the skies.

وقتی پسر تقریباً به خانه رسید، صدایی از بالا شنید. وقتی به بالا نگاه کرد، عقاب قدرتمندی را دید که در آسمان می چرخد.

‘Why do you take my child from me?’ asked the eagle.

عقاب پرسید: چرا فرزندم را از من می گیری؟

‘Because I saved your child from the snake that you did not kill.’

چون فرزندت را از دست ماری که تو نکشتی نجات دادم.

The mighty eagle circled in the skies, flapping its wings in anger and desperation. Finally, she said, ‘Give me back my child and I will give you the gift of my sharp eyes and the strength of my mighty wings.’

عقاب توانا در آسمان چرخید و از خشم و ناامیدی بالهایش را تکان داد. سرانجام گفت: فرزندم را به من برگردان تا چشمان تیزبین و قدرت بالهای قدرتمندم را به تو هدیه کنم.

The boy agreed because he could see that such an ally would be of great help.

پسر موافقت کرد زیرا می دید که چنین متحدی کمک بزرگی خواهد بود.

From that day forwards, the boy and the mighty eagle were inseparable. The eagle would fly high up in the skies and tell the boy where to find the best prey. The boy grew into a man and became known as the best hunter of them all, brave and strong and never afraid to do battle with his enemies. Because of his skill and strength, the people of the land decided to make him a king and called him Shqipe, which means 'eagle'.

از آن روز به بعد، پسر و عقاب قدرتمند جدایی ناپذیر بودند. عقاب در بلندای آسمان پرواز می کرد و به پسر می گفت بهترین طعمه را کجا پیدا کند. پسر بزرگ شد و تبدیل به یک مرد شد و به عنوان بهترین شکارچی از همه آنها شناخته شد، شجاع و قوی و هرگز از نبرد با دشمنانش هراسی نداشت. مردم آن سرزمین به دلیل مهارت و قدرت او تصمیم گرفتند که او را پادشاه کنند و او را Shqipe که به معنی «عقاب» است، نامیدند.

Shqipe was a mighty king and protected his lands and his people from all enemies. If you look at an Albanian flag today, you can see a picture of this eagle so you will always remember the brave king and his friend the eagle.

شیپی پادشاهی قدرتمند بود و از سرزمین و مردم خود در برابر همه دشمنان محافظت می کرد. اگر امروز به پرچم آلبانی نگاه کنید، می توانید تصویری از این عقاب را ببینید تا همیشه پادشاه شجاع و دوستش عقاب را به یاد داشته باشید.