The Fool and the Donkey>
احمق و الاغ
The Fool and the Donkey
احمق و الاغ
The Fool and the Donkey
احمق و الاغ
One morning, the fool woke up and he thought, ‘There is one thing I need, I need a donkey.’
یک روز صبح، احمق از خواب بیدار شد و فکر کرد: "به یک چیز نیاز دارم، به یک الاغ نیاز دارم."
So he left his home and walked until he came to the town. He came to the donkey stall. There were many donkeys. Some were big and some were small. Some had long ears and some very short. But among them there was one donkey that had long, floppy, silky ears.
پس خانه اش را ترک کرد و راه افتاد تا به شهر آمد. به دکه الاغ آمد. الاغ زیاد بود. برخی بزرگ و برخی کوچک بودند. برخی گوش های بلند و برخی بسیار کوتاه داشتند. اما در میان آنها یک الاغ وجود داشت که گوشهای بلند، شلخته و ابریشمی داشت.
‘This is the donkey for me.’
"این برای من خر است."
The fool paid the donkey stall holder and he led that donkey tied by a rope away from the stall and through the streets of the town, and there were two boys.
احمق به خردار پول داد و او آن الاغ را که با طناب بسته بود از طویله دور کرد و در خیابان های شهر رفت و دو پسر آنجا بودند.
‘We can trick that donkey from that fool.’
"ما می توانیم آن الاغ را از آن احمق فریب دهیم."
One boy went up and he took the rope from around the donkey’s neck and he put it around his own neck and followed the fool, who didn’t even notice.
پسری بالا رفت و طناب را از دور گردن الاغ گرفت و آن را به گردن خود انداخت و به دنبال احمق رفت که حتی متوجه نشد.
The other boy led the donkey back to the stall to sell it.
پسر دیگر الاغ را به دکه برگرداند تا بفروشد.
On through the streets and on away from the town to his home went the fool. And when he got to his home he turned and… uhhh: ‘When I bought you, you were a donkey. But now you’ve turned into a boy.’
احمق در خیابانها و دور از شهر به خانهاش رفت. و وقتی به خانه اش رسید، برگشت و... اوههه: «وقتی تو را خریدم، تو یک الاغ بودی. اما حالا تو تبدیل به پسر شده ای.»
‘It’s true, I was a donkey when you bought me, but, you see, before that I was a boy. I was rude to my mother, and my mother said, ‘If you are ever rude to me again may you be turned by the devil into a donkey.’ And so it was. But now that you have bought me, I am a boy once more and I belong to you.’
«درست است، وقتی تو مرا خریدی، من یک الاغ بودم، اما، میبینی، قبل از آن پسر بودم. من با مادرم بداخلاق کردم و مادرم گفت: "اگر بار دیگر با من بی ادبی کنی، شیطان تو را تبدیل به الاغ کرد." و همینطور هم شد. اما حالا که مرا خریدی، من یک بار دیگر پسر هستم و به تو تعلق دارم.»
Don't be rude‘You belong to me?’ said the fool. ‘I cannot own a boy. Go, go, but promise me this: when you go to your mother, do not be rude to her again.’
بی ادب نباش، احمق گفت: تو مال منی؟ من نمی توانم صاحب یک پسر شوم. برو، برو، اما این را به من قول بده: وقتی نزد مادرت رفتی، دیگر با او بی ادبی نکن.»
The fool slept that night, and when he woke in the morning he realised there was something he still needed… He still needed a donkey. He went away from his home, taking his last few coins, and walked until he came to the town; through the streets he came until he came to the donkey stall. And there were all those donkeys large and small, some with larger ears than others. And among the donkeys he noticed there was one donkey with long, floppy, silky ears. He knew that donkey. He went over to it and he lifted its ear and said: ‘You foolish boy, I said never be rude to your mother again!’
احمق آن شب خوابید، و صبح که از خواب بیدار شد، فهمید چیزی هست که هنوز به آن نیاز دارد... او هنوز به یک الاغ نیاز داشت. او از خانهاش دور شد و آخرین سکههایش را برداشت و راه افتاد تا به شهر آمد. از خیابان ها آمد تا به دکه الاغ رسید. و همه آن الاغ های بزرگ و کوچک بودند، برخی با گوش های بزرگتر از دیگران. و در میان الاغها متوجه شد که یک الاغ با گوشهای بلند و شلخته و ابریشمی وجود دارد. اون الاغ رو میشناخت به سمتش رفت و گوشش را بلند کرد و گفت: پسر احمق، گفتم دیگر با مادرت بداخلاق نکن!