The Flute Player

فلوت نواز

The Flute Player

فلوت نواز

The Flute Player

فلوت نواز

Tom was very brave and intelligent. One day, while playing, he went far into the forest. Just then a jackal saw him. He decided to eat the boy and came in his way.

تام بسیار شجاع و باهوش بود. یک روز در حالی که بازی می کرد، به جنگل رفت. همان موقع شغالی او را دید. تصمیم گرفت پسر را بخورد و سر راهش آمد.

When Tom saw that he had no way to save himself, he said to the jackal, "Brother, I am not afraid of death but I want to die peacefully. So, I want to play my flute and dance to its tune. Then you can eat me."

وقتی تام دید که راهی برای نجات خود ندارد، به شغال گفت: "برادر، من از مرگ نمی ترسم، اما می خواهم در آرامش بمیرم. بنابراین، من می خواهم فلوت خود را بزنم و با آهنگ آن برقصم. می تواند مرا بخورد."

The jackal permitted him. As soon as, Tom started playing his flute, his dog came running. The dog saw the jackal and leapt on it.

شغال به او اجازه داد. به محض اینکه تام شروع به نواختن فلوت کرد، سگش دوید. سگ شغال را دید و روی آن پرید.

The jackal ran for his life. Tom returned home with his dog.

شغال دوید تا جانش را بگیرد. تام با سگش به خانه برگشت.