The Father and His Daughters

پدر و دخترانش

The Father and His Daughters

پدر و دخترانش

The Father and His Daughters:

پدر و دخترانش:

Aman had two daughters. One was married to a poor farmer. The other was married to a potter.

امان دو دختر داشت. یکی با یک کشاورز فقیر ازدواج کرده بود. دیگری با یک سفالگر ازدواج کرده بود.

Once the father went to visit each of them and asked: 'How the business is going on?'

یک بار پدر به دیدن هر یک از آنها رفت و پرسید: "کار چگونه پیش می رود؟"

'Very well,' replied the first daughter, 'but we could use more water to irrigate the land. We pray every night that God will send us rain!'

دختر اول پاسخ داد: «خیلی خوب، اما می‌توانیم از آب بیشتری برای آبیاری زمین استفاده کنیم.» ما هر شب دعا می کنیم که خداوند برای ما باران بفرستد!

When he asked the second daughter, she replied: 'Business is going on well, but we pray to God for dry weather to harden our pots!'

وقتی از دختر دوم پرسید، او پاسخ داد: تجارت خوب پیش می‌رود، اما از خدا می‌خواهیم هوای خشک داشته باشد تا گلدان‌های ما سفت شود!

'And what should I pray for?' exclaimed the father, 'if one daughter wants one thing and the other the opposite?'

"و برای چه چیزی باید دعا کنم؟" پدر فریاد زد: "اگر یک دختر یک چیز را بخواهد و دیگری برعکس؟"