The Emperor's New Clothes>
لباس جدید امپراطور
The Emperor's New Clothes
لباس جدید امپراطور
The Emperor's New Clothes:
لباس جدید امپراطور:
Once upon a time there was an Emperor who loved clothes! He loved clothes more than anything else!
روزی روزگاری امپراتوری بود که عاشق لباس بود! او لباس را بیشتر از هر چیز دیگری دوست داشت!
Every year on his birthday he would ask for lots of new clothes. And every year for his Christmas present he would ask for lots of new clothes.
او هر سال در روز تولدش لباس های جدید زیادی می خواست. و هر سال برای هدایای کریسمس خود لباسهای جدید زیادی درخواست می کرد.
In fact, all the Emperor ever wanted … was lots of new clothes!
در واقع، تمام چیزی که امپراطور همیشه میخواست... لباسهای نو بود!
The Emperor loved clothes so much that he had whole rooms full of them!
امپراطور آنقدر لباس را دوست داشت که تمام اتاق هایش پر از لباس بود!
And he loved clothes so much that he would get changed twelve times a day. (Oh I feel very sorry for the people that had to do his washing!)
و آنقدر لباس را دوست داشت که روزی دوازده بار عوض می شد. (اوه من برای افرادی که مجبور به شستشوی او شدند بسیار متاسفم!)
One day, two strangers arrived at the Emperor’s palace.
یک روز دو غریبه به قصر امپراتور رسیدند.
'We can make you the most beautiful clothes in all the world and everyone will want clothes like yours,' they said, bowing low to the Emperor.
آنها با تعظیم در برابر امپراطور گفتند: "ما می توانیم برای شما زیباترین لباس های دنیا را بسازیم و همه لباس هایی مانند لباس شما می خواهند."
'Ah, this is what I’ve always wished for!' thought the Emperor. 'To wear the most beautiful clothes in all the world.'
"آه، این چیزی است که من همیشه آرزویش را داشتم!" امپراتور فکر کرد. "برای پوشیدن زیباترین لباس ها در تمام دنیا."
'You shall make me these beautiful clothes!' ordered the Emperor.
شما باید این لباس های زیبا را برای من بسازید! به امپراتور دستور داد.
For weeks and weeks and weeks and weeks the strangers worked on the clothes and wouldn’t let anybody see what they were doing.
هفته ها و هفته ها و هفته ها و هفته ها غریبه ها روی لباس کار می کردند و نمی گذاشتند کسی ببیند آنها چه می کنند.
But the Emperor grew impatient; he wanted to see the new clothes now!
اما امپراتور بی تاب شد. حالا می خواست لباس های جدید را ببیند!
So one day he demanded to see them. When the strangers showed them to him the Emperor looked all around the room. He looked high … and he looked low. But he couldn’t see the new clothes anywhere!
پس یک روز خواست که آنها را ببیند. وقتی غریبه ها آنها را به او نشان دادند، امپراتور به تمام اتاق نگاه کرد. او بلند به نظر می رسید ... و او پایین به نظر می رسید. اما او نمی توانست لباس جدید را جایی ببیند!
'Where are the new clothes I have paid you to make?' demanded the Emperor.
لباسهای جدیدی که به شما پول دادهام کجا هستند؟ امپراطور خواستار شد.
'But they are right here, Your Majesty,' said the first stranger. 'What do you think? Aren’t they made of the most delightful material, the most sparkling colours, the most fashionable design?'
غریبه اول گفت: "اما آنها همین جا هستند، اعلیحضرت." 'نظر شما چیست؟ آیا آنها از لذت بخش ترین مواد، درخشان ترین رنگ ها، شیک ترین طراحی ساخته نشده اند؟
The Emperor looked around confused; he couldn’t see anything!
امپراتور گیج به اطراف نگاه کرد. او چیزی را نمی دید!
'I can’t see any clothes at all,' the Emperor said.
امپراتور گفت: من اصلاً هیچ لباسی را نمی بینم.
'These,' the strangers said, 'these clothes are so special and rare that only the cleverest people can see them. They are too fine to be seen by stupid and ignorant people; that is the magic of these amazing new clothes!'
غریبه ها گفتند: این لباس ها آنقدر خاص و کمیاب هستند که فقط باهوش ترین افراد می توانند آنها را ببینند. آنها خیلی خوب هستند که توسط افراد احمق و نادان دیده نمی شوند. این جادوی این لباس های جدید شگفت انگیز است!
'Oh of course, of course!' said the Emperor quickly (not wanting to appear stupid or ignorant). 'They are beautiful; this is just what I’ve always wanted! I’m sure my new clothes will be greatly admired by all of my people. Can I try them on?'
اوه البته، البته! امپراتور به سرعت گفت (نخواسته احمق یا نادان به نظر برسد). آنها زیبا هستند. این همان چیزی است که من همیشه می خواستم! من مطمئن هستم که لباس جدید من مورد تحسین همه مردم من قرار خواهد گرفت. آیا می توانم آنها را امتحان کنم؟
'Well,' said the strangers, 'as you can see they’re not quite finished yet. But if you could pay us a bit more money, I’m sure we could have them ready in time for the big parade.'
غریبه ها گفتند: «خب، همانطور که می بینید هنوز کاملاً تمام نشده اند. اما اگر بتوانید کمی پول بیشتری به ما بپردازید، مطمئن هستم که میتوانیم آنها را به موقع برای رژه بزرگ آماده کنیم.»
The Emperor promised to pay the strangers anything they wanted if they would have the new clothes ready for the big parade. He wanted everybody in the kingdom to see them!
