The Foolish Lion

شیر احمق

The Foolish Lion

شیر احمق

The Foolish Lion

شیر احمق

In a forest there lived a lion. He had grown old and could not run fast anymore. As days went by it became more and more difficult for him to hunt.

در جنگلی یک شیر زندگی می کرد. او پیر شده بود و دیگر نمی توانست سریع بدود. با گذشت روزها شکار برای او دشوارتر می شد.

One day while he was wandering through the forest in search of food, he came across a cave. He peeped in and smelt the air inside the cave. "Some animal must be staying here," he said to himself. He crept inside the cave only to find it empty. "I will hide inside and wait for the animal to return," he thought.

یک روز در حالی که در جنگل در جستجوی غذا سرگردان بود، با غاری برخورد کرد. او به داخل غار نگاه کرد و هوای داخل غار را بو کرد. با خودش گفت: «حتما یه حیوان اینجا میمونه. او به داخل غار خزید و آن را خالی یافت. او فکر کرد: "من در داخل پنهان خواهم شد و منتظر بازگشت حیوان خواهم بود."

The cave was the home of a jackal. Everyday, the jackal would go out in search of food and return to the cave in the evening to rest. That evening, the jackal after having his meal started towards home. But as he came closer, he felt something wrong. Everything around him very quiet. "Something is wrong," the jackal said to himself. "Why are all the birds and insects so silent?"

غار خانه شغال بود. شغال هر روز به دنبال غذا بیرون می رفت و عصر برای استراحت به غار برمی گشت. آن شب، شغال پس از صرف غذا به سمت خانه حرکت کرد. اما نزدیک‌تر که شد احساس کرد چیزی اشتباه است. همه چیز در اطراف او بسیار آرام است. شغال با خود گفت: "چیزی شده." "چرا همه پرندگان و حشرات اینقدر ساکت هستند؟"

Very slowly and cautiously, he walked towards his cave. He looked around him, watching for any signs of danger. As he got closer to the mouth of the cave, all his instincts alerted him of danger. "I have to make sure that everything is alright," thought the jackal. Suddenly, he thought of a plan.

خیلی آهسته و با احتیاط به سمت غارش رفت. او به اطراف خود نگاه کرد و به دنبال نشانه های خطر بود. وقتی به دهانه غار نزدیک شد، تمام غرایزش او را از خطر آگاه کرد. شغال فکر کرد: "من باید مطمئن شوم که همه چیز خوب است." ناگهان به فکر نقشه ای افتاد.

The clever jackal called out to the cave. "Hello my good cave, what happened to you today? Why are you so quiet?"

شغال باهوش غار را صدا زد. "سلام غار خوبم، امروز چه اتفاقی افتاد؟ چرا اینقدر ساکتی؟"

The jackal's voice echoed deep inside the cave. The lion, who by now could control his hunger no longer, thought to himself, "I think it is because I am here that the cave is silent. Before the jackal realises that something is wrong, I should do something."

صدای شغال در اعماق غار پیچید. شیر که دیگر نمی توانست گرسنگی خود را کنترل کند، با خود فکر کرد: "فکر می کنم به این دلیل است که من اینجا هستم که غار ساکت است. قبل از اینکه شغال بفهمد چیزی اشتباه است، من باید کاری انجام دهم."

The jackal continued to call out, "Have you forgotten our agreement cave? You are supposed to greet me when I return home." The lion tried to make his voice sound hollow and called out from within the cave, "Welcome home my friend."

شغال ادامه داد: "آیا غار توافق ما را فراموش کرده ای؟ قرار است وقتی به خانه برگشتم به من سلام کنی." شیر سعی کرد صدایش را توخالی کند و از درون غار فریاد زد: "به خانه خوش آمدی دوست من."

The birds chirped loudly and flew away on hearing the lion's roar. As for the jackal, he shook with fear. Before the hungry lion could pounce on him and eat him up, the jackal ran for his dear life as fast as his legs could carry him.

پرندگان با صدای بلند جیک جیک کردند و با شنیدن غرش شیر به پرواز درآمدند. در مورد شغال، از ترس تکان خورد. قبل از اینکه شیر گرسنه به او هجوم آورد و او را بخورد، شغال با همان سرعتی که پاهایش می توانستند او را حمل کنند، برای جان عزیزش دوید.

The lion waited for a long while for the jackal to enter the cave. But when the jackal did not come in, the lion realised that he had been fooled. He cursed himself for his foolishness that made him lose a prey.

شیر مدت زیادی منتظر ماند تا شغال وارد غار شود. اما وقتی شغال داخل نشد، شیر متوجه شد که فریب خورده است. او خود را به خاطر حماقتش که باعث شد طعمه ای را از دست بدهد، نفرین کرد.