امپراطور قول داد به غریبه ها هرچه می خواهند بپردازد اگر لباس های نو را برای رژه بزرگ آماده کنند. او می خواست همه در پادشاهی آنها را ببینند!
The day of the big parade came and the two strangers presented the Emperor with his new clothes.
روز رژه بزرگ فرا رسید و دو غریبه لباس جدید خود را به امپراتور هدیه کردند.
'Everyone will admire you, Your Majesty. The new clothes look most wonderful,' the strangers said.
همه شما را تحسین خواهند کرد، اعلیحضرت. غریبه ها گفتند که لباس های جدید فوق العاده به نظر می رسند.
By this time the word had got out that these new clothes were so special that they could only be seen by clever people and, not wanting to appear stupid or ignorant, all the Emperor’s friends said ...
در این زمان این خبر شنیده شد که این لباس های جدید آنقدر خاص هستند که فقط افراد باهوش می توانند آنها را ببینند و همه دوستان امپراتور نمی خواستند احمق یا نادان به نظر برسند ...
'Oh, how wonderful!'
"اوه، چه فوق العاده!"
'Oh, what colours!'
اوه، چه رنگ هایی!
'Oh, what style!'
اوه، چه سبکی!
'Oh, your new clothes are, umm uh, magnificent, Your Majesty!'
"اوه، لباس های جدید شما، اوم، عالی هستند، اعلیحضرت!"
'Oh dear,' thought the Emperor. 'All my friends can see my new clothes but I can’t. Does this mean I’m stupid and ignorant and not fit to be Emperor? I will have to pretend I can see them so that nobody thinks I’m stupid. No one can know the truth!'
امپراتور فکر کرد: "اوه عزیزم." همه دوستان من می توانند لباس های جدید من را ببینند اما من نمی توانم. آیا این بدان معناست که من احمق و نادان هستم و شایسته امپراتور نیستم؟ باید وانمود کنم که می توانم آنها را ببینم تا کسی فکر نکند من احمق هستم. هیچ کس نمی تواند حقیقت را بداند!
When it was time for the big parade the Emperor put on his new clothes, said 'Follow me' to his friends, and marched out of his palace and onto the street.
هنگامی که زمان رژه بزرگ فرا رسید، امپراتور لباس های جدید خود را پوشید، به دوستانش گفت: «به دنبال من بیایید» و از کاخ خود خارج شد و به خیابان رفت.
Crowds of people lined the road and watched the Emperor and the big parade. There were knights on horseback, huge elephants with jewels and smartly dressed soldiers parading along the street.
انبوهی از مردم در جاده صف کشیده بودند و امپراطور و رژه بزرگ را تماشا می کردند. شوالیههایی سوار بر اسب، فیلهای بزرگ با جواهرات و سربازانی با لباسهای زیبا در کنار خیابان رژه میرفتند.
But the star attraction of the big parade were the Emperor’s new clothes! The crowds had all heard that only clever people could see the Emperor’s new clothes and, not wanting to appear stupid or ignorant, they all said:
اما جذابیت ستاره رژه بزرگ لباس جدید امپراطور بود! همه مردم شنیده بودند که فقط افراد باهوش می توانند لباس جدید امپراطور را ببینند و از آنجایی که نمی خواستند احمق یا نادان به نظر برسند، همه گفتند:
'Oh, what a lovely outfit!'
"اوه، چه لباس دوست داشتنی!"
'Oh, doesn’t he look smart!'
"اوه، او باهوش به نظر نمی رسد!"
'How lovely the Emperor’s new clothes are!'
"لباس های جدید امپراطور چقدر دوست داشتنی است!"
The Emperor was very pleased that everyone was admiring his new clothes, even if he couldn’t see them himself!
امپراتور بسیار خوشحال بود که همه لباس های جدید او را تحسین می کردند، حتی اگر خودش آنها را نبیند!
Suddenly, a little voice from the crowd shouted out: 'Hang on! He’s got nothing on! The Emperor’s as naked as the day he was born!'
ناگهان صدای کوچکی از جمعیت فریاد زد: صبر کن! او چیزی ندارد! امپراتور مثل روزی که به دنیا آمد برهنه است!»
A hushed silence fell over the crowd and the big parade stopped ... then ... everyone suddenly burst out laughing!
سکوتی خاموش بر جمعیت حاکم شد و رژه بزرگ متوقف شد ... سپس ... ناگهان همه از خنده منفجر شدند!
'The little boy’s right,' they said. 'The Emperor hasn’t got any clothes on!'
آنها گفتند: «پسر کوچولو درست می گوید. "امپراتور هیچ لباسی به تن ندارد!"
The Emperor blushed and went red. They were right. He wasn’t wearing any clothes at all!
امپراطور سرخ شد و قرمز شد. حق داشتند. اصلا لباسی نپوشیده بود!
'Pass me a cloak,' he ordered one of his friends. 'I must return to the palace and put some clothes on! Oh, I should never have trusted those strangers, they only wanted to flatter me and take my money!'
به یکی از دوستانش دستور داد: یک شنل به من بده. من باید به قصر برگردم و چند لباس بپوشم! اوه، من هرگز نباید به آن غریبه ها اعتماد می کردم، آنها فقط می خواستند من را چاپلوسی کنند و پولم را بگیرند!
From that day on, the Emperor gave the little boy an important job in his palace because he was the only one that had told the truth. And, whenever the Emperor needed advice he would always ask the little boy first.
از آن روز به بعد، امپراطور به پسر کوچولو شغل مهمی در کاخ خود سپرد، زیرا او تنها کسی بود که حقیقت را گفته بود. و هر وقت امپراتور به نصیحت نیاز داشت، همیشه اول از پسر بچه میپرسید